ماورای بهشت
تا کجا می برد این نقش به دیوار مرا
و باید دانست که به چه علت بر این خاک فرود آمدیم. که انسان زندگی کنیم یادمان نرود باید انسان زندگی کنیم. از خدا عشق را بیاموزیم و عاشقی را. نه از فیلم و ترانه. حکم را اجرا کنیم هرچند بر ضررمان بود و زیر سوال رفتیم. مسلمون باشیم و شیعه. نه حرف و نه قصه. مراقب باشیم در تاریکی جاده به مانعی بر خورد نکنیم و در چاه نیفتیم . چون واقعا بیرون آمدن از چاه دشوار و سنگین.... یاد همه کسانی باشیم که اجازه دادن . ایران ایران بماند. و اسلام اسلام. و یاد کسانی که عشق را به آموختند و رفتن. و سوختن ولی فهماندن. و همیشه به ذکر امام غریبمان وضو بگیریم. و مرد باشیم و او را به اندازه یک لیوان آب در هنگام عطش دوست داشته باشیم... تا شاید بیاید. من حدود یک ماه یا کمتر یا بیشتر در خدممتون نیستم.(یه پست به مناسبت فاطمیه اگه قسمت بود میزنم) اگه بعدش نبودیم حلال کنیم. اگرم بودیم بازم حلال کنید و همچنین دعا برای رهایی. یا علی گفتیم و عشق آغاز شد. علی علی. راوي:صادقي- رمضانپور یه دفعه شیخ که رو به دعا بود دعا رو متوقف کرد و رو کرد به من و گفت : به ریشش چیکار داری؟ ببین اعمالش چه جوریه... شاید یه خوبی داشته باشه که تو نداری. اینو گفت و دوباره مشغول دعا شد. شیطان : خدا نکنه شخصا وارد عمل بشه مرگ : به علت دلایلی هم اکنون کاملا بیهوده (دلیل) عشق : عامل پرواز ... عشق دنیوی : تجربه ی لازم طعم عشق هرچند بیهوده. محمد (ص) : معملی که گمش کرده ایم. موسیقی : نگزاریم همیشه عواطفمان را در دست بگیرد شعر : اصل اول احساس یک انسان کتاب : کاشکی برای یک بار هم شده با آن دوست شویم. مسلمون : در حال افزایش نزولی و صعودی.(معلوم نیست) شیعه : نظام شکوهمند اسلام.راه میونبر اینترنت : دوستی عجیبتر از کتاب . دوست : بهترینش هم تنهایت میگزارد. همین منتظر : به تعداد انگشتان دست سمت راست من هم نمیرسد. شهید : میتواند ... اما دلش از امثال من خیلی پره. شب بارونی : شب دعا برای بارش اشک ، راحت از دست ندهیم. آرامش : قرآن ، قرآن ، قرآن امام زمان : ... این جمعه هم نیامد. اتل متل بمبارون ، از نوع شیمیایی اتل متل بمبارون ، جانباز شیمیایی اتل متل طاول و سرفه و ناله و خون جانباز شیمیایی ، اتل متل بمبارون اتل متل بمبارون ، هزار هزار تا بچه جانباز شیمیایی ، اتل متل حلبچه مردمای بی گناه ، سردشت دزفول آبادان جنگ به قیمت خون ، خون هزار تا مظلوم خاموشی سنندج ، ساکت و خیلی آروم اتل متل بوی مرگ ، جشن تاریکی و خواب روز قیامت و ترس ، گاز خردل و اعصاب اتل متل یه بچه میون این قیامت کنار عکس شادی گمشده خیلی راحت اتل متل یه دختر ، روز تولد اون هدیه ی شیمیایی اومده از آسمون اتل متل یه مادر ، یه بچه ی 3 ماهه بین دستای مادر، جون داده و توراهه به دست صدام وسگ ، سردشت ، تا ابد سرد پیدا نشد توی شهر یه زن یه بچه یک مرد دست همه خالی بود از ماسک شیمیایی اتل متل بمبارون ، از نوع شیمیایی ای قصه قصه قصه ،رسید تا صد تا کوچه قصه ی اشنویه ، ماجرای حلبچه تو مرز جنگ و آتیش ، موشک و رگبار و تیر عامل شیمیایی ، دسته میشد زمین گیر ............... احمد احمد چی شده ؟ باز شیمیایی زدند به بچه ها اعلام کن دیگه جلوتر نرند - حاجی باز اعصاب زدند ، بچه ها بی قرارند ماسکا به تعداد نیست ، بعضیا ماسک ندارند - احمد احمد سریع باش ماسک و رو صورت بزن این یه دستوره احمد ، گفتم سریع ماسک بزن - باشه حاجی میزنم ، اما دلم راضی نیست من شیمیایی نشم ،... این رسم دستمون نیست.. حاجی حاجی شرمنده ، ایندفعه دست من نیست ماسکا توی جعبه ی . ش- م - ر هیچکی نیست حاجی نیستی بینی که هیچکسی ماسک نزد بین ما 50 نفر هیچکس حراجی نزد حاجی حاجی خدافظ ، بچه ها دارن میرن من نمیخوام بمونم منم با اونا میرم.... ... - احمد کجا ؟ حرف بزن ، چرا جواب نمیدی احمد بی معرفت ، آخر تکی پریدی؟ ..... .... اتل متل پرنده ، آروم و خیلی راحت رد نسیم و گرفت ، رسید و شد . شهادت شهادتی رویایی ، به یاد گلهای یاس به یاد یک عمدار به یاد آب و عباس اونایی که دنبال شهد شهادت هستید دنبال نور فانوس برا رسیدن هستید طعم اول پرواز مزه ی تلخی داره جانباز شیمیایی شهد و تو جیبش داره اما میخواد ببینی ، سخته سفر، آسون نیست خدا واسه شهادت فقط بهت میده بیست. ابوالفضل سپهر یه شب تو گشت بودیم . چند تا لات تو کوچه نشسته بودند و مشغول فحشکاری. دوزاریم افتاد که اینا مست هستند . با جمع بسیج رفتیم سر وقتشون . و اونها هم مقاومت کردند. حالا بماند چه اتفاقاتی افتاد . اما قصد من از این داستان این بود که این رو بگم : «میون این درگیری یه زن از خونه اومد بیرون و وقتی دعوا رو دید شروع کرد به بچه های بسیج حرف قلمبه زدن» میگفت : شما که بسیجی هستید. از شما بعیده . شما نباید شر کنید و.....از این حرفا. میخوام اینو بگم که یه عده از بسیجی نما ها یه کارای وحشتناکی کردن که مردم نسبت به بسیج حساس شدند. و بسیج رو نقطه مقابل خودشون میبینند. حرفم به همه ی بچه بسیجیا اینه که همیشه مراقب رفتارشون تو همه جا باشند . رفیق ، بسیجی باید الگو باشه. و مثل قدیم قدیما عاشق... شب سه شنبه ظهور آقا رو از خدا بخواید. ماروهم اون آخر آخرا دعا کنید. احمد آقا همیشه سر کوچه مینشست و یه دستمال سفید دستش میگرفت و تند و تند سرفه میکرد. تقریبا 37 سال داشت. ابروهاش همیشه یه جورایی مثل آدمای مظلوم رو به بالا بود. هر وقت باهاش حرف میزدی سرفش میگرفت ... یه سال بعد احمد آقا حالش خیلی بد شده بود . بردنش لندن برا مداوا . اما افاقه نکرد برگردوندنش ایران . بعد از چند ماه فوت کرد. یادمه تشعیع جنازش خیلی شلوغ بود و همه اومده بودن.... اون موقع خیلی کوچیک بودم . چند وقت پیش داشتم توی مزار شهدا قدم میزدم که چشمم به عکس جالبی خورد...چه قدر آشنا بود.. هنوز ابروهاش رو به بالاو چشماش مظلوم و افتاده ... رفتم اسم روی قبر رو خوندم . خیلی تعجب کردم. رو قبر نوشته بود شهید احمد مومنی... مقدمه نمیخواد درد دل شکستم بازم دلم گرفته ، خدایا خیلی خستم ببین که ساده کشتند ، بسیجی رو تو میدون میگن بسیجی چیه؟ با کلی زخم زبون چکمه های گلی رو ، روی گلا میزارن معرفت و پیچوندن ! شرم و حیا ندارن بجای قرآن و دین ، پرچم کفر گرفتن غیرت و مفت فروختن ، هری پاتر گرفتن شیطون نمایی کردن گفتن یه جور بازیه دل رئیس کفار اینطور از ما راضیه بجای عکس امام زدند به دیوار و در عکس جنیفر لوپز هرچی بزرگتر بهتر نماز صبح و روضه برا همه خیاله اذان میون فوتبال آخر ضد حاله زیارت جمکران برا جشن نامزدی زندگیمون غم شده ولش بیا تو پارتی مسیحی و نگاه کن مسته و خیلی شاداب اسلام مال آخونداست ، بزن تو گوش حجاب میخواست نره بجنگه ، میخواست مرافب باشه!!! جمهوری اسلامی ، دنیا رو از ما ترسوند مردم توی جو بودند ، کاشکی شاه ایران میموند خدا دیگه بریدم ببین چه حرفا زدند دل آقا گرفته به ریشه خنجر زدند اون موقع رفتن رو مین اول عشق بازی بود ای جماعت به قرآن این رسم خون بازی بود. امروز از پشت یه عده تو صف شمشیر کشیدن همه پشت رهبرن منتظر سجودن در خروجی عشق شبانه روزی بازه پیدا نمیشه مردی که بازی رو نبازه برا دخترای شهر ، شهر دبی مهیاست نگاه یه بار حلاله ببین موهاش چه زیباست؟!!!! پرچم ناداوری تو دادگاه هم بلنده اسم عدالت میاد ، هر بچه ای میخنده هر روز فیلم یه شخصی باید بیاد رو سی دی نیاد میرن میسازن کسایی که ندیدی!!!! سنگرای شهرمون خالی از چندتا مرده به هم میگن نگاه کن هوی متال چه کرده؟؟!!!! یا حجت ابن الحسن برای ما دعا کن تعطیله دین و اسلام ، دست ما رو رها کن دستای ما تو بنده ، تو شهر کاری