تبليغاتX
ماورای بهشت


ماورای بهشت

تا کجا می برد این نقش به دیوار مرا

Imageسفر جوان اروپایی به مکه و مدینه با یک کاروان تقریبا ایرانی در یک مستندی به نام حمزه که بسیار زیبا و فوق العاده قشنگه ُ مخصوصا اون جایی که درباره ی بقیع صحبت میکنه و ....

 

دانلود بخش اول (حجم 25 مگابایت)

دانلود بخش دوم (حجم 25 مگابایت)

 copy at : yasinmedia.net

این هم نوای وبلاگ است که به زبان آذری خونده شده ُ من که ترک نیستم خیلی با ابن مداحی حال کردم.

+ یا زینب

این هم قطعه ای از مناجات انگلیسی که در هنگام خدافظی از مدینه است.

یا رسول الله

 

نوشته شده در 86/04/31ساعت 10 توسط مهدی| |

اتل متل دو تا دست رو صورتی نشسته

یواشکی دیدمش ، انگار بغضش شکسته

یه مرد آسمونی بعضی اوقات پریشون

مهربون و با احساس بیشتر وقتا خندون

ازش میخوام بپرسم ای مرد آسمونی

از تنهایی چشماتون امشب شده بارونی؟

دست میکشه رو چشماش با یک لبخند زیبا

میگه مال این هواست شده واسه ما بلا

میگم حاجی جون منم بدجوری دل شکسته ام

منم از این زمونه دلم گرفته  ، خسته ام

جون همون رفیقت که گفتی ناپدید شد

تو اون شب معرکه پیش چشات شهید شد

از دوری و قدیما بگو که نجوا کنم

امشب دلم گرفته بگو تا صفا کنم

...

باشه میگم اما تو به من یه قولی بده

اسم احمد رو دیگه پیش من قسم نده

...یادش بخیر اون موقع ما یک گروهی داشتیم

خیلی شوخی میکردیم ، عجب هیئتی داشتیم.

یادش بخیر احمد هم ، اون موقع بین ما بود

ما هفت تا بچه بودیم سردستمون رضا بود

دیگه مسعود بود و من با حمید و نورالدین

امیرحسین هم بودش ، همون که رفت روی مین

با اینکه مشت و کتک از هم چشیده بودیم

اما هرچی که می شد ، پشت همدیگه بودیم

یادش بخیر یه روزی زمان شاه ملعون

ما هفت تایی سنگ به دست ، رفتیم توی خیابون

الکل فروشی ها رو با یاری سنگامون

شیشه هاشو میشکوندیم ، این شده بود کارمون

یه بار تو یه مدرسه که زنگ شیمی داشتیم

عکس شاه و برداشتیم عکس امام گذاشتیم

...یادش بخیر نورالدین که حرفاشو رک میگفت

برامون از صبح تا شب پشت سر هم جک میگفت

وقتی که جنگ شروع شد گروه بازم برپا شد

دسته ی هفتایی مون راهی جبهه ها شد

تو پشت خط ، تو جبهه ، بازم پیش هم بودیم

نورالدین وقتی که بود ، یه جوری بی غم بود

احمد خیلی میخندید ، همیشه نیت میکرد

تو کُل روز و شباش مردمو اذیت میکرد

مسعود خیلی ذکر میگفت ،کارش فقط خدا بود

شهرتش توی جبهه ، آقای بی ریا بود

حمید خیلی آروم بود ، بالا رو نگاه میکرد

بعدا فهمیدیم حمید چه کارهایی که نکرد...

رضا خیلی شجاع بود ،دشمن بیداری بود

خیلی امر و نهی میکرد ، ولی خودش کاری بود

امیرحسین و ورزش هیچ وقت تمومی نداشت

هر جا میرفتیم سریع یه توپ تو کوله میزاشت

... یه روز رضا اومد و گفت که باید جداشیم

باید امروز وفردا ، قاطی دسته ها شیم

ما نمیخواستیم ولی ، حرفش یکی بود رضا

خلاصه گفتیم باشه ، اما نه تک و تنها

رضا به هر شکلی بود بچه ها روجدا کرد

من و مسعود و حمید ، بقیه رو سوا کرد

نورالدین و احمد هم رفتن توی یه دسته

امیر حسین و رضا شدن یه تیم بسته...

