تبليغاتX
ماورای بهشت


ماورای بهشت

تا کجا می برد این نقش به دیوار مرا

آیا شیطان وجود دارد؟
آیا خداوند شیطان را خلق کرده است؟
آیا خداوند هر چیزی را که وجود دارد، خلق کرده است؟!
استاد دانشگاه با این سوال ها، شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند
...
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: بلی استاد! او خلق کرده است
...
استاد پرسید: آیا خداوند همه چیز را خلق کرده است؟
!
و شاگرد مجددا با قاطعیت پاسخ داد: بله استاد! همینطور است
...

استاد گفت: اگر خداوند خالق همه چیز است، پس او شیطان را نیز خلق کرده است و ما همگی به نیکی می دانیم که شیطان وجود دارد. لذا مطابق قانونی که می گوید کردار ما نمایانگر ذات ماست، لذا خداوند خود شیطان است
...
شاگرد که پاسخی برای این گفته استاد نداشت، به آرامی نشست و پاسخی نداد
...
استاد نیز با نگاهی سرشار از رضایت، به شاگردان کلاسش نگریست و با خود اندیشید که با زیرکی تمام توانسته است ثابت کند که عقیده به مذهب، افسانه و خرافه ای بیش نیست
...
در این زمان، شاگرد دیگری از ته کلاس دستش را بلند کرد و پرسید: استاد! ببخشید! می توانم از شما سوالی بپرسم؟

استاد با نگاه تحقیر آمیزی رو به او کرد و گفت: البته پسرم!
شاگرد ایستاد و پرسید: استاد! آیا سرما وجود دارد؟

استاد پاسخ داد: این چه سوالی است! البته که وجود دارد

. آیا تا کنون آنرا حس نکرده ای؟!
پس از پاسخ استاد، اکثر شاگردان کلاس به سوال همکلاسیشان خندیدند
...
مرد جوان ادامه داد: استاد! واقعیت آن است که سرما وجود ندارد! مطابق قانون فیزیک، چیزی که به آن سرما اطلاق می شود، زمانی معنی دارد که گرما وجود نداشته باشد. دقت کنید! در صورتی می توان شیء و یا موجودی را مورد مطالعه و آزمایش قرار داد که انرژی داشته باشد یا آنکه ناقل آن بوده و بتواند آنرا انتقال دهد
...
استاد! گرما پدیده ای است که باعث می شود شیء و یا موجودی آنرا انتقال دهد و یا آنرا داشته باشد. صفر مطلق به معنای نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه، بدون حیات و بازده می شوند. پس در واقع، در این شرایط نمی توان گفت که سرما وجود دارد، بلکه در این دمای منفی ۴۶۰ درجه فارانهایت، هیچ گرمایی وجود ندارد
!
واقعیت آن است که بشر، کلمه "سرما" را برای آنکه از عدم وجود گرما توصیفی داشته باشد، ابداع کرده است
...
و اما یک سوال دیگر استاد! آیا تاریکی وجود دارد؟
!
استاد این بار با احتیاط پاسخ داد: البته که وجود دارد
!
شاگرد پاسخ گفت: استاد! شما دوباره اشتباه کردید! در واقع تاریکی هم وجود ندارد! تاریکی نیز در حقیقت به معنای عدم وجود نور است. نور چیزی است که می توان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمی توان! در واقع همانطور که می دانید، با استفاده از قانون نیوتن می توان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید! یک پرتو بسیار کوچک نور می تواند دنیایی از تاریکی را بشکافد و آنرا روشن سازد
...
حال سوال این است که شما چطور می توانید تعیین کنید که در یک فضای به خصوص، چه میزان تاریکی وجود دارد؟! تنها کاری که می توانید انجام دهید آن است که میزان وجود نور را در آن فضا، اندازه گیری نمایید. در واقع تاریکی نیز واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار می برد
...
سپس مرد جوان اضافه کرد: و اما سوال آخر. استاد! آیا شیطان وجود دارد؟

