تبليغاتX
ماورای بهشت


ماورای بهشت

تا کجا می برد این نقش به دیوار مرا

انتظار

اتل متل انتظار، که از ما خیلی دوره

قصه ی شمع سوخته ، هنوز راه عبوره

قصه ی تلخ دوری ، افسانه شد خیلی زود

عاشق موندن پای عشق کی میگه اینجوری بود ؟

کجا ، مجنون ،  لیلی رو تو تنهایی جا میزاشت؟

اصلا لیلی ِ مجنون معنای تنهایی داشت؟

از چی بگم وقتی عشق مرده تو عمق مرداب

وقتی که تشنه نیستیم تو این کویر بی آب

وقتی هوای جمعه پر از مه و غباره

منتظر چی هستیم ؟ لابد بارون بباره

توی این کویر بی آب بارون نقش بهاره

اینجا معنی دوری هنوز معنی نداره

فقط شعار و حرفه ،  ذکر آقا کجایی...

بدون یار آقا جون کجا میخوای بیایی؟....

اما با اینکه این شهر پر از دود و غباره

تو آسمون شبهاش نداره یک ستاره

منتظرایی هستند که پای لیلی موندند

تو این تاریکی شب خودشون و رسوندند

با این که خیلی سخته موندن و زنده هستند

هنوزم که هنوزه به انتظار نشستند

به جمعه التماس و به آسمون نظاره

منتظرند که شاید یه روز بارون بباره

اونا که نقش یار و رو سنگ دل کشیدند

یک شبه از قعر چاه به روشنی رسیدند

میرن با عشق و مستی به آبی ، بی کران

به مرکز روشنی ، به مسجد جمکران

شاید دلی بشکنه ،  برای آخرین بار

خدا اشکی بریزه ،  بیاد دلبر و دلدار

بیاد با ذوالفقار و با عطری از گل یاس

به عشق عشاق عشق ، فقط به عشق عباس (ع)

 

میاد یه روزی قلبم اینو برام میخونه

صدای پای یار و میشنوه و میدونه

میدونه اسمش داره میرسه از عرش به گوش

صدای جدی حسین میبره عقل و از هوش

خط طلوع عشق و تو آسمون ببینید

هیچکی نگه دروغه ، یه روز میاد میبینید.

با اینکه خیلی تنگه جای دعا تو سینم

درسته رنگ قلبم نمیزاره ببینم

اما آقا به قرآن منتظرم بیایی

بگو تمومه آقا ، طعم تلخ جدایی

از زبون عاشقات ، میگم که خیلی خستم

تا آخر، آخرش منتظر تو هستم.

به امید ظهور حضرت حجت ابن الحسن ارواحنا فداه.

ابوالفضل سپهر

نوشته شده در 86/01/29ساعت 17 توسط مهدی| |

به نام خدای زینب(س)

آفتاب بقیع

سلام...

کجایی؟

فردا سه شنبه است.

قسمتم کن که بیام جمکران.

جلو مردم شرمنده ام نکنیاااا !....اگه نبری.  به همه اینا شکایتت رو میکنم.

این جمعه منتظرما....

نکنه باز نیای.....!!! نکنه بگی هنوز یار ندارم......نکنه بازم بگی یه هفته دیگه.

گوشه نشین مدینه....ببین! ببین دارن چی میگن! میگن همش دروغه....میگن صاحب نداریم.

با یه فیلم دین میفروشن...با یه نگاه مذهب و......

منتظرما........

ادرکنی آقا.......ادرکنی

خیلی دوست دارم.

یا علی

نوشته شده در 86/01/28ساعت 0 توسط مهدی| |

زندگی بودا

فروردین سال 1365در مقر شهید محمد منتظری، از مقرهای تیپ 44قمربنی هاشم (ع) در نزدیکی سوسنگرد بودیم. هواپیماهای جنگی دشمن برای حمله به عقبه جبهه ایران به پروازدرآمده بودند.وضعیت قرمز اعلام شد وتمام چراغها وروشنایی ها خاموش شد تاهواپیماهای دشمن نتوانند دید داشته باشند وجایی را بزنند.

مشغول غذاخوردن بودیم . غذا آبگوشت بود.آن را در یک سینی بزرگی ریخته بودیم وهمگی دور آن نشسته بودیم ومیخوردیم.
برق که قطع شد، شیطنتها شروع شد .هرکس کاری می کرد ودر آن تاریکی سربه سردیگری می گذاشت.
باهماهنگی قبلی قرارشد یکی از بچه ها از حوزه استحفاظی آقای خدادادی (بزرگترین عضو رزمندگان اعزامی از شهر طاقانک که در آن زمان حدود27سال داشتند) لقمه ای را بردارد، که ایشان با لحن خاصی گفتند:
لطفا غواص اعزام نفرمایید ،منطقه دردید کامل رادار قراردارد!!
با این حرف او یک دفعه چادر از خنده بچه ها منفجر شد. اینقدر فضا شاد شده بود که کسی به فکر حمله هوایی دشمن نبود!!

علی اکبررییسی

نوشته شده در 86/01/26ساعت 15 توسط مهدی| |

دو تا

اولی : خدایا شهادت رو نصیب بنده حقیر عطا بفرما(خودش هم آمین میگه!)

دومی : سلام! خوبید آقای اولی؟ آقا یه مقدار پول لازم دارم....برای خرج سفر یه عده میخوام و بعدا بهتون پس میدم.... البته ممکنه دیر بشه.

اولی : برو....برو......پولم کجا بود......؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دومی : پس حداقل به رفقاتون که توی این شهرداری و وزارت و بازار و (کوفت و درد و ....) هستند بگید یه کاری واسه ما بکنه...همش ۵۰۰ هزار تومان ناقابل.....البته بهتون بعد یه مدت میدم.

