|
بزار اول از اصفهان بگم ...
روز اختتامیه مسابقات قرآن سما :
بعد از اینکه کلی از وقتم گرفته شد ، شروع کردن به اعلام نتایج ... قبلش فک میکردم احتمالا دوم شدم ، البته نه من ... تقریبا همه ی اهالی خوابگاه پسرها ... اون بنده خدایی هم که فک میکردن اول میشه هم میگفت من اول نمیشم تو اولی !!!!
خلاصه دلهره داشتم ... میدونستم که نفر اول میره مکه و دوم هم کربلا و سوم هم مشهد...
چون که بخشنامه ها رو از اول دونبال کرده بودم میدونستم که حتما این جوایز هست ...
از دلهره داشتم میمردم....
ناگهان قبل از اعلام نتایج نماینده داوران به شکل تعجب آوری زد زیر همه چیز...
برای جوایز صدر امتیاز تعیین کرد .... ولی نگفت چه صدری !!!!!!!!!!!؟؟؟
نفرات برتر رشته ها رو اعلام کردند تا رسید به صوت و لحن ،
ابتدا نفر دوم رو اعلام کردند...قلبم داشت میترکید ..... نفر دوم سید مرتضی بود ... همون که همه میگفتن اول میشه ...
با ناراحتی بلند شد و به من نگاه گرفته ای کرد و با انگشت اشاره کرد که حتما تو اول شدی !!!
سید مرتضی سفر به عتبات عالیات رو برنده شد ...
نفر سوم رو اعلام کردند ....خیلی ناراحت شدم ... چون که اون شخص دوست من نبود....واقعا ناراحت شدم..... اصلا در حد اون جایزه نبود...باورش نمیشد ...رفت و جایزه رو گرفت...
ابتدا همه فک کردند جایزه اول رو به من میدن و تا لحظاتی دیگه اسمم و میخونن اما خودم دلم کاملا با این حرف مخالف بود....
هیئت داوران اعلام کرد که کسی به حد نصاب نفر اولی نرسیده و اینجا بود که همه ....
و من با حالتی بق کرده معاون سما رو دید میزدم...اولش میخواستم خفش کنم که ...:
سید مرتضی اومد و دست گزاشت پشتم و گفت نمیدونم چرا اینجوری شده...بعد یه حرف بد روونه ی هیئت داوری کرد و صورت در هم من و بوسید و ناراحت رفت ...
دو دقیقه بعد نفر سوم اومد کنارم و من بی اختیار بلند شدم.... اومد منو بوسید و گفت : میدونم این حق شماست ...نمیدونم چی شد....ولی حلال کن.....
خودمم نفهمیدم چی کار داشتم میکردم ...بوسیدمش و گفتم این حرفا چیه ...!!
معذرت خواهی کرد و رفت ....
بچه های تهران که تا دو دقیقه پیش داشتیم با هم میخندیدیم همگی برا دلداری اومدن بالا سرم ..
من همچنان بق کرده از جام بلند شدم و رفتم جلوتر ...که یکی از رقبای کرمانشاهی من اومد نزدیکم و دستم و محکم گرفت و نگام کرد و با لهجه قشنگش گفت :
برادر مهدی بهت تبریک میگم ....!!!
من که یه لحظه جا خوردم ... تعجب کردم و گفتم :
تبریک باسه چی خالد ؟؟؟ خوشحالی؟؟؟ مگه ندیدی .....
گفت : خوندن قرآن با صوت برای خدا...تبریک نداره ؟؟؟!!
..
با این جملش همه چی تو سرم خراب شد....
از همه چی دور شدم....و به جمله خالد فکر کردم....
درجا بوسیدمش و گفتم....چرا خالد....تبریک داره...
خدا من و ببخشه........
من و بگو که با خودم میگفتم قصدم جایزه نیست....
بدجور امتحان سختی خدا برام گزاشت و من نزدیک بود تجدید بشم....
سریع خندیدم و با افتخار برگشنم...
با بدترین نوع آمادگی شرکت کرده بودم....۱ ماهم نمیشد که دستگاه های جدید رو کار کرده بودم...
فقط یه روز برا تمرین وقت گزاشته بودم...
اصلا مقام حق من نبود....و اصلا هدف قرآن خوندن مقام نبود....
چقدر شیرین بود که تو اون ناداوری ها من خندیدم....و تازه به بقیه روحیه دادم...

خدا رو شکر
|