این بار دیگر استاد از پاسخ خود زیاد مطمئن نبود! ولی برای تایید حرف های گذشته اش پاسخ داد: البته پسرم! همانطور که قبلا هم گفتم شیطان وجود دارد. ما او را هر روز می بینیم! شما هر روز می توانید نمود آنرا در رفتارهای غیر انسانی بشر، نسبت به همنوعان خود مشاهده کنید. او در جنایت ها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد، شرکت دارد. اینها همه نمایانگر هیچ چیزی به جز وجود شیطان نیست...
در انتها شاگرد باهوش بحث خود را اینگونه پایان داد: استاد عزیز! نکته مهم این است که شیطان نیز وجود ندارد! و یا حداقل آنگونه که شما تصور می کنید، وجود ندارد! وجود شیطان را نیز می توان به سادگی از عدم حضور خداوند، استنتاج کرد. به راستی که خداوند، شیطان را خلق نکرده است! وجود شیطان در درون انسانها، زمانی نمود می کند که عشق به خداوند، در قلب آنها از بین رفته باشد. به همین دلیل، انسان واژه ای به نام "شیطان" را زمانی ابداع کرد که در وجود شخص و یا اشخاصی، هیچ نشانه ای از عشق و محبت به خداوند نیافت
...


نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن بود...

نوشته شده در 86/05/31ساعت 0 توسط مهدی| |

در روشنی انگار ، منم باز

در معرکه ی خشم بیمار

تا صبح شود فانی ام انگار

این حال من است ، خواب و بیدار

.................

نزدیک شویم به آشیانه

رخصت طلبیم ، خوش و سرمست

گو ، با من خسته در تکاپو

دلدار به مرد سایه دلبست

..............

در معرکه باز رو برو کن

آن خاطره را حی و هوشیار

گو این صفت ستارگان است

حاکم تویی ای فاخر اصرار

..............

من در خم این حادثه شادم

شادم زصدای هر قناری

در فلسفه های مختلف باز

خون هم شود از گلار جاری

......................

این پنجره از من و تو دور است

در قرب تو باید از خدا جست

چون مخزن عشق و دلبر ماست

باید زجهان ترانه ات شست

................

من در صف این فلک چه حاصل ؟

تو قسمتی از صدای ماهی

اینک به جهان تویی ستاره

تو شمع منی ، چراغ راهی

.........................

من در نظرت ضلال و گمراه

ناجی گل نسترنم من

اما تو بدان همیشه دورم

در بند شما هم آخرم من

..................

شادم زهمان لحظه که گقتم

عاشق منم ای معنی جانم

آتش بگرفته استخوانم

با یاد تو من شاه جهانم

................

شاید ز رخت هیچ ندارم

در طعنه ی تو سایه فکندم

با اینکه زمین زند تلنگر

با این همه هم تو را پسندم

..................

از من تو نشاط دلربا گیر

یک بار دگر ستاره بشمار

در قصه ی من ، خواب و بیدار

اینبار نگو خدانگهدار ...

گمنام

نوشته شده در 86/05/30ساعت 17 توسط مهدی| |

صدای اسلحه بود ....یکی داشت گلنگدن کلاشنیکف را میکشید.

همه در رفتند . مرا نشانه گرفت و شلیک کرد ...

تیر به قوزک پای چپم خورد . خون از پایم جاری نشد ...

خندیدم و به او گفتم : این تیرها دردی نیست رفیق !!!

ناگهان دوباره مسیر آتش را به سمت قلب من گرفت و شلیک کرد و ...

سینه ام شکافته شد ........ درد داشت ولی چیزی نفهمیدم

نه مرگی و نه بیهوشی ....خودم را نگاه کردم و به او گفتم :

من بیشتر از اینها جان دارم

چهره اش را عوض کرد حرس در صورت کوچک زردش موج میزد

فکر کردم میخواهد باز مرا نشانه بگیرد .....چشمانم را بستم .صدای اسلحه اش آمد گفتم اینبار شاید بمیرم ...قلبم تند تند زد ، با خودم میگم چرا میترسی .....صدای تیر آمد . اینبار به کجایم زد .

...

چشمانم را باز کردم .....به من تیر نزده اما خون از فلبم به شدت میریزد و نفسم بند آمده.........

 .......................نفس نفس زنان و در حالی که سینه ام دارد خس خس میکند و جریانی از خون از آن پایین میآید

چشمانم سیاهی میرود ... آن ابلیس را میبینم که دارد میخندد و به نقطه ای نگاه میکند .