خلاصه اون اوایل همدیگرو میدیدیم

اما بعد یه مدت همدیگرو ندیدیم

تازه نوبت ما شد ، صوت خمپاره هر دم

تا  اینکه راهی شدیم ، رفتیم خط مقدم

من اسلحه گرفتم یا پشت دوشکا تیرزن

حمید هم شد مثل من ، مسعود شد آرپی جی زن

اوایل آتیش بود و دست ماها میلرزید

اما انگار این آتیش ،خیلی خیلی می ارزید

چقدر اونجا قشنگ شد ، همه لباس خاکی

تو کُل خط صف بود ، عشق بود از نوع پاکی

کم کم حمید و مسعود ، شدن مثل بقیه

همه برادر شدیم ، با یه دونه چفیه

بچه ی مشتی ، مثل یه چشمه زلال

همه یا هم صمیمی ، بسیجیای باحال

یادش بخیر که شبها ، عجب صفایی داشتند

نماز شب میخوندن ، برو بیایی داشتند

بعضی شبا غوغا بود ، خیره  میشد جفت چشات

وداع چند تا رفیق ، شبای عملیات

چقدر قشنگ ، چه خوشگل ، بغضاشون و میشکستند

سربند یا فاطمه برای هم میبستند

تو یک شب بهاری ، صدای فریاد پیچید

وقت عملیات بود ، نوبت ما هم رسید

حمید آروم بود بازم ، اونم غرق عبادت

هرکی یه حالی داشتش یا میخندید ، یا گریون

فقط من بی کار بودم مثل همیشه حیرون

رمزش و خوب یادمه ، تواون شب بی صدا

هک شده بود رو قلبا ، یا حضرت زهرا

رفتیم به سمت مقصد ، بعضی اوقات نشسته

دولا دولا می رفتیم ، خیلی نرم و آهسته

یه دفعه فرمانده گفت : میدون مین ، بایستید

یکی یکی ، گوش به گوش به تخریبچیمون بگید

تخریبچی ابزارشو نزدیک میدون رسوند

اما انگار منور دست هممون رو خوند

منور نزدیک ما ، با گرمای فراوون

داشت همه رو لو میداد، یکی پرید روی اون

نشست دور منور ، گرماش مارو می سوزوند

انگار که داشت دستاشو برای ما می پزوند

اما نه فریاد میزد ، نه اینکه زاری کنه

نه اینکه کسی بیاد ، اونو دلداری کنه

سکوت پیش این آتیش ؟ خیلی خیلی ترسیدم

چون یه لحظه حمید و پیش خودم ندیدم

گریه بچه ها شد ، قاطی بوی کباب

شعله ی نور خاموش شد ، وقتی که اون شدش آب

پشت سرم رو دیدم حمید اونجا نبودش

جلو صورت و دیدم حمید بازم نبودش

با خودم گفتم شاید ، الان چشاشو بسته

بازم مثل همیشه یه گوشه ای نشسته

اما دلم یهو ریخت ، شبیه یک کلاه خود

کوله ی حمید از دور تنها روی زمین بود

دیگه چشام نا نداشت ، مسعود از دور صدام کرد

گریه میکرد مثل من ، اومد از اون جدام کرد

حمید اجازه نداد ، اشک از چشماش بباره

جمع شده یک دفعه شد ، یه آسمون ستاره

ستاره هایی که عشق ، مرزشون و می پوشوند

همون ستاره هایی ، که قلبش و نسوزوند

تخریبچی راه و باز کرد ، اما صدایی پیچید

آروم همه خوابیدند ، انگار دشمن ما رو دید

صدای تیر و رگبار پیچید تو کل کویر

کم شد صداهای شب ، قطع شد صدای جیر جیر

انگار آماده بودن ، دست ماها رو خوندن

تانکا رو از اون دورا ، نزدیک ما رسوندن

مسعود رفت و اون جلو آماده زدن شد

از من خدافظی کرد ، آماده ی رفتن شد

فرمانده میگفت بهش : هر وقت گفتم ردش کن

تانک جلوتو ببین ، بسوی اون پرتش کن

منورا ، رو زمین ، شب و به صبح رسوندن

خیلیا زخمی شدن ، بعضی ها هم نموندن...

مسعود رو به دشمن بود ، یه آرپی جی تو دستش

حاج محسن پشت بی سیم ، با داد  نیرو میخواستش

الو الو کربلا ، پس نیروهاتون کجاست

برادر ما لو رفتیم ، امشب اینجا کربلاست

الو الو مقداد جان....دووم بیارین حاجی

الان دیگه میرسند ، طاقت بیارین حاجی...

مسعود نگاش به تانک بود،که  سمت اون میومد

یکی تو اون تاریکی دوون دوون میومد.

پشت سرش یه گردان اونم با کلی تجهیز

اومدن به یاری مون ، کویر و کردن خاکریز

نگاه کردم به گردان ، تند و سریع دویدم

انگاری نورالدین و احمد و اونجا دیدم

اما یهو خمپاره ، بند دل و پاره کرد

داغ دلم رو انگار اون دوباره تازه کرد

تا اینکه چشمای من به اون دو تا گل رسید

خمپاره تو یه لحظه ، نزدیک اونا خوابید

وقتی دود و گرد و خاک ، از جلو دید رفت کنار

مسعود تانک و زد و گفت ابوالفضل علمدار

دشکا و تیربارچی ها مسعود و قیچی کردن

گل گروه ما رو با تیر آب پاچی کردن

مونده بودم اون وسط ، گریه کنم یا دعا

دعا کنمکه منم ، برم پیش بچه ها

مسعود ، احمد ، نورالدین ... پیش چشام پریدن

پشت سراشون رو هم بی مراما ندیدن

یه یاری خدا و گوشت و خون بچه ها

اون شب پیروز شد باز هم لشگر حزب خدا

دور برم خالی بود ، هیچکسی و نداشتم

بچه های هی دلداری ، اما نایی نداشتم

خبر دادن همون شب ، تو جنگ آتیش و باد

خاک خیلی از جاها به دست ایران افتاد

چه روزای سختی بود وقتی حمید و بردن

جنازه سوختش و به مادرش سپردن

دلم برا احمد و نورالدین هم تنگ شده

غروب شده واسه این ، آسمون بی رنگ شده

رضا بعد یه مدت برگشت تا پیشم باشه

تنها اومد تا بازم ، مرحم دردام باشه

من و رضا هم انگار مثل همه بچه ها

دونبال راهی بودیم ، بریم پیش رفقا

اونا چه خوب فهمیدن ، لذت یک نگاه رو

به جون و دل خریدن ، ترنم صدا رو

اونا فهمیده بودن بهشت اینجا یه رازه

که هرکی عاشق بشه ، خدا براش می سازه

...بازم به عشق وصال ، همه ی ما بچه ها

ایستادیم و جنگیدیم ، رو به روی یه دنیا

رو به روی عراق و صدتا کشور دیگه

دروغ میگه هرکسی ،که غیر این و میگه...

شب بود تو سنگر بودیم ، که بین خنده هامون

صدای هواپیما بند آورد ، صدامون

یه عالمه آتیش از ، بین ستاره ها ریخت

بمب و هرچی که داشتش به روی سنگرا ریخت

پریدم از تو سنگر ، نشستم روی خاکا

گفتم بیاین زود بیرون ،..... خمپاره.......نه ....نه ....رضا...