نداشتیم پشت رهبرمون رو راحت خالی گزاشتیم تو این شهر مصیبت ، سخته سالم بمونی باید واسه خودت هم امن یجیب بخونی اما چشام به جایی دلم به جای دیگه امید دارم آقاجون دلم اینجوری میگه میگه میای یه روزی با صد تا یا رو یاور هزار هزار بسیجی هزار هزار دلاور برمیداری از این شهر میبری به جمکران پاک میکنی شعرمو با عدل و عشق و ایمان لبخند بزن بسیجی ، مهدی رو از دل بخواه ابوالفضل سپهر و زمانی که سردشت بمباران شیمیایی شد... چیزی نمیگم. اشکت رو بریز. پسرک خیلی خوشتیپ و خوشگل بود. یه روز داشت تو خیابون راه میرفت که یه خانومی بهش گفت آقا ممکنه این بار رو برا من تا دم منزل بیاری ؟ پسر هم قبول کرد و بار رو از دست خانوم گرفت و پشت سرش با چشمایی مثل همیشه رو به پایین حرکت کرد. اما متوجه نگاه های شیطنت وار زن بود که از عمد استیل راه رفتنش رو عوض کرده بود و به پسرک چشمک میزد. اما پسر اصلا به روی خود نمیاورد. پسرک به نزدیکی خونه زن رسید . زن که منتظر این لحظه بود از پسر خواهش کرد که بار ها و لوازم رو تا داخل خونه بیاره. پسرک هم قبول کرد و وسایل رو داخل منزل زن که هیچکس داخل اون نبود برد ... زن یه مقدار زبون در هم کشید و پسر گفت : دوست داری تا شب با هم باشیم؟ پسر که نگاهش تازه به عمق قضیه باز شده بود از زن خجالت کشید و سرش را پایین انداخت. زن دوباره با اشوه از او پرسید؟ پسر که داشت رنگ میباخت و میخواست جواب زن را بدهد که ...... ناگهان یادش افتاد که امروز سه شنبه است و یاد آورد که امتحانات امروز سخت تر. محکم بر سر نفس اماره اش زد و رو به زن کرد و گفت : نه. شرمنده زن که عصبانی شد در را قفل کرد و گفت : اگر امروز با من نباشی بیرون میرم و داد میزنم و به مردم میگم : این پسر به زور وارد خونه من شده و میخواست با من................ پسر که ترسید آبرویش جلوی مردم نره ، رو به زن کرد و این مبادله را قبول کرد و زن خوشحال شد . اما پسر در تشویش این امتحان سخت بود .. ناگهان فکری به ذهنش رسید!!! و به زن اینگونه گفت : ای خانوم زیبا......... شما تا آماده شوی من به دستشویی میرم تا بعد بیام و ............. زن قبول کرد. پسر وارد توالت شد . لباسهای زیبایش را پاره پره کرد و خودش را با تیغ خونین و مالی....از کاسه توالت مدفوعات را برداشت و به سرو کله و صورت خود زد و بیرون آمد . و به زن گفت: من آمدم. .... زن که او را با سر و صورت پهنی دیده بود حالش بهم خورد و از خانه اش بیرون انداخت. پسرک توانسته بود امتحانش را قبول شود و ۲۰ بگیرد. یک ۲۰ کامل. اما... بدنش خونین بود و بوی بد همه جایش را فرا گرفته بود. زمان رفت و آمد مردم در کوچه ها بود . پسر ترسید . اما به سرعت از خانه خارج شد و به نزدیکی آبراهه ای کوچک رسید. سرش را بالا گرفت. هیچ کس او را تا اینجا ندیده بود. از آن آب، بدن و صورتش را شست و به خانه بازگشت . و لباس نو پوشید. از آن پس پسرک علاوه بر زیبایی صورتش ، عطر بیهوش کننده ای بر بدنش نیز پدیدار شد و آن پس همه آرزو داشتن تنها او را بنگرند و ببویند. پسرک در دفترش برای مولایش اینگونه نوشت : امتحانم را پس دادم . به عهدم وفا کردم...تو هم به عهدت وفا کن!
نميبيني، اگر شهيد شدي مرا هم شفاعت كن.» با هر زحمتي بود از او قول شفاعت گرفتم، اما خودش چيزي نميگفت، پرسيد: «معلوم نيست امروز چه ميگويي؟! برو زمان ديگري بيا.» ولي آنقدر اصرار كه گفت: «اگر كاري از دستم برآمد، چشم!» او روزي ديگر با يكي از دوستان به بهشت زهرا رفته بود، در آنجا كنار مزار شهيد اقاربپرست ايستاد و چند دقيقهاي به قاب عكس و قبر او خيره شد و همانجا مبهوت ماند. آن موقع خيلي معنايش را نفهميدم تا روزي كه او را در همانجا به خاك سپردند.

.jpg)
کشته شدن بی سلاح ، اتل متل مریوان...










| Design By : Night Skin |