آری او طناب آسمانم را پاره کرد

 

 

 

نوشته شده در 86/05/29ساعت 17 توسط مهدی| |

یادش بخیر در جنوب که بودیم با یک میکروفن نه چندان مناسب با آن بغض قدیمی شروع به خواندن شعر "کانال" را کرد  ، کسی را ندیدم که گریه نکند ، همه بهت زده سپهر را نگاه میکردن و گاه گداری فریاد میزدند تا با زلالی اشک هایشان کمی درگیری ایجاد کنند تا این بغض کامالا خالی شود ...

ولی حیف ...

حیف جای سپهر که الان نیست کسانی را جا زدند که ...

آن از رادیو تلویزیون که میخواهم یک روز به نشانه نارضایتی تا لب مرگ بر ضدشان تظاهرات کنم و باز هم از همان تبار که برای خودشان خواستند مثلا شاعر دفاع مقدس نو بیاورند که در تلویزیون بخواند و هیچ کس هم گوش نکرد.

زنده باد ابوالفضل سپهر که هر وقت میخواند جمع را در سلسله ی نور شهدا محو میکرد و همه انگار عبادت میکردند

...

آقای مجتبی رمضانی ممنون از اینکه میخواهی برای سپهر هم قطعه ای در هیئت بخوانی اما نظر همه ی ما این است که مثل سربندهای فراموش شده در کل ایران صدا کند و در ضمن بگویید که آن شعر هم از بهزاد سپهر بود ...

ان شالله همیشه آبی باشیم...

علی علی

...

نوشته شده در 86/05/28ساعت 11 توسط مهدی| |

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام علیکم

ببخشید این چند روز نبودیم به ماورا سر نزدم

آقا امام رضا طلبیدن و یه راست ما رو در عرض مدت کوتاهی

رسوندن شهر عشق ، شهر عاشقا

جاتون واقعا خالی ی × ۱۰۰۰

و اینکه

با یه حال جدید و عشق شدید اومدم کارم و ادامه بدم

و

تبریک بسایر زیاد من رو به مناسبت میلاد با سعادت حضرت امام حسین علیه السلام

 و برادر بزرگوارشون حضرت ابوالفضل العباس (ع) رو

پذیرا باشید با این چند مولودی زیر

خدمت خانوم فاطمه الزهرا و ام البنین (س) هم تبریک ویژه ای داریم

و همه با هم میگیم

ما عیدی میخوایم

...

ميلاد حضرت عباس(ع) - دارم اين ترانه بر لب ، دست آفرينش امشب ، مي‌كند هنر نمايي -:- محمود كريمي [414 کلیک]

ميلاد حضرت عباس(ع) - شاه شمشاد قدان ، خسرو شيرين دهنان ، كه به مژگان شكنند ، قلب همه صف شكنان -:- دكلمه خواني محمود كريمي [108 کلیک]

ميلاد امام حسين(ع) - كسي كه قدمهاش بهاره حسين ِ ، كسي كه به پاهاش ستاره مي‌باره حسين ِ -:- محمود كريمي [285 کلیک]

ميلاد امام حسين(ع) - تو صحن حياط يك خونه،رسول خدا را مي‌بيني كه گرم نيازه ، علي درنمازه سحر شد،يك نوري آمد از عرش خدايي تو حجره -:- محمود كريمي [85 کلیک]

ميلاد امام حسين(ع) - بال ملائك باز شده شب شب نمازه ، آسمون پرواز ما تا مدينه بازه -:- محمود كريمي [199 کلیک]

ميلاد حضرت عباس(ع) - مرد مردان عالم ِ آقام ابالفضل ، آبرو بخش آدم ِ آقام ابالفضل -:- محمد رضا طاهري [74 کلیک]

ميلاد امام حسين(ع) - آسمون وفا قبله لاله ها سلطان كربلا سيدي يا حسين ، شب ميلاد تو مي‌خونم با جگر به خدا با خدا يا حسين -:- حسين سيب سرخي [78 کلیک]

ميلاد حضرت عباس(ع) - از قدمت هزارتا غنچه ياس ، دلم مدام مي‌خونه دخيلُك عباس -:- ميرداماد [199 کلیک]

ميلاد امام حسين(ع) - دلم شاد حسين ِ كه ميلاد حسين ِ ز ِ يمن آن شه خوبان مشام جان پر از شميم سيب ِ -:- حسن خلج [67 کلیک]