سنگر که منفجر شد ، گفتم خدا ای خدا

تنها میشم ، می میرم ، نزار شهید شه رضا

وقتی که آتیش خوابید ، رفتم سنگر و دیدم

بجز خاک چند تا دست ، چیز دیگه ندیدم

جنازه ی بچه ها خاک شده بودش انگار

قطعه های دست و پا ، قاب شده بود رو دیوار

رضا هم انگار میخواست چیزی ازش نمونه

بی معرفت راضی شد ، تنها شم با زمونه

بهم میگفت همیشه ، یه رازی مونده پیشش

بعد شهادتش من ، برم سراغ کیفش

کیف رو قبل شهادت ، با عطر و انگشترش

داده بودش به محسن ، رفیق و همسنگرش

با اشکایی که دیگه سر شده بود ، تو چشمام

محسن از دور دیدم ، خیره شدش تو نگام

گفت : اومدم تا بگم ، راز روضا رو تا بعد

خودش گفت که بعد ازاون تو شاد بشی محمد

نگاش کردم و یاد ، رضا رو زنده کردم

پیشونیش و بوسیدم ، زورکی خنده کردم

می دونستم راز اون ، زخمی باز دوباره

میدونم میخواد بازم به دل آتیش بباره

گفت که تو دستمون ، هم من بودم هم رضا

امیرحسین هم بودش ، با بقیه بچه ها

کربلای یک ،....مهران....تو اون سرزمین خاص

رمزشم خوب یادمه ، یا ابوالفضل العباس

خلاصه این که خیلی شهید شدن واسه دین

مثل امیر حسین که شهید شدش روی مین

فکر کرد گریه میکنم ، یا که شاید بمیرم

اونم کیف و به من داد ، خواست تا اونو بگیرم

خندیدم و عکسارو،  برداشتم از تو کیفش

عکسای ما هفت نفر ، که نگه میداشت پیشش

همون شب بعد از اینکه آتیش خوابید ، خوابیدم

تو خواب حمید و مسعود....امیرحسین رو دیدم

نور الدین و احمد و رضا ، از دور رسیدن

میگن سلام محمد ، انگاری من رو دیدن

با خنده گفتن،  رفیق ، دلت لابد سنگ شده ؟

دل ما به جون تو واسه ی تو تنگ شده

گفتم آخه این رسمه؟ بگید تا من بدونم

حقه شما شهید شید و من تنها بمونم؟

مسعود گفتش برادر تو هم به وقت و بجاش

غم نخور تو برادر. یه کمی صبر داشته باش.

اذان و گفتند و من پریدم از این رویا

بوی خوشی گرفتم ، شدم راضی از اونا

واسه عطر خدا بود که منتظر جنگیدم

پروازای خیلی از ، همسنگرام و دیدم

روزا گزشت ، تا دفاع  آخرسر به سراومد

صدام شکست خورد ، ترسید ، اشک دنیا دراومد

قصه ی جنگ تموم شد ، بگم دوباره بازم؟

که چه جوری دارم من ، با این دوری میسازم

چطور دارم میسازم ... با اینکه بعضی وقتا

میان بخوابم هنوز ، پنجشنبه شب رفیقا

حالا فهمیدی چرا ، بعضی وقتا این چشا

خیس میشه و میگیره ، بهونه اش و از خدا

امیرحسین و حمید ، مسعود . نور الدین .رضا

احمد و هر شهیدی که رفتن از این سرا

تو نامه هاشون زدند ، جنگ تمومی نداره

آهای رفیق... بگوش باش ، قصه ادامه داره

باید بدونی دفاع ،  نمرده ، حتی هنوز

باید بجنگی بازم ،  با این صدام های روز

تا وقتی مولا میاد  ، سر رو شونش بزاری

بگی لبیک یا امام ... اون و تنها نزاری

باید بدونی هنوز، که یک مردی غریبه

همونی که سید.....جانشین حبیبه

باید بدونی جانباز ، با این که پا نداره

می ایسته واسه دینش ، بازم مایه میزاره

باید بدونی هنوز ، تو مدیون شهیدی

که وقتی که شهید شد ، تو فیلم ها هم ندیدی

به مادر اون شهید که پاره ی تن داده

بگی که زنده هستیم ، بسیجی جون نداده...

اگه الان جبهه مون خیلی خیلی فرق داره

اما بدون هنوزم.... قصه ادامه داره

ابوالفضل سپهر

نوشته شده در 86/04/30ساعت 15 توسط مهدی| |

چه نوری هستی که همیشه بازتابش به من میرسد.

چه آیینه ای هستی که کم تو را دیدم چون خود را با تمام تعلقات میدیدم و کمتر ساده میشدم با یک اشک سپید.

دستانم مهری را می خواهد. التماس میکند به تو ...

همان گرمای همیشگی...زبانم محتاج است به نام تو....ای خدا

نام تو نگاتیو ذهن درگیر من است ،گرچه گاهی از روشن نمودن بیهوده آن رنگ و طرح تو میسوزد.

اما مهم این است که تو هستی. و من سیه چرده قدر نمیدانم ای عزیز.

 

نمیدانم...کاشکی بدانم که کیستی تا روشن ببینم رنگ مشکی را.

خدایا در این شب آرزوها که التماس هایمان را مانند همیشه پذیرفتی یک آرزو را سقف همه ی دلتنگی هایمان بشمار و برآورده ساز.

نقش بگیر و مثل همیشه غوغا کن و یوسف دلها را روانه ی بازار عاشقان و دشمنان کن  تا خشم بیفکند بر دامان همه ی ظالمان .

تا خنده و شادی بر لبان منتظران بسپارد و انتقام لحظه ای را بگیرد....

 

آرزو کردم بیاید ای خدا کاش من را باز مهمانم کنی.

به امید امید.

علی علی

نوشته شده در 86/04/29ساعت 11 توسط مهدی| |

سلام.... اولا ولادت امام محمد باقر( ع ) رو تهنیت و شاد باش عرض میکنم.

دوما : تشکر از دوستانی که فوج فوج نظر دادن و میل زدن و شعری که میخواستم رو برام فرستادن و انقدر این اشعار زیاد بود که من هیچکدومش رو وقت نکردم ببینم.

سوما:  خواستم یه نقدی درباره برنامه کوله پشتی کنم اما نمیدونم کجا براشون از اینترنت بفرستم... قائدتا امسال برنامه میشه گفت بی خودی رو ارائه دادن با یک مجری تکراری و سرکاری و همچنین سخنانی که مشخصا از دل نیست.

تازه سالای پیش تیتراژ آخر و ابتداشون فوق العاده بود مخصوصا صدای رضا صادقی که الان اصلا نمیشه دربارش نظر داد.... بعد یه چیز دیگه اینکه گرافیک برنامه به شدت پایین اومده و لوگوشون بسیار قدیمی و ........خیلی اردای دیگه که میشه ازش گرفت.