اولی: (بازم دستشو میاره به علامت گمشو رو به روی دومی و میگه ) : برو برو...........رفیقم کجا بود.......خودت مگه دست نداری پا نداری......برو برو

دومی : کجایند مردان....

اولی تلفن را که روی کاناپه افتاده و زنگ میخورد را برمیدارد .

اولی : سلام محمود...خوبی.......تقبل الله.....منم خوبم.........دادشت اومد از (سوییس)؟ نه؟

محمود : سلام..................منم خوبم...بابات خوبه؟ زنگ زدم بگم یه مشتری اومده کل ۲۴ واحد و میخواد بخره حدودا ۲۴۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰(البته عددش از این بیشتر میشد اماحسش نبود بزنیم)

اولی : چه قدر؟؟؟ دیروزیه که رقم سمت چپی که الان گفتی رو ۲۸ گفت من ندادم.......کاری نداری.....برو برو....

تلفن باز زنگ میزند.

اولی : الو....بگو بگو..............سلام ...به بهبپه.....حال شما چطوره حاج آقا رمضانی خوبید؟منم خوبم......چند کیلو شدی.....۱۵۰کیلو یعنی فقط ۲۰ کیلو لاغر کردی.....دکترش خوب نبوده....الان یه ذره کبابا اذیت میکنه.اشالله تو بهشت هرچی بخوری چاقی نمیاره.......حاجی با پیاز غذا بخور...میدونی که؟

رمضان : آره...قربان شما بشوم.....سلامت باشید...حرف زیاده اما لب کلام رو عرض میکنم....دیروز اسم رئوف شما دوباره در بین حجاج قرار گرفت....خیلی خوشحالم پس فردا عازمید...فکر پولش رو هم کن اینجا موجود است(این قسمت کنایه به فلوس موجود میباشد دارد).

اولی : ای بابا....بازم مکه......بابا حاجی کباب شدیم انقدر رفتیم برگشتیم......ببین میتونی دبی رو برام درست کنی.....دلم هوای ..... کرده...(آب دریا). دلم لک زده برا ساحلش....

رمضان : چرا اتفاقا یه تور موجده که بنده حقیر هم قسمت شده به عنوان امام  جماعت در این تور زیارتی سیاحتی شرکت کنم.

اولی : مگه جای زیارتی هم داره؟

رمضان : بله...مگه اطلاع نداری.......

از اینجا به بعد رو نمیتونیم به نوشتار دربیاریم.... از همتون عذر میخوام.

شاد باشید.

نوشته شده در 86/01/23ساعت 15 توسط مهدی| |

به مناسبت سالروز شهادت شهید مرتضی آوینی:

اصغر بختیاری خود را به جمع رساند و وقتی گرد و غبار حاصل از انفجار فرو نشست، اولین عکسش را گرفت:

متوجه نبودم دارم چه می کنم. حالا هم وقتی عکس های آن روز را نگاه می کنی،

 می بینی که وضوح لازم را ندارند.

عکس می گرفتم و جلو می رفتم. در همین حین صدای حاجی را می شنیدم که به مرتضی می گفت: «شعبانی! فیلم بگیر.» بچه ها اغلب ترکش خورده بودند،

 اما وضع حاجی و یزدان پرست از همه بدتر بود. مین بین آنها منفجر شده بود و از زیر زانوها تا قفسه سینه شان به شدت مجروح شده بود. پای چپ حاجی هم از بین پاشنه و زانو قطع شده بود و به پوستی بند بود.

جریان کامل رو در ادامه مطلب بخوانید.


ادامه مطلب
نوشته شده در 86/01/21ساعت 15 توسط مهدی| |

وقتی خواستیم ازش مصاحبه کنم هی از زیر بار در میرفت و دم به تله نمیداد میگفت : نمی توانی من و تخلیه اطلاعاتی کنی...اما بالاخره توانستیم.شیمیایی

با ایشون حدود 30 دقیقه مصاحبه کردیم که بخش کوتاهی از این مصاحبه رو میتونید مشاهده کنید:

لطف کنید خودتون معرفی کنید

علی غلامی.

فقط همین ؟ چند سال دارید؟

این سوالای تخلیه اطلاعتی رو جواب نمیدم.....با خنده

چه سالی وارد جنگ شدید؟ چند سال داشتید

از 64 وارد شد جنگ شدم از سنی که عقلمون میرسید...نوجوون بودم.

کدوم جبهه؟ غرب یا جنوب؟

من هم غرب بودم هم جنوب

عملیات هایی که بودید؟

بیشتر عملیات ها رو بودم .... منطقه عملیاتی هم فاو تا آخرش بگیر و برو.....

برادرتون شهید شده ؟

بله....در کردستان

شیمیایی هستید ؟چند درصد

با خنده....به در صد نمیرسه 1 در صد

قشنگترین عملیات؟

بهترین و ماورایی ترین عملیات کربلای 5 بود که نمیشه زیاد دربارش حرف زد همش زیبایی بود.....شلمچه واقعا......واقعا نمیشه چیزی گفت.

راضی هستید رفتید جنگ؟

صد در صد شما هم اون موقع بودید مطمئنا میرفتید و من افتخار میکنم که .........

قشنگترین خاطره جبهه ؟

یکی از بچه ها شب رفته بود میدان مین ، وقتی برگشت یک دست نداشت قضیه رو ازش خواستم : مثل اینکه یه مین منور روشن شده و ایشون با دست اونو ساکت نگه داشته و چون حرارت زیدی تولید میکنه دست ایشون هم میسوزه و از بین میره. ایشون نوجوون بود و به شهادت رسید...شهادت دیمی نبود و ما همه چیز ایشون رو میدیدیم واقعا لیاقت داشت.

هنوز رفقاتون رو میبینید؟البته به جز من

می خندد وآرام میگوید من رفیقی مثل تو داشتم تا الان صد تا کفن عوض کرده بودم ...........