ميلاد حضرت عباس(ع) - تو پادشاه دلها من خاك پا اباالفضل ، وحي خداي عشقه فرياد اباالفضل -:- مجيد بني فاطمه [114 کلیک]

ميلاد امام حسين(ع) - امشب لبهاي حيدر قرآن همش مي‌خونه ، رو دست شاه عالم خورشيد آسمونه -:- مجيد بني فاطمه [312 کلیک]

:::...با تشکر از سایت بچه های قلم ...:::

نوشته شده در 86/05/26ساعت 23 توسط مهدی| |

ستاره ها در مجمعی جمع می شوند به نام آسمان

کبوتران به دور جامی جمع میشوند به نام گنبد

رنگ ها در جعبه ای قرار میگیرند به نام جمکران

عشق در تفسیری خلاصه میشود به نام حسین

باران در سدی جمع میشود به نام بغض

انسان ها در گودالی جمع میشوند به نام گناه

گناهکاران در وعده ای ذلال میشوند به نام توبه

آرزوها در محفظه ای بال میگرد به نام ظهور

مردم از چیزی فرا می کنند به نام مرگ

من از جایی می آیم به نام دریا

شیعه در رودخانه ای قرار میگرد به نام زهرا

فرشتگان در سفینه ای جمع میشوند به نام علی

آسمانها در سینه ای جای میشوند به نام محمد

ممنتظر در لحظه ای گم میشود به نام انتظار

و منتظران در مجمعی جمع میشوند به نام دلسوختگان ...

نوشته شده در 86/05/20ساعت 23 توسط مهدی| |

خیلی زودتر از اینا باید تولد ماورای بهشت رو میگرفتم ، اما قسمت شد تا تو این عید قشنگ مبعث تولد یکسالگی وبلاگ رو بگیرم

قبلا بهترین مطلب ۶ ماه رو گزاشته بودم ...

  اما میخوام زیباترین مطلب هر ماه دوچشم رو تو این ۱ سال گزشته از مرداد ۸۵ رو برا شما بزنم 

ایشالله مورد پسند واقع میشه .

بهترین مطالب سال رو در ادامه مطلب حتما ببینید.


ادامه مطلب
نوشته شده در 86/05/20ساعت 0 توسط مهدی| |

1-       محمد ابوالقاسم : نام پدرشان عبد الله و نام مادرشان آمنه بنت وهب زهری قریشی از بنی زهره  بن کلاب از قریش

2-       عبدالله : نام پدرشان عبد المطلب و نام مادرشان فاطمه بتن عمرو بن مخزومی .

3-       عبدالمطلب : نام پدرشان هاشم و نام مادرشان سلمی  بتن عمرو بن نجّاری خزرجی . نام عبد المطلب

       شیبه الحمد است

4-       هاشم : نام پدرشان عبد المناف  و نام مادرشان عاتکه بتن مُـّرة سُـلیمة .

5-       عبد المناف : نام پدرشان قصی و نام مادرشان حبّی بنت حـُـلیل خزاعی .

6-       قصی : نام پدرشان کلاب و نام مادرشان فاطمه بنت  سعد یمانیه است .

7-       کلاب : نام پدرشان مرّه و نام مادرشان هند بنت سریر از بنی فهر بن مالک است . نام کلاب حکیم است .

8-       مره : نام پدرشان کعب و نام مادرشان وحشیه بنت شیباناز بنی فهر بن مالک است .

9-       کعب : نام پدرشان لؤیّ و نام مادرشان ام کعب . ماریه بنت کعب از بن قضاعه است .

10-     لؤیّ نام پدشان غالب و نام مادرشان ام لؤی سلمی بنت عمرو بن خزاعی است .

11-    لؤی بن غالب : نام پدرشان فهرو نام مادرشان ام غالب لیلی بنت سعد از هذیل است .

12-    فهر : نام پدرشان مالک و نام  مادرشان  جَـنـدَلةُ بنت الحارث از بن جرهم است . (فهر در قول بیشتر علماء همان قریش است ) .

13-    مالک : نام پدرشان نضر و نام مادرشان  عاتکه بنت عدوان  از قیس بن عیلان است .

14-    النضر: نام پدرشان کنانة و نام مادرشان بره بنت مر بن ادّ .( نضر جد قریش است و قریش به او نسبت دارد و بعد از او کنانی نامیده میشود .