چهارما :  فیلم سنتوری داره میاد رو پرده ولی محسن چاووشی هنوز مجوز نگرفته و اینم باید رو اشتباهات عمده وزارت ارشاد قرار بگیره که داره یه کار وحشتناک میکنه....یعنی از یه طرف با محسن چاووشی  لج کرده و مجوز نمیده از اون طرف مگه میشه و میتونه کهداریوش مهرجویی چیزی بگه....

پنجما : پرنس پرشیا رو از این به بعد بهرام رادان بخوانید ، چون واقعا همچین حسی رو داره . نمیدونم سایتشو دیدی یا نه همین الان یه سر بزنید مطمئنا خوشتون میاد و به جمله من پی میبرید.www.bahramradan.com

ششما که ......هیچی دیگه مارو دعا کنید و فراموشمون نکنید. ....یا علی

نوشته شده در 86/04/24ساعت 23 توسط مهدی| |

با سلام خدمت ماوراییان خوب بهشت.

من برای شهادت امام هادی (ع) و طرح تبیلیفاتی هیئت محبان روح الله . احتیاج به یک شعر زیبا و پرمعنی که توش تخریب حرم حضرت هم ذکر شده باشه رو دارم . از عزیزان خواهش میشه که من رو تو این امر یاری بدت تا خودشون هم اجر قشنگی از این کار خیر ببزن.

با تشکر....

hadiemam

لینک اعلامیه هیئت به حالت بزرگ

نوشته شده در 86/04/22ساعت 14 توسط مهدی| |

این سخنرانی های آقای پناهیان در رابطه با دختر و پسر هست که پیشنهاد میکنم حتما گوش کنید. خیلی باحال به قول خودمون صحبت میکنن...

همرا با منطق لذت که اونم خیلی قشنگه .

رابطه دختر و پسر (1)

رابطه دختر و پسر (2)

منطق لذت

 

مجموعه مولودی فوق العاده قشنگ از ملا باسم. اگه تا حالا میخواستی ببینی آهنگ چیه دانلود کن..فوق العده است مخصوصا کلیپ ناد علیا مظهر العجایب..

 

صلوات صلوات

امل ویایی عاش سنین و سنین

لیلة عید و النوار

علی علی

ناد علیا مظهر العجایب

 

در ضمن

مسابقه جالب با طرح جالبی و شیوه جالبتری قراره در سطح بلاگفا و اینترنت و منطقه کن و شهران با همکاری بسیج سلمان و دارلاقرآن در این وبلاگ برگزار بشه .... تیترش هم اینه

زیباترین برگ یاس

موضوعش که قشنگه مگه نه؟

منتظر باشید...

نوشته شده در 86/04/21ساعت 11 توسط مهدی| |

اعتکاف واژه بسیار دوست داشتنی و قشنگیه از لحاظ معنایی خیلی خوشگله

 و اونایی هم که توش رفتن و طعم عملیش و کشیدن ، میدونن چقدر با صفاست و میشه با صفا شد.

سه روز آدم از همه چی حتی والدین و رفقا دور میشه ، کامپیوتر هم نداری... میشینی پای زندگیت و حلاجیش میکنی و واسه یه عمرت برنامه میریزیمیکنی.

درسته شایدم یه ماهشم عملی نشه اما بازم خط میگیری.

تو محل ما هم تقریبا ۹ تا مسجد وجود داره که فقط یکیش جامعه است و قابل اینه که توش اعتکاف کنی. معمولا هم خلوته . خواستید تشریف بیارید .

مهمترین نکته های اعطکاف از این قبیلن :

۱- تنها بودن

۲- روزه دار بودن به مدت ۳ روز

۳- اگه نماز شب چیزی تا حالا نخوندیم ، جای خوبی برا نوبر کردن این جور عبادتاست

۴- انس بیشتر با قرآن

۵-در جمع پاک بودن((((((خیلی مهمه)))))))

۶- یه جای ساکت و به دور از دستورات برای فکر کردن

خیلی التماس دعا داریم از عزیزانی که امسال شرکت خواهند کرد تو اعتکاف.......

من رو هم خیلی دعا کنید. حتی اگه یه ذره یادم باشید واسه من بسه.

البته هنوز مونده تا اعتکاف...........اگرم سوالی دارید بگید تا بهش جواب بدم.

یا علی

نوشته شده در 86/04/19ساعت 10 توسط مهدی| |

خندیدم به روی آیینه ی دردش

گفت زچه میخندی... ای رفیقی که به صحراها گمی؟

گفتم از درد صدایت که از درد من است

گفت دردی است برایم نه برایت که وجودم خسته کرده ،

گفتم که سپاس خالق مهتاب را که تو را هدیه به این دل کرده

گفتا که منم خود ز جفای هر می وحشی این دشت گریزانم

گفتم که تو در ذهن منی از خدایی با خدایی و دلم را ناخدایی

گفت نیستم من بجز سنگ صبورت که غرورت نگزاشت که بفهمی یار بودم ،

گفتمش یادم...دانم که چه هستی و که هستی و با من مشکی نشستی... اما چه کنم که تو جوابی زجوابم ندهی و عاشقی را مثل کبکی بی زمستان سرد خوانی.

گفت اندر خم این کوچه نشستی و بگو در عشق جز نام ملک منتظر نام که هستی که در این خانه کوچک بین این دیوار نمناک کابوس چه بینی و چه هستی؟

گفتمش آریا حق با شماست ای کوزه بر دوش نزنم از این به بعد جز نام او اللهی بر هوش و چه زیبا گفتی من هم مریدت میشوم ای کائن محول سرداب خدایی

گفت باشد تو خدایی شو من نیز مریدت میشوم جای تو از این گرد بازی سربلند خواهم شد، تو برو عشق بیاموز و مناجات بکن لحظه ای یاد منم بنداز آن پاکی را...

باز خندیم از این کردارش .... چه خضوعی است در این رفتارش

آخرین خنده

........

من همانم که همان اول از عشقی مستم..........که خیالت راحت آید که زچنگت رستم

خوب دانم که مریدت هم خدا هست و زمین..........ولی گویا ز خدایی ،  که به تو دل بستم

گمنام

نوشته شده در 86/04/18ساعت 1 توسط مهدی| |

گفت چرا دعاهام مستجاب نمیشه.

چرا هرچی میگم خدا گوش نمیده....چرا هرچی از خودش میگم اون هیچی نمیگه

گفتم حتما حکمت اینه که چیزی بهت نرسه.