اون رفقایی که با هم شیمیایی شدیم یکی یکی دارن میپرند ولی بعضیاشون رو میبینم ... دور ور ایران هستند بهشون سز میزنم.

الان شما معلم هستید وقتی از اون موقع برا بچه ها میگید فکر میکنید اونا درک می کنند؟

بچه ها درک میکنند......باید صداقت تو کلام باشه و یک نوع تلفظ خوب قضیه برا بچه ها........بچه ها یه معلمی میخوان که با همه میگه میخنده و با همه جوره ولی به ارزش ها هم پایبنده.....و..............

الان جوونا رو چطور میبینید اگه جنگ بشه حاضرند؟

بله...بر خلاف عقیده خیلیا اگه جنگ بشه همین هایی که تو خیابونند و به سرشون ژل میزنند و همه میگند چنینند و چنانند در صف اول جبهه هستند....فقط یه عده ناگاه توشون هستند....جون آریایی به ناموسش و وطنش غیرت داره و...................

شما علاقه زیادی به شعر دفاع مقدس دارید؟

بله مخصوصا از ابولفضل سپهر که فوق العاده است فقط همین

سر میزنید به مناطق جنگی ؟

بله باید رفت مثل اینکه یه بچه رو از مادر جدا کرده باشی......

کی میرید؟

سعی میکنیم زمانی که خلوت تر باشه....زمانشو به شما یکی نمیگم.....با خنده

یه جمله قشنگ :

گر مرد رهی میان خون باید رفت ........ادامش با شما

خیلی مصاحبه طولانی بود سعی شد خیلی کوتاه به نوشتار در بیاد از آقای غلامی معذرت میخوام و همچنین از شما که مصاحبه به طور کامل نبود.

یا علی

نوشته شده در 86/01/19ساعت 22 توسط مهدی| |

بهانه‌اي براي رفتن

يك شب سعيد به من گفت:« مامان دعا كن شهيد بشوم من از خانواده شهدا خجالت مي‌كشم» به او گفتم: سعيد شايد صلاح باشد كه شما حضور داشته باشيد و خدمات بيشتري انجام دهيد. با نارضايتي سري تكان داد. فرداي آن روز به جبهه رفت و 4 روز بعد در عمليات مرصاد از ناحيه پا مجروح شد. دو روز بعد به خرم‌آباد رفتيم تا سعيد را در بيمارستان ملاقات كنيم. روحيه شادي داشت و شوخي مي كرد ولي با اين حال از اينكه مجبور بود در بيمارستان باشد ناراضي بود. يكي از افراد فاميل به شوخي گفت:«آقا سعيد وقتي از بيمارستان مرخص شديد بايد آستين ها را بالا بزنيم و يك فكري برايت بكنيم» ازبيماستان كه مرخص شد به خانه بازگشت و گفت: «مادر هنوز كه آستين‌هايت پائين است، پس من دوباره مي‌روم جبهه.»

راوي:مادر شهيد

نوشته شده در 86/01/17ساعت 19 توسط مهدی| |

اتل متل یه مادر،مادری از جنس یاس

مثل همه مادرا نسبت به بچش حساس

آخه یاس قصمون همین یه بچه رو داشت

آرزویی به غیر از دامادی اون نداشت

وقتی به دنیا اومد تو گرمای تابستون

حسین گزاشت اسمشو، یاس خوشحال و خندون

نذر دست بریده براش میشی و کرد خون

مادر خوشحال و شاداب حسین زار و پریشون

تو روضه ها بزرگ شد از قنداق تا جوونی

مادر همیشه میگفت تو خیلی خوش زبونی

قربون خنده هات شم مادر برات بمیره

کور بشه هرکی بخوادتورو ازم بگیره

تو عاشورا یه روز یاس حسین و تشنه گزاشت

شام غریبان اون وگشنه و تنها گزاشت

دل حسین رو مادر عاشق کربلا کرد

عاشق یار حسین، ساقی کربلا کرد

کم کم حسین بزرگ شد با شادی و غم و عشق

با کربلا ، مدینه ، با سامرا و دمشق

یاس حسین و دوست داشت حسین عاشق اون بود

مادر برای حسین همیشه مهربون بود

بوسه ی یاس همیشه حسین و مهمون میکرد

حسین با خندیدنش مادر و خندون میکرد

تا که یه روز مادر دید حسین دیگه جوونه

بعد پدر حسین شد اون موقع مرد خونه

دیگه مادر روش نشد حسین باز ببوسه

دلش میخواست پرده ی حجب و حیا بسوزه

تا اینکه تاریخ گزشت سال به نام جنگ شد

ایام تلخی و درد سال عذاب و رنج شد

اتل متل جنگ خون بمباران هوایی

نقش آتیش و گریه با بمب شیمیایی

یاس ترسید حسین هم راهی جبهه ها شه

ترسید بدون حسین بی کس و تنها بشه

حسین تو فکر جبهه ، یاس با آرزوهاش

حسین اسیر غم بود با رفتن رفیقاش

دم اذون مادر دید خوابی از دریای خون

صدای امن یجیب مادر و کرده حیرون

نیزه و تیر و شمشیر آتیش و دود و گریه

حسین رو دید یاس انگار، میون اون معرکه

کم کم اشکای مادر شدش از چشماش جاری

از خواب آروم بلند شد با ناله ی قناری

سریع قرآن و باز کرد از خدا رخصت گرفت

با آیه های کوثر دلش رضایت گرفت

حسین شب، بعد نماز راز دلش رو باز کرد

قصه ی رفتنش رو برای یاس آغاز کرد

برای یاس هنوزم دل کندن خیلی سخت بود

این آرزوی مادر برا عزیزش نبود

اما مادر پزیرفت حسین فردا راهی بود

حسین قول داد زود بیاد، دل مادر راضی بود

یه آش پشت پا پخت با کلی راز و نیاز

مادر خیلی دعا کرد حسین و بعد نماز

از زیر قرآن رد شد حسین به رسم عادت

دست مادر و بوسید حسین خیلی با دقت

مادر حسین و بوسید دیگه از اون جدا شد

دستای یاس از دست مهربونش رها شد

حسین تو جبهه بود و مادر تنها تو خونه

سختی کشید مادر از بازی این زمونه

حسین با نامه گاهی مادر و خوشحال میکرد

جواب نامه رو یاس با گریه ارسال میکرد

یه روز حسین از جبهه به سمت خونه اومد

پشت در ایستاد و گفت صابخونه مهمون اومد

مادر با اسفند و گل ملاقات حسین رفت

اشکای مادر اون روز هدر ز غصه نرفت

اون روز اونو طواف کرد مادر با جشن و شادی

اما حسین فردا صبح ، مسافر بود و راهی

دست مادر و بوسید ، حسین مثل همیشه

دلهره تو دل یاس این بار بیرون نمیشه

یاس حسین و بوسید ، بلیط برگشت و داد

انگار کبوتر از رنج شدش رها و آزاد

حسین سر کوچه رفت ، سبک مثل پرنده

یاس به کوچه میگفت حسینم برمیگرده؟

حسین و باز صدا زد گفتش نرو تو این بار

حسین برگشت و خندید،گفت خدانگهدار

حسین عازم جبهه،  به سوی خواب مادر

به سمت خاک جنوب به نخلستان بی سر

مادر تو خونه غرق دعا ، برای فتحه

دشمن خط و شکسته ، مرز و احاطه کرده

نیم شب هم گزشته مادر میخواد بخوابه

مرکز جواب نمیده ، انگار بی سیم خرابه

الو الو مجتبی پس نیروهاتون کجاست

کمک میخوایم حاجی جون امشب اینجا کربلاست

تیربار رو ما کشیدند بچه ها غرق خونند

دونه دونه فشنگ و به خاکریز میرسونند

ش مثل شهادت ، تنها امید گردان

تنها امید حسین تو خاک سرد مهران

حسین میون تیر و گرمی تانک سوخته

نگاهشو به عکس مادر بدجوری دوخته

عکس و گزاشت تو جیبش کنار عکس آقا

عطر عجیب یاسی پیچید تو کل فضا

یکی یکی بچه ها جلو تانک صف کشیدند

کشتند با غیرت و خون شهادت و چشیدند

حسین تانک و نگاه کرد یه آرپیجی تو دست داشت

تانک حسین زد و حسین سهمشو برداشت

تانک ترکید و آتیش کلی زبونه کشید

یاس  از تو رختخواب از خواب شیرین پرید

آخه تو خواب حسین و تو رخت دامادی دید

اسفند براش دود میکرد خوشحال بود و میخندید

یه صبح مثل همیشه خونه رو مثل گل کرد

اما صدای زنگی مادر یکجا هول کرد

بوی حسین میومد ، رفت تا در رو بازکنه

میخواست قصه ی خواب و برا اون آغاز کنه

سریع در رو باز کرد ، اما حسین و ندید

با گریه های اون مرد تعبیر خواب و فهمید

مادر اخمی کرد و گفت پس جنازش کجا موند؟

مرد آروم گفت هیچی ازش برا ما نموند

به جز همین پلاک و جمجمه ی صورتش

قسمی از دستاش و یه حلقه انگشترش

مادر پلاک و گرفت بوسید هزار هزار بار

گفت که مبارک باشه ،... مادر، ........ خدانگهدار

شادی روح شهدا صلوات

ابوالفضل سپهر

نوشته شده در 86/01/16ساعت 20 توسط مهدی| |

همه‌ گردانهااين‌ رسم‌ را داشتند. فقط‌ ما نبوديم‌. اصلاً در كل‌ جبهه‌ها، لشكرهاو يگانها اين‌ رسم‌ بود كه‌ شبها قبل‌ از خواب‌، سوره‌ واقعه‌ را دست‌ جمعي‌مي‌خواندند. صفايي‌ هم‌ داشت‌. همه‌ دور تا دور چادر مي‌نشستيم‌ و با هم‌شروع‌ مي‌كرديم‌ به‌ خواندن‌:
«اعوذ و ابالله‌ من‌ الشيطان‌ الرجيم‌... بسم‌ الله‌ الرحمن‌ الرحيم‌... اذا وقعت‌الواقعه‌... ليس‌ لوقعتها كاذبه‌...» مياندار چادر ما «ابوالفضل‌ نقاد» بود. سوره‌ رامي‌خوانديم‌، تا مي‌رسيديم‌ به‌:
«وحورالعين‌... كامثال‌ اللولؤ المكنون‌...»
ابوالفضل‌ شيطنت‌ مي‌كرد و حورالعين‌ را چند دقيقه‌اي‌ كش‌ مي‌داد و مدام‌با زبان‌ دور لبانش‌ را خيس‌ مي‌كرد و «بَه‌ بَه‌» مي‌گفت‌. همان‌ شد كه‌ تصميم‌گرفتيم‌ كاري‌ كنيم‌ تا اين‌ عادت‌ از سرش‌ بپرد. علت‌ فقط‌ اين‌ نبود. بعضي‌ وقتهابحثهاي‌ كشدار و طولاني‌ ايدئولوژيك‌ او، سر همه‌ را درد مي‌آورد و تانيمه‌هاي‌ شب‌ مزاحم‌ خواب‌ ديگران‌ مي‌شد.
تصميم‌ گرفتيم‌ تا دهان‌ ابوالفضل‌ به‌ صحبت‌ باز مي‌شود، همه‌ با هم‌صلوات‌ بفرستيم‌ و اين‌ كار را كرديم‌. ابوالفضل‌ سلام‌ مي‌كرد، صلوات‌مي‌فرستاديم‌. خداحافظي‌ مي‌كرد، صلوات‌ مي‌فرستاديم‌. خلاصه‌ تا لبانش‌مي‌جنبيد كل‌ جمع‌ صلوات‌ مي‌فرستادند. يك‌ هفته‌اي‌ اين‌ وضع‌ ادامه‌ داشت‌تا اينكه‌ نقاد تسليم‌ شد و گفت‌:
ـ باشه‌... باشه‌... ديگه‌ حورالعين‌ رو كش‌ نمي‌دم‌... چَشم‌... فهميدم‌... ديگه‌بحثهاي‌ طولاني‌ راه‌ نمي‌اندازم‌... باشد ديگه‌ از ساعت‌ 9 شب‌ خاموشي‌ بزنيدمنم‌ ساكت‌ ميشم‌... قبول‌؟
 ابوالفضل‌ يك‌ سال‌ بعد در ماووت‌ عراق‌ جاودانه‌ شد و روحش‌ به‌آسمانها شتافت‌. راستي‌ ابوالفضل‌ نگفتي‌ از حورالعين‌ چه‌ خبر؟ چيزي‌ گيرت‌اومد؟