گفت نه.............میدونم حکمت نیست...

یه دفعه یه دوست از اونجا رد شد خندید رو کرد به من گفت :

راست میگه حکمت نیست.

گفتم : خوب پس چیه؟ این بنده خدا شبای پرستاره وقتی که نور مهتاب رو زمین میتابه با خدا اینهمه حرف میزنه ...گله میکنه... قربون صدقش میره اما خدا بهش اون چیزی رو که میخواد نمیده. اصلا فک کنم خدا به حرفاش گوش نمیده

یه خنده کرد و گفت....نه..............

اتفاقا خوب گوش میده میدونه چی میخواد تازه دوست داره که بده ولی.........از یه چیزی میترسه

دوتایی با هیجان پرسیدیم : میترسه؟ از چی؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

گفت میگم ولی قول بده همیشه یادت بمونه :

 از اینکه یه وقت حاجتت برآورده بشه و دیگه نیای باهاش رازو نیاز بکنی.

دیگه شبای بهاری نیمه های شب پا نشی باهاش حرف بزنی......دیگه بهش سر نزنی

آخه از صدای تو خوشش میاد دوست داره باهاش حرف بزنی...

باهاش درد و دل کنی...به خودش قسم میشنوه.

میشنوه  . . .

نوشته شده در 86/04/17ساعت 0 توسط مهدی| |

یادم میاید که چه زیبا راز قلم را برایم فاش کردی و مکتب به دستم دادی و  توطئه دست آموزی را یادم ندادی تا خود شیوه قلم را یاد بگیرم و بنویسم از انچه که باید مینوشنم.

 

گوهر وجودیت ایمان و اخلاص بود تا که پاک باشم و این امر را تجربه کنم. و زندگی را از قدحی عشق ببینم و سبو را نگاه آشفته ی آن کودک...

 

بهترین عاطفه ها و نوشته هایم تقدیم به تو و تمام عاطفه هایت که راه میانداخت موتور سنگین ذهن مرا...

و روزی نبود که این سفینه ذهن من جز برکت تو حرکت کند...

 

سپاس بدلیل همه ی آبی هایی که به من سپردی و من هرچند مشکی بودم و رنگ میباختم تو آبی کاشتی و آب دادی تا آبی شوم و آسمان را جز رنگ زیبای آبی نبینم...

 

تمامی گل های شبنم خورده باغ الماس با تمامی عطر گلهای یاس که سبد سبد از دانه خطوط قلبم جمع کرده ام به سپاس اولین نگاه تو ای مادرم تقدیم تو باد ....

 

میلاد با سعادت بانوی یاس حضرت فاطمه الزهرا بر همه شیعیان و محبین خانم تبریک و تهنیت باد.

نوشته شده در 86/04/14ساعت 12 توسط مهدی| |

بعضی اوقات به قهقه ی بعضی دوستان در مورد احادیثی از امامان برمیخوریم که گاه از بس این خنده ادامه دارد کار به بیمارستان میکشد اما امیدوارم پس از این مطلب و ادای حدیث با دلیل علمی شاهد اینگونه مسخره کردن ها نباشیم...البته امیدواریم

..

حدیثی از امام علی (ع) در مورد زردی چشم

.

هرگاه دور سفیدی چشم چپ پرده زرد رنگ ( زردی ) دیده شده بهترین دوا این است که دست سمت راست را داخل ظزف آب ولرمی شسته و سپس آن آب را بنوشید.

 

...

احیانا بازم یه عده دارن میخندن . عیب نداره.  حالا خوب مطلب زیر رو بخونید

 

هپاتیت ب از خطرناکترین بیماری های روز دنیاست که بعد از مدتی دچار مرگ میشود.

از علائم مهم گرفتن این بیماری. زردی چشم سمت چپ در فاصله زمانی 10 روز است که فقط در این مدت فرد میتواند به معالجه بپردازد.

...

اما بهترین و جدیدترین آنتی تز کشف شده توسط دانشمندان:

بهترین دارو برای این بیماری در مخاط های مرده ی دست راست همان فرد مبتلا به بیماری است.

شاد باشید

یه عکس تو این صفحه از زردی چشم هست ببینید

نوشته شده در 86/04/11ساعت 15 توسط مهدی| |

دوست

بزرگ بود و از اهالی امروز بود و با تمام افق های باز نسبت داشت و لحن آب و زمین را چه  خوب میفهمید صدایش به شکل حزن پریشان واقعیت بود و، پلکهایش مسیر سبز عناصر را به ما نشان میداد.

و دستهایش هوای صاف سخاوت را ورق میزد و مهربانی را به سمت ما کوچاند...

به شکل خلوت خود بود و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برای ایینه تفسیر کرد و او به شیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود و او به سبک درخت میان عافیت نور منتشر میشد همیشه کودکی باد را صدا میکرد همیشه رشته ی صحبت را به چفت آب گره میزد .

برای ما یک شب سجود سبز محبت را چنان صریح ادا کرد که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم و مثل لهجه ی یک سطل اب تاره شدیم و بارها دیدیم که با چقدر سبد برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت .

ولی نشد که روبروی وضوح کبوتران بنشیند و رقت تا لب هیچ و پشت حوصله ی نورها دراز کشید و هیچ فکر نکرد که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

چقدر تنها ماندیم

س.سپهری

با سپاس بیکران از خواهر خوبم که رنگی زد بر ماورا.

نوشته شده در 86/04/10ساعت 17 توسط مهدی| |

این موضوع عشق به جنس مخالف در کره زمین و در کل در بعد این جهان یه روز کامل رو میخواست تا من دربارش فکر کنم و تجزیه اش کنم و مطلبی رو براتون بزنم و الان 12.25 شبه که با ینکه فردا کار مهمی دارم آماده اش کردم.

 

(این مطلب از ذهن خودمه و هنوز تحقیقی روش نکردم و باید تحقیق میکردم ولی فکر میکنم به اندازه کافی تحلیلش کرده باشم...به هر حال حتما بعدا اگه مشکلی داشت تصحیحش میکنم)

 

...اما سوالی که برای بعضی از بچه مذهبی ها و شیعه ها از جمله (رفیقای خودم – فامیل ها – آشنایان و .... پیش اومده که واقعا سوال قشنگی بود که به این شرحه :

آیا یه پسر و یا دختر مسلمون(شیعه)  باید عاشق بشه یا نه ؟ (منظور جنس مخالفه)

به 2 صورت جواب دادم :

 

1-     اگر سریع به ازدواج برسه

2-     اگر مدت ها زمان بخواد

 

جواب 1- قائدتا خیلی خوبه اما عشقی که یه هفته ای باشه اولا مشخص نمیکنه که این واقعا عشقه یا چیز دیگه است... پس بنابر این خوبه ولی معلوم نیست اشتباه بوده یا غلط

 

جواب 2 – خوب این عشق از قدیم هم بوده... داسانهای لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد و...نمیشه پنهون کرد و معمولا سالها یه پسر و دختر عاشق هم میمونند.

 

از خوبی های این قضیه :

 

1-     معمولا هیچکدوم بواسطه دوست داشتن همدیگه دست به تقلب و دوباره عاشقی نمیزنند و یک رابطه عمیق عرفانی رو بوجود میارن. البته اگه اولین بار و آخرین عشق باشه..

2-     معمولا هر کدوم بواسطه همچین نعمتی گناه رو مانع عشق میبینند و از انجام اون بخاطر این نعمت خودداری میکنند

3-     معمولا رابطه هر کدوم از اشخاص با خدا بیشتر میشه و جریانات احساسی به خدا هم کشیده میشه .

4-     نوعی حجب و حیا در بعضی از این عشق هایی که دوری مانع رسیدن آنهاست ایجاد میشه که زمینه های بسیار خوبی در تربیت اولاد ها بوجود میاره.

 

از بدی های این امر :

 

1-     اگه این عشق به راحتی در اختیار دو نفر قرار بگیره و نزدیک هم باشن احتمال قضیه بنزین و پنبه و اشتعال پیش میاد و ...

2-     اگه احیانا و احتمال زیاد بخاطر نزدیکی این دوستی قهر و جدایی پیش بیاد بدلیل اینکه اولین تجربه عاطفی بوده تاسیر وحشتناکی در ادامه روال زندگی آن دو شخص دارد.

3-     دوری و عشق قدیمی و پایبند بودن زیاد در آخر به توهم گرایی تبدیل میشه و این بسیار برای هر کدوم نقطه قعر روحی میشه.

 

مسئله بعدی که در ادامه عشق برای افراد مذهبی پیش میاید مسئله خدا گرایی است...

که آیا خدا با امر عشق ما موافق است ؟

اصلا خدا در این مورد چه میگوید ؟

 

پاسخ :

خدا در قرآن بارها از حوری ها و فرشته های بهشتی چه زن و چه مرد ذکر کرده است. و همیشه به انها انسان را تشویق میکند .

حالا میتوان اینگون برداشت کرد :

خدا ارزشی برای عشق یک پسر به دختر قرار نداده. زیرا حوری بهشت را آنچنان تایید و تعریف میکند که یعنی آن پسر با دیدن آنها عشق به آن دختر را که در این جهان عاشقش بوده از سر بیرون کند.

اما...

بعضی از علما و مفسرین میگویند :

در روایات و فرمایشات امامان و پیامبر اولین و مهمترین نتیجه ای که میتوان در مورد عشق به خدا استخراج کرد اینست که :

انسان در آن جهان تا خدا را میبیند و اهل بیت و نورانیت آنها را اصلا فراموش میکند که عشق به یک دختر چه بوده است... پس میگویند این عشق چیز زمینی و بی چیزی است.

 

من هم میگویم :

اما اگر اینگونه بود پس چرا خدا در قرآن چندیدن بار یاد حوری ها را در دل مسلمین انداخته است...  ؟؟؟؟؟؟

مگر عشق خدا بعد از چند روز از بین میرود که حوری را جایگاه بعدی نزد خودش قرار داده؟؟؟؟(نعوزبالله)

 

نتیجه میگیریم که : عشق خدا و چیزهای دیگر را باید از هم جدا کرد... هرکسی در این دنیا به دنبال خدا باشد و عشقش را طلب کند به همان اندازه این عشق را میبیند. پس اگر کسی اینطرف عاشق او نیست گمان نکند میتواند آنطرف مجنون شود... اینجا محل کشت است. و آنجا برداشت.

 

پس عشق خدا از عشق به یک موجود جدا میشود .

 

حالا سوال اصلی و مهم دیگر پیش میاید .

اگر برای مثال پسری عاشق دختری در این جهان باشد و از آن طرف هم مشتاق لقا با خدا باشد و در این حین بمیرد عشق او چه میشود.....؟؟؟؟

 

آیا در بهشت به او عشق بهتری میدهند ؟

یا یکی مثل همان را برایش تولید میکنند تا فراق را حس نکند ؟

 

پاسخ : هر چه هم حوری و ... زیبایی بی حد و مرزی داشته باشد عشق چند ساله او به ان دختر نمیشود ، و آنچنان که عشقی با معرفت باشد نمیتواند با موجودی دیگر طاق بزند.

در ثانی اگر از عشق آن پسر دو تا بود(یعنی برایش ظاهر آن دختر تکراری بود ) که آن پسر از اول عاشق آن دختر نمیشد.....

هر چه هم فضیلت های آن دختر را در کالبد یک حوری قرار داده شود باز آن عشق نمیشود...

 

مثالی بزنم تا بیشتر روشن بشه :

فرض کن دفترچه خاطراتی داری که 5 سال است همه چی ...غم و غصه و شادی و رنج و چه چه را در آن نوشته ای... و بعضی اوقات خسته شدی از بس نوشتی

حالا برای تو دفتری آمده است که اولا نو و تازه است و دوما کاملا پیشرفته است و دارای تکنولوژی روز است و دارای امکانات جالبی است......

حالا اگر آن دفتچره بتواند تمامی اطلاعات قدیمی دفترچه اول را به خودش منتقل کند باز هم تو آن دفترچه قیمی را دوست داری و دور نمی اندازیش ... شاید همان را بخواهی و عوض نکنی.