حميد داودآبادي

پریدن

نوشته شده در 86/01/14ساعت 9 توسط مهدی| |

سال دوم یک استاد داشتیم که گیرداده بود همه باید کراوات بزنند. سرامتحان ، چمران کراوات نزد، استاد دونمره ازش کم کرد. شد هجده ، بالاترین نمره .

فرماندهان چمران و سیدهاشمی

عکس را به حالت بزرگ ببینید

نوشته شده در 86/01/13ساعت 1 توسط مهدی| |

تدابير امنيتي شديدي که دشمن در اردوگاه‌ها و اطراف آن به عمل آورده بود امکان فرار را به حداقل مي‌رساند و با آن تفتيش‌هاي فراوان و بازرسي کف آسايشگاه‌ها و کناره‌هاي ديوار، براي آنکه مبادا در آنجا نقب و تونلي زده باشد ؛فرار را ناميسر مي‌کرد. با اين همه سختگيري تعدادي از برادران توانستند از آن قفس‌هاي خوفناک بگريزند. يکي از فرارها در اردوگاه موصل يک اتفاق افتاد. دو نفر از بچه‌ها در سال 61 طرح فرار را ريختند و با همکاري يکي از سربازان عراقي که بلدچي آنها شده بود توانستند فرار کنند آنها موعد فرار را براي شب عيد نوروز گذاشتند. اولين روز عيد عراقي‌ها صبح و ظهر آمار نمي‌گرفتند.
آنها شب لباس عربي پوشيدند و مخفيانه از طريق ميله‌هاي بالاي در آسايشگاه که شيشه‌اش را قبلاً شکسته بودند خارج شده و وارد حمام شدند. بين هردو اتاق يک حمام بود که پنجره کوچکي به سوي بيرون از اردوگاه داشت. آنها از طريق آن پنجره کوچک خارج شدند و همراه با يک سرباز عراقي فرار کردند. آنها 3 الي 4 روز در شهر موصل به سر بردند و بعد ا آن حدود 10 روز هم در راه بودند تا به ايران رسيدند.

آزادی

آزاده حسن خنجري – اردوگاه موصل يک

نوشته شده در 86/01/12ساعت 12 توسط مهدی| |

س مثل سه راهی ، سه راهی شهادت

اسم دیگش خط خون ، منطقه سعادت

خاک، خاک یه خرمن به رنگ زیبای خون

خاک سه راهی ما، عاقل کرده مجنون

عطر عطر بهشته ، از بین خاکا میاد

چون دوباره یه مادر چیزی رو از خاک میخواد

چشماش دوباره سرخه،از بس که گریه کرده

خون توی چشماش جای اشک و احاطه کرده

به خاک میگه : مرتضی دیگه طاقت ندارم

تا کی باید صبر کنم جنازت رو بیارن

بهش میگه مرتضی جمعه ها بیقرارم

از صبح تا شب به قرآن آروم قرار ندارم

خاک سه راهی ما جای گریه و ناله است

تربت خاک اینجا کلید و راه چاره است

نماز تو این سرزمین حکم بهشت و داره

تو سرزمین مجنون عاقل جایی نداره

وصف کامل اینجا فقط 3 حرف عشقه

بهتر بگم که اینجا ماورای بهشته

بریم به اون شبی که پرستوها پریدند

تو دفتر زندگی 2 تا گنبد کشیدند

همون 2 تا گنبدی که بعضیا ندیدند

واسه همین طرحشو از روی عکس کشیدند

رو گنبدا دو پرچم راهی دفتر شدند

بچه های تو سنگر نقاش ماهر شدند

یه دفعه خمپاره ای مرز سکوت شکست

رو سنگر نقاشا ترکش و دوده نشست

خون قلب نقاشی که بود تو سنگر سردار

شدش رنگ پرچم ابولفضل علمدار

قصه خاک و سنگر ببین کجا رسیدش

از سه راه شهادت به کربلا رسیدش

از کربلای پنج تا کرببلا راهی نیست

فرقی بین تربت کربلا با این جا نیست

لشگریان زینب اگه کربلا بودند

یا توی شهر کوفه کنار مولا بودند

نمیزاشتند که خون خدا تشنه بمیره

رقیه از تنهایی زانو بغل بگیره

سه راهی شهادت همون راه کربلاست

شهر مجنون و لیلی شهر همه عاشقاست

قصه ما تموم شد با اینکه حرف هنوز هست

کوله با دنیا رو یواش یواش باید بست

باید یه نقاشی کرد با کلی شیوه و راز

باید یه طرحی کشید تو مایه های پرواز

...طلاییه

شادی روح شهدا صلوات

ابوالفضل سپهر

نوشته شده در 86/01/11ساعت 15 توسط مهدی| |

میخوام براتون بگم از کشور عشق و خون

از کربلای ایران ، فکه ، شلمچه ، مجنون

از سرزمین عشاق مرکز دل ، دوکوهه

تعریف کامل از شهر ، کار حضرت نوحه

این و همه می دونند، فرق بین آدما

قصه ی امروز ما هستش برا عاشقا

اونایی که به اسم جبهه و جنگ میخندید

به روی هرچی لاله است چشماتون و میبندید

شاید با اون غریبید یا که چیزی ندونید

خواهش دارم از شما این قصه رو نخونید

...

بزار بگم از اول از شهر پر ستاره

نخلای این سرزمین هیچکدوم سر نداره!!؟

یه پادگان قشنگ که آرامش روحه

بعضیا مدیونشند، بهش میگن دوکوهه

همش خلاصه میشه ساختمون و سنگ و خاک

چند تا اتاق کوچیک با دیوارایی نمناک

اما حسینیه ای بزرگ و با عظمت

به نام سردار عشق <حاج ابراهیم همت>

میون این سرزمین نقش معبد و داره

هرکی از هرجا میاد با اون یه کاری داره

میونبر قشنگی داره  برا کربلا

از اینجا تا کربلا از کربلا تا خدا

یه گوشه هم باغچه ای، پر از گلای همنام

رو برگاشون نوشته همه شهید گمنام

در ،شهر دوکوهه به روی عالم بازه

مرکز عشق و صفاست پایتخت نیازه

اتل متل عاشقا،عاشقای با صفا

یه مشت بچه بسیجی با خلوص و بی ریا

همه ز دنیا خسته از نور و زر گریزون

میخوان که آشتی کنند با عشق و آتیش و خون

گروه گروه کاروان پر از جوون عاشق

با دسته هایی از گل،اونم گل شقایق

یکی با گریه میگه بوی گلاب از کجاست

یکی تازه رسیده میگه که اینجا کجاست؟

سردر   ساختمون و یکی میخوند، به ترتیب

اسامی مختلف ، یکیش <گردان تخریب>

اتل متل شب هنگام،یه عده خواب ندارند

با نغمه های گریه باز امشب هم بیدارند

یکی کنار شمعی نشسته زار و گریون

زانو بغل گرفته ذل زده به آسمون

اون یکی از زمونه مشخصه بیماره

به جز دعا نداره انگاری راه چاره

دوکوهه اسم دیگش معروفه به قدمگاه

تامین عشق اینجا بود با ذکر یا ثارالله

هر چی شروعی داره شروع عشق اینجا بود

راه میونبر جنگ تا به خدا اینجا بود

یه عده که تو خوابند می گن حرفات بی معناست

اول قصه گفتم قصه مال عاشقاست

یه عده دیگه گفتن حرفات همش خیاله

کی گفته که سنگ و خاک آخر عشق و حاله

میگم که خوب بدونه اون کسی که تو وهمه

تا اونجا رو ندیده نمیتونه بفهمه

ابولفضل سپهر

نوشته شده در 86/01/09ساعت 19 توسط مهدی| |

...

نیمه ی شب ، قرص ماه  ،شر شر بارون جنگ

کوله بارش خالی بود، به جز یه قبضه تفنگ

تو کوله بار خالیش، یه شاخه عطر یاس بود

گفتم که چیزی نداشت ، منتظر تماس بود

تماس با یک جای دور، با رمز یا کربلا

ساعت دیگه وصله ، میره تا پیش خدا

پیرهنش و تنش کرد، گردان شدش با صفا

همون پیرهنی که پشتش نوشته بود کربلا

وقت سفر رسیدش ، سربند و یادش نبود

اما رفیقش از پشت سربند براش بسته بود

چشماش و گریه میشست ، شدش به کربلا وصل

چون که آورد فرمانده ، 3 بار ذکر ابلفضل

با ذکر یا رقیه ، گریز شدش به میدون

رسیده بودن همه به سرزمین مجنون

شلاقای مسلسل که خاک و حیرون می کرد

بچه های زهرا(س) رو به سیلی مهمون میکرد

راوی قصه ما طاقت موندن نداشت

میون صف ،بین راه ،لشگر و تنها گزاشت

کم کم چشاش سیاه شد رفیقش و نگاه کرد

اشهد و آروم می خوند  آقاش و  هی صدا زد

گفتش: یابن الحسن کجایی،که دور تو بگردم

خیلی وقته آقاجون دنبالتون میگردم

رفیقش  از دور اومد خوشحال شد از بوی یاس

بلند میگفت شهید شد از بوی عطرش پیداست

نشست کنار سرش گفت که چه زیبا شدی

با خال بین ابروت محشر کبری شدی

اگه اجازه میدی... سربندت رو بردارم

آخه من از تو داداش،   یادگاری ندارم...

پیشونیش و بوسید و  گزاشت که بالا بره

اما به شیطنت گفت: شیرینیش یادت نره؟؟

 ...

شادی روح شهدای صلوات

راستی!!!

ذکر رو سربند چی شد ؟ این شده یک معما

آخ ببخشید یادم رفت ، ذکرش این بود........ یا زهرا

ابولفضل سپهر

نوشته شده در 86/01/08ساعت 18 توسط مهدی| |

۲ تا عنکبوت بودند که تصمیم گرفتند یه خونه قشنگ با هم بسازند...

عنکبوت اول شروع کرد که سقف خونه رو درست کنه....عنکبوت دوم هم چهارچوب خونه رو درست کرد ... خیلی طول کشید تا خونشون یواش یواش درست شد.....