 

نتیجه کلی این قضیه بر این شد :

 

1-     عشق در این جهان نوعی نعمت با طرز استفاده مثبت و خوبی است که دیگر نمیتوان ان را یافت . پس اگر میخواهید به این نعمت برسید با توکل بر خدا و رعایت اصل زمیمه دار این قضیه باشید. و به ازدواج برسانیدش

2-     عشق خدا و عشق به موجودات به طور کل از هم جدا نیست و میتوان به هم آشکار ربط داد ولی آنگونه هم نیست که این عشق را دو سیم به هم بدانیم و فکر نکنیم آن دنیا معجزه میشو و یکهو عاشق خدا میشویم باید همینجا دست بکار شویم.

3-     عشق های پاک برای بندگان پاک و خوب خداست و عشق به خدا بزرگترین نوع دوستی و قشنگیست . طوری که اگر دوستت دارم به خدا را با تحکیم قلبی بگویی دیگر زبنت نمیچرخد که به کس دیگر هم  این کلام را بگویی.

 

انشالله سودمند بوده باشد

گمنام.

راستی برای تمام کنکوری ها دعا نمایید که ایشالله قبول بشن

بیماری هم هست که بنده خدا احتمالا تمور مغضی داره و دم کنکورش هم بود خیلی دعاش کنید ایشالله که حالش خوب شه.

والسلام....

 

نوشته شده در 86/04/10ساعت 10 توسط مهدی| |

خوش امدی یارا...نمیدان تا کی برایت شکر ، قلم کنم.

به بزرگیت قسم آمدنت را حس نکردم و شرمند رویم از اینکه عشقت در من عشق نیست و بویت بر مشامم نرسید

آری یک بار طنین دلم را برایت بازگو کردم و تو خریدی....آسمان را به شکرانه نگاهت از اشک میکنم.

ای بنده نواز..........تو خدای منی. و محبوب منی . وجود لطیفت آخر کار دست من میدهد . کاش بار دیگر بر سر کلبه خراب دلم سر بزنی... و چه خوبی ای مهتاب و ای مهر عاشقی....

به خدا منت نهادی  بر سر این بنده. این بنده نمیداند که چه کند از این لطف . چه کنم خودت پاسخ ده.

چه کنم که لطافتت آخر مرا میکشد....

 دستانم را با قطراتی اشک  بر فراز سرم قرار میدهم و فقط کلمه حب از دهانم جاری میشود ...ای مهربان

تو مرا مهر میدهی من چه کنم که هیچم در تکاپوی بازی عشق و فقط اشتلم عشق میزنم.

تو خدایی و من ....بنده ات.

فسبح بسم ربک العظیم...

نوشته شده در 86/04/08ساعت 15 توسط مهدی| |

اس ام اس زده : ( قدیمیه ....مال صد سال پیش ولی الان دارم بازش میکنم....)

تست کنکور ۸۶

معنی آیه و کونوا قوامین بالقسط چیه؟

گزینه ۱- بیا.......................................................

آقا اگه گزینه ۱ رو بخونی و حال کنی کافر شدی...کسی که این پیام رو بهت داده باید بکشی دستوره مرجع تقلیدته........

مگه اون سلمان رشدی چی گفت ؟ که امام دستور قتل رو براش صادر کرد...چرا براش میلیون جایزه گزاشتند؟؟؟

اون وقت اس ام اس میزنه

جهان آخرت میشه خدا به ترکه میگه بیا جای من خدایی کن...حکم بده............

اصلا اول این پیام کفره...بخونی و حال کنی کافر شدی.........نمازات تو سطل آشغاله.

حالا باز بگید فقط یه جوکه..........

برا آقا فاضل خدا بیامرز جوک ساختن اونم جوکی که  دوست دارم بعد خوندنش برا خودم گریه کنم.

و فقط خدا رو شکر میکنم که هر موبایلی دست من رسید فروختمش....خدا رو شکر

کافر و مرتد مگه شاخ و دم داره.........؟

نوشته شده در 86/04/07ساعت 20 توسط مهدی| |

بنزین داری؟

دیشب همین پمپ بنزین بالای خونه ما رو زدن ترکوندن هیچ کس هم صداش در نیومد کسی اصلا مرده نمرده.....(ایرانپارس)

این طرح سوخت هم واقعا مکافاتی شده. خوب اگه ملت نمیخواین این طرح و بردارین دیگه .

من یه شب داشتم با یکی در مورد این قضیه حرف میزدم و بهش میگفتم طرح جالبیه و خلاصه مشخص میشه بنزین کشور کجا میره. اما طرف زیر بار نرفت که نرفت.

وقتی بیشتر مردم اینجورین و صبر ندارن ، بزارید بنزین تموم بشه اصلا... سهمیه بندی بنزین تو این شرایط به نظر من یه ایده غیر قابل پذیرشه. حالا 18 تیر هم نزدیکه دیگه واویلا..

حالا تو این 70 میلیون نفر کسی  نیست که در مورد بنزین حرف نزنه.

حتی این بچه همسایه ما رفته مغازه به یارو میگه بستنی بنزینی بده. پس فردا نفت رو هم میارن سر سفره میخورن . والله

خدایا تو این شرایط یاد تو از ذهن ما میره . کمک کن.

نوشته شده در 86/04/06ساعت 18 توسط مهدی| |

دیشب آخر دعا توسل خیلی هوای پادگان های محل استقرار راهیان نور رو کردم......شب آخر

تو پادگانی به نام حبیب یا همچین چیزی....یادم نیست. باید از رفقا بپرسم کجا بود

اما یادم نمیره . چقدر قشنگ بود.... هوای اون شب چقدر خنک بود. برعکس روزش که انگار آتیش تو فضای کویر روشن کردن....

دیشب وقتی تو این فکرا بودم ، وقتی داشتم یواش یواش غرق دوکوهه میشدم. زمزمه کوچیکی او کل تاق گر گرفت... خیلی دوست دارم الانم اونو با شما بخونم.........بزار هرکی هر چی میخواد بگه :

کجایید ای شهیدان خدایی....

کجایید ای شهیدان خدایی

بلاجویان دشت کربلایی..

بلاجویان دشت کربلایی

کجایید ای سبکبالان عاشق

پرنده تر ز مرغان هوایی

پرنده تر زمرغان هوایی............

محلا محلا...محلا محلا

یابن الزهرا........

یابن الزهرا.....

.محلا محلا.........محلا محلا

یابن الزهرا.......