اما عنکبوت ها بزرگ شده بودند و دیگه نمی تونستند ۲ تایی تو اون خونه کوچیک اما قشنگ زندگی کنند....عنکبوت اول که خجالتی تر بود از خونه رفت بیرون تا عنکبوت دومی راحت تر زندگی کنه ...لحظه خدافظی بهش گفت که یه روزی تو یه خونه بزرگتر میبینمت و بعدش خدافظی کرد....عنکبوت رفت

 اما دلش می خواست برگرده و تو خونه ای که خودش درست کرده زندگی کنه.....بعد از یه مدت عنکبوت خجالتی دلش واسه خونه قدیمی تنگ شد ... دلش طاقت نیورد و برگشت خونه....اونقدر سریع دوید که که سر راش هرچی گلای ریز قشنگ بو د و له کرد و بدون معذرت خواهی از بالا سرشون رد میشد....

رسید به خونه قدیمی ، دلش می خواست در و باز کنه از خوشحالی بال در بیاره......در و باز کرد اما...

 یه دفعه منحنی دهنش که از خوشحالی داشت تبدیل به دایره میشد کم کم جای خودش و به سکوت تند و تیزی داد که هرچی گل سرخ اطراف خونه بود خشک شد و پژمرد ...

خونه سرجاش بود اما .... عنکبوت دومی نبود.

عنکبوت رفتسریع از خونه دوید بیرون و از پروانه ای که اونطرف خونه رو یکی از گلای رز خشک شده گریه می کرد از عنکبوت دومی پرسید ... اونم گفت:

بعد از رفتن تو اون یه تار بزرگ بست......یه تار بزرگ و طویل که از اینجا به یه ستاره وصل بشه ... تار رو دوخت و دوخت تا اینکه انقدر طولانی شد که به بزرگی یه آسمون رسید ... اما از تارش بالا نرفت .

ولی گزاشت یه گوشه ای و گفت یه روزی یه کسی باید از این تار بالا بره ...اونقدر بالا تا اینکه برسه به آسمون....خودش هم راهی یه جای دیگه شد، یه باغ دیگه ، یه جنگل دیگه ، یه شهر دیگه ، یه زندگی دیگه ......

 تار رو سالم نگه داشت تا تو از اون بالا بری، بالا بری و به آسمونا برسی.

عنکبوت خجالتی از تار عنکبوت دومی بالا رفت .... اونقدر بالا که یه نقطه شد...یه نقطه ریز ریز...

.: صداهای خاموش :.

نوشته شده در 86/01/06ساعت 16 توسط مهدی| |

 سلام

چطوری؟

خيلی وقته ازما خبری نميگيری!

خوب جای خوبی پيدا کردی و حالا حالا ها هم نميخوای بلند شی بری!

خوب منم بودم نمی رفتم.جا از اينجا بهتر کجا پيدا کنم؟!همسايه دست چپ خدا دست راست رگ گردن.خوب جا خوش کردی ها!

ببينم تو نوخوای دست از سر من ورداری؟! چی وخوای از جون من؟ آخ آخ شوخی کردم بابا چرا می زنی؟!

يادته اولين بار کجا همديگرو ديديم؟آخه خوشمرام اين رسم اولين ديداره؟!صاف اومدی از پشت سر شتلق خوابوندی پس اين گردن از مو باريک تر ما.اما من اول متوجه نشدم يه کم احساس گرمی کردم روی گردنم و بعد صدای قاه قاه خنده مجيد رو شنيدم که می گفت: مرتضی مهمون داری مبارکه!!!

تازه وقتی به گردنم دست کشيدم متوجه حضور تو شدم.مهمون ناخونده بودی ديگه! مهمون هم حبيب خداست.خوش اومدی...

ولی خدا وکيلی کلی ازدستت شاکيم.آخه توی بيمارستان فهميدم که مهمون يکی دو روزم نيستی.مهمون هميشگی شدی.آره ديگه شاکيم از دستت حسابی.يه گردنبند بسته بودن دور گردنم شده بودم عين آدم آهنی.وقتی می خواستم سرم رو برگردونم تو صدات در ميومد که آهای مرتضی تکون نخور جام خراب می شه!چه مهمون پررويی!

خيلی خنده دار شده بودم با اون گردنبند.همش تقصير تو بود.مجيد بهم می گفت بابابزرگ.شده بودم عين پيرمردا!اما تحملش نکردم.درش آوردم انداختمش دور.

پدر صاب بچه ما رو در آوردی.نه ميذاشتی  از دستت خلاص بشم نه می زدی ما رو از دستت راحت کنی!يادته شب عقدم آبرومو داشتی می بردی.عين مجيد اونقدر ورجه وورجه کردی و بالا پايين پريدی که از درد داشتم می مردم.واسه اين که فاطمه فکر نکنه ناراحتم و درد دارم کلی تحملت کردم.اگه دستم بهت برسه!

از تحمل دردی که داشتم خيس عرق شده بودم.اين مجيد هم اون وسط هی تيکه مينداخت: حالا چرا اينقدر خجالت می کشی پسر؟!وای وای چه پسر خجالتی!

اما خودمونيم عجب مهمون سمجی هستی!هر کار کرديم نتونستيم دکت کنيم.فاطمه هم که نمی دونست بنده خدا بالاخره فهميد.آبرومو بردی.طفلکی نمی دونست قبل از اون تو به عقد من دراومدی.تازه يه چيزی هم به خانم بدهکار شديم.کلی دعوامون کرد که چرا بهش نگفتيم.ميبينی چقدر اذيتم کردی؟!

اما هيچی مثل اون دردی نشد که اون روز....

اون روز تولد يک سالگی محمد حسين بود.بغلش کرده بودم و توی حيات راه می رفتم.اونم که مثل باباش قلچماقه هی با مشت می کوبيد توی کله تو.اما حيف که نمی دونست داره باباش رو داغون می کنه.اگه مادرش به دادم نرسيده بود يه راست ما رو فرستاده بود اون دنيا.

حالا چته؟!اين چند وقته خيلی چموش شدی!اين همه تحملت کردم بی معرفت داری ميذاری ميری؟! يه تشکر خشک و خالی هم نمی کنی؟!

خدا بگم اون نالوطی که تو رو حواله کرد سمت ما چی کارش کنه؟!اين همه آدم بود پشت خاکريز ها.اد اومد سمت ما!اصلا خر ما از کرگی دم نداشت.

ديروز شنيدم که دکتر به فاطمه می گفت: داری حرکت ميکنی سمت خدا!همسايه دست چپ خدايی ديگه!فقط بهت گفته باشم اگه بری منم با خودت می بری.چه بخوای چه نخوای!

بذار بازم با همون اسم صدات کنم:

ترکش نخودی!...

آخ آخ اينقدر تکون نخور بچه...

shohada.persianblog.com

نوشته شده در 86/01/06ساعت 0 توسط مهدی| |

اگه وقت داشتم یه گهگداری دعای فرج میخونم!!! ...البته شرمنده کم دربارت فکر می کنم!!!!

یادش بخیر قدیما با شعر ترکی ای قلم سوز......(شعرش رو هم بلد نیستم) چه حالی می کردم ... اصلا معنیش رو هم بلد نبودما....نمیفهمیدم چی میگه ولی چون واسه تو بود عشق می کردم.....

الان اونقدر گرفتارم که نگو..... از یه طرف درس....یه طرف زندگی....یه طرف بدبختی . قبول کن گرفتارم.

از خودم خندم میگیره که اون موقع چه بیکار بودم (البته بلانسبتا) بهتره بگم چه قدر وقت داشتم که سه شنبه ها پا میشدم میرفتم جمکران.....راستی این هممه مردم که سوار اتوبوس میشن و میرن جمکران چه حوصله ای دارند......البته الان تو محلمون یه مهدیه هست که سه شنبه ها به یاد جمکرانتون ملت توش نماز می خونن.

جمعه ها که تموم میشه همه به فکر شروع نفرت انگیز بدبختی های هفته اند البته بعضی ها خوشحال و سربلند میرند سر کار بعضی ها هم انقدر دارند که واسشون این چیزا فرقی نداره .

اما اون قدیما یادمه غروب جمعه اعصابم داغون بود ... نمیدونم واسه چی؟ اما یاد شما بودم .

راستی آقا چرا نمیای؟

مناجات تمساحی

بیا

نوشته شده در 86/01/05ساعت 0 توسط مهدی| |

به خدا یه روز میام نگو نمیشه قسمتم کرببلات

به خدا عاشقتم ... عاشق اون صحن و سرات

نگو قسمتم هنوز نیست که لیاقتم بشه

پاک کنم زندگیمو.....قول میدی قسمتم بشه؟؟؟

همیشه یه رنگ بشم عاشق سر بزیر بشم

قول میدی قسمتم بشه زائر کربلات بشم؟؟؟

چرا وقتی که منو عاشق میکردی ویزای من رو ندادی

شایدم من پاره کردم با گناهام ریشه ی هرچی که دادی

نمیدونم .... شاید هنوز احساسی از تو می خونم بهترینم

به خدا یه روز میام..... کرببلاتو میبینم

آره من بد...بد بد ،آخه تو چرا پیشم نمیای

قول میدم اگه ببینمت بشم اونی که میخوای

قول میدم وقتیکه چشمام شما رو،  یه لحظه از دور ببینه

قول میده به جز شما و تک خداش هیچکس دیگه نبینه

اما افسوس که همه تنهام گذاشتن تو قفس

نتونستم بپرم شدم دوباره بی نفس

پر پرواز ندارم تو آسمونِ نقاشی، بالای بین الحرمینت بپرم

گریه ی من فقط از بال و پرای دیگرونه، که چه خوشگل میپرند

بی خیالش ، من هنوز یه نوکر بی کس و کار هم نشدم

قربونت برم که سایت هنوز هستش بین عالم رو سرم

همه دردام فقط ، یه یا علی کارشه از حالا مدد

هرکی ماورای کربلا میاد، بسم الله، یا علی مدد

گمنام...

نودشه

به حالت بزرگ ببینید

نوشته شده در 86/01/02ساعت 21 توسط مهدی| |

می دونی بعضی وقتا آدم عاشق میشه اما نه یه عاشق هوس باز ، یه عاشق خسته...

یه عاشق واقعی همیشه عاشق میمونه (میدونم حرفام کاملا تکراریه) ، نه اینکه تا معشوقش یه ذره ازش دوری کرد و عصبانی شد قهر کنه و بره دنبال یکی دیگه...

قسم میخورم به حرمت عشقمون که از شور شبای محرم شکوفه داده همیشه یه عاشق بمونم...

الهی عشقک افضل لی من کل شی ء

مناجات تمساحی

آمر مقدم

عکس را به حالت بزرگ ببینید 

نوشته شده در 86/01/02ساعت 0 توسط مهدی| |

اتوبوس سر یه سه راهی نگه داشت ، پرید پایین کنار تابلوی به سمت عشق وایستاد ، یه کم جلوتر رفت ، منتظر بود یکی از پشت یه عکس ازش بندازه ، بعدش هم یه ماشین بگیره و بره به سمت عشقش .

اما ... وقتی دست کرد تو جیبش فهمید هیچ پولی تو جیبش نیست چون همه رو خرج کرده

تازه هیچ ماشینی هم نیست که اونو ببره ، جاده خالی خالیه

یه لبخند میزنه و به پاهای ورم کرده اش نگاه می کنه ،چون توان پیاده رفتن رو هم نداره

هنوز عطری که میاد اونو مست و عاشق نگه داشته ،

دوست داره بره ، اما ...

عکاس از پشت یه عکس ازش میگیره، نه بخاطر داشتن یادگاری رفتنش ، ازش عکس گرفت چون همونجوری که می خندید داشت گریه میکرد .

 

نوشته شده در 86/01/01ساعت 14 توسط مهدی| |


Design By : Night Skin