یابن الزهرا

با صدای حاج محمود...

نوشته شده در 86/04/06ساعت 11 توسط مهدی| |

این امتحانات تمام شدنی نیست. انگار تا ابد ادامه دارد......انگار تا ابد بایدامتحان شویم و بدهیم . که البته بسی نیکی است. امیوار باید بود.

و هر روز سخت تر و سخت ... از لحظاتی پیش مشلی برایم پیش آمده که احتیاج به دعای پاک شما دوستان دارم... و هیچ کسی هم نمیتواند مرا در این امر یاری کند.

امیدوارم دعاهایتان پشت سر من باشد.

 

دل میرود زدستم صاحب دلان خدارا...دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

 

گفتمش نقاش را نقشي بکش از زندگي ..................... با قلم نقش حبابي بر لب دريا کشيد
گفتمش چون مي کشي تصوير مردان خدا ............. تک درختي در بيابان يکه و تنها کشيد
گفتمش نامردمان اين زمان را نقش کن ........... عکس يک خنجرزپشت سر پي مولا کشيد
گفتمش راهي بکش کان ره رساند مقصدم ........ راه عشق و عاشقي و مستي ونجوا کشيد
گفتمش تصويري از ليلي ومجنون رابکش .عکس حيدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س)کشيد
گفتمش بر روي کاغذ عشق را تصوير کن ............... در بيابان بلا، تصوير يک سقا کشيد
گفتمش از غربت ومظلومي ومحنت بکش ........... فکر کرد و چهار قبر خاکي از طه کشيد
گفتمش سختي ودرد وآه گشته حاصلم ............ گريه کردآهي کشيد وزينب کبري(س) کشيد
گفتمش درد دلم را با که گويم اي رفيق ..عکس مهدي(عج) راکشيد و به چه بس زيبا کشيد
گفتمش ترسيم کن تصويري از روي حسين(ع) ....... گفت اين يک را ببايد خالق يکتا کشيد

نوشته شده در 86/04/05ساعت 10 توسط مهدی| |

بزارید نگاه کنم. عجب عکسیه....عکس کجاست.؟؟

چقدر این دو تا شبیه همن! عین هم.....چه پرچمای قشنگی داره ...نگاه کن.

این همه نخل قشنگ و ببین ، همشون یه دست... این خیابون خیلی قشنگه

فقط نمیدونم چرا نمیتونم سرمو بالا کنم. نمیتونم کامل ببینم. چقدر سخته. .... نگاه کن ،  اشکم جاری شد...

وای که چقدر دوست دارم از نزدیک این عکس و ببینم. بعضی از رفیقام رفتن. هنوزم تو کما موندن انگار دواشون برگشتن به اونجاست ، هنوزم که هنوزه به عشق شبای اونجا گریه میکنن.

همشون تغییر کردن . انگار یه چیز دیگه ای به اونا دادن که به من ندادن یه چیزی مثل قسمت...

راستی اینم عکسش

یکی دیگش

نوشته شده در 86/04/03ساعت 14 توسط مهدی| |

خنده ام گرفته که چرا جنگ نمیشه؟

...اون بابا تو کاخ سفید برمیگرده به نخست وزیر اسرائیل میگه : من هراس دارم از اینکه اون یارو تو تهران(منظورش داش محموده) داره اورانیوم غنی میکنه. و شما رو هم میخواد نابود کنه ... پس دست بکار بشید.

از این طرف خاور میانه مشکل داره . اوضاع در هم بر همیه.....

التماس دعا

نوشته شده در 86/04/02ساعت 7 توسط مهدی| |

جمعه ای با لطافت به پایان میرسد.

نه... نشد، فقط میدانم که بالاخره میایی.

یه قلم برمیدارم تو کاغذ مینویسم این جمعه هم نیامد. حتما جمعه دیگه میاد...حتما میاد

اخبار رو نگاه میکنی تو کل خبرها آتیش و گلوله و خشم و کینه است... تو خیابون رو میبینی. ولش کن...

نمیدونم ما داریم کم میزاریم یا بازم بدتر از این هم میشه، ولی اون چیزی که داره غذابم میده فقط همین یه حرفه....

داره میره جوونیم ...فکر دقایق میکنم

به عشق ظهورت امشب همه ، یه الرحمن میخونیم. تازه شایدم کارای دیگه هم کنیم. دلمون خوش باشه که اگه همیشه منتظرای بدی بودیم بازم یه ثانیه لبخند رو صورت مهربونت ببینیم.

یه الرحمن باحال...یه الرحمن نارنجی.

نوشته شده در 86/04/01ساعت 21 توسط مهدی| |

طرف بعد 2 سال دیدار خصوصی با رهبر رو  با هزار هزار بدبختی و پارتی بازی بدست میاره .

زمان دیدار میرسه. تا آقا رو میبینه تو اون 5 دقیقه ای که بهش مهلت داده میشه یا بغض میکنه و یا گریه اش میگیره . آخرش هم با همون حالت بغض و میگه : آقا میشه چفیه تو به من بدی؟

آقا خامنه ای یا هر شخص دینی و مجتهد ما وقتی این صحنه رو میبینه از درون آتیش میگیره و بخاطر جهل این فرد ناراحت میشه ولی ظاهرا لبخند میزنه و دست نوازش به سر اون شخص میکشه...

 

didar

 

آیا واقعا ما وقتی باید یه شخصیت مذهبی رو ببینیم بزنیم تو سرمون و گریه کنیم؟

آیا باید به عنوان تبرک ازشون چفیه یا جوراب و یا چیز دیگه ای بگیریم؟

آیا اگه امام زمان هم به ما رجوع کرد ما همه فقط باید گریه کنیم؟

 

رفیق! این جهله

 

تو رو خدا این همه جاهلانه رفتار نکنیم. همین الان با هم فکر کنیم که اگه الان آقا امام زمان رو ببینیم چه چیزی میخوایم بهشون بگیم.....؟ یا شایدم میخوایم براشون آب غوره بگیریم.؟؟؟؟

البته بعضی وقتا

ریه خوشگلترین حرف....یادمون نره گریه خودش سلاحه.....اما...

حواسمون باشه دیگه

نوشته شده در 86/04/01ساعت 11 توسط مهدی| |


Design By : Night Skin