15-    کنانة  : نام پدرشان خزیمه و نام مادرشان عوانة بنت سعد از قیس بن عیلان است .

16-    خزیمه : نام پدرشان مدرکه است و نام مادرشان سلمی بنت أسلم است از بن قضاعه است .

17-    مدرکه: نام پدرشان الیاس و نام مادرشان خِندِف که به شرف و بزرگی و نیرومندی او ضرب المثل است  .

18-     الیاس : نام پدرشان مضر و نام مادرشان رباب بنت جَنده بن معد است . او اولین کسی بود که آوردن شتران برای قربانی کردن در حرم مکه را پایه گذاری کرد .

19-    مضر : نام پدشان نزار ونام مادر شان سودة بنت عــُکّ است .

20-    نزار : نام پدرشان معد و نام مادرشان معانه بنت جوشم از جرهم است .

21-    نام پدرشان عدنان است .

22-    عدنان : و این نسبی است صحیح که علماء و محدثین بر این اتفاق نظر دارند . و یقین این است که نسب عدنان به اسمعیل و بعد به ابراهیم علیهما السلام میرسد . و همه از طریق نکاحی صحیح و پدران سالم و مادران پاک دامنی بوده اند .و درود و سلام بر بر خاتم پیامبران علیه و علیهم الصلاة و السلام که در نسب مطهر ایشان از هر طرف شرف و بزرگواری و طهر  به ایشان احاطه دارد .

 

 
اهنگ مناجات
اهنگ امت من
اهنگ حسبی ربی
اهنگ یا رسول الله
اهنگ گریه نکن کوچک من
اهنگ محمد رسول الله
اهنگ عبادتگر باشیم
اهنگ عید مبارک
اهنگ ازادی (حجاب)
اهنگ ما هرگز تسلیم نمی شویم
اهنگ مادر
اهنگ دعا (ترکی)
اهنگ الله
اهنگ معلم
اهنگ ارامش (گفتگو با رسول الله)
اهنگ صلوات
اهنگ مصطفی
اهنگ غار حرا
اهنگ چه کسی دلبر انسان است
اهنگ خالق

copy at blog : samiyusuffan.blogfa.com

نوشته شده در 86/05/19ساعت 11 توسط مهدی| |

ضمن عرض تسلیت به مناسبت شهادت امام موسی کاظم ، دیشب هیئت محبان مراسم زیبایی رو برگزار کرد که مداحان اشعار و نواهای بسیار زیبایی رو خوندن که از جمله امیر تربیان خیلی قشنگ خوند .

دو سبک زیر از امیر ترابیان ....

شب شهادت امام موسی کاظم ۸۶

ابی عبدالله سالار زینب .......::::فوق العاده زیبا:::::......

یا الهی و ربی خلصنی .......::::مخصوص امروز::::.........

هیئت بعدی محبان روح الله پس فردا مصادف با مبعث حضرت رسول در مسجد شهدای کن واقع در دارقاضی میباشد که آیت الله فاطمی نیا حضور خواهند داشت .  و مداح هم حاج محسن اعتمادیان میباشد.

نوشته شده در 86/05/18ساعت 12 توسط مهدی| |

اگر در خیابان رد شوم ، چون ریش بر صورتم هست همه برمیگردن و ضریفانه حرکات من را دونبال میکنن ....

وای از آن روزی که در هر یک از خیابان ها خطایی از من سر بزند ...

همه بر میگردند و میگویند : مثلا بسیجی هستی با اون سنت یا چمیدونم اون ریش پس برا چیه و ....

همه..... انسانها را به شناسنامه میشناسند و اگر حقیقت بهشان گفته شود که سن من ۱۶ سال هست سریع ناراحت می شوند و دیدشان نسبت به من عوض میشود

در یک جایی بودیم که داشتیم صحبت فلسفی میکردیم ، خلاصه یکی برگشت و گفت : ماشالله ، الهیات میخونی ؟؟؟؟

یکی گفت ، بابا این تموم کرده درسشو.....مگه نمیدونی.....

ولی من صادقانه گفتم : من ۱۷ سالم هست... و همه تعجب کردند و دیدشان عوض شد ....دیگر مثل سابق بر صحبت های من صیحه نمیگزاشتن و تحویل نمیگرفتن ، حتی از بعضی از بحث ها من را در حول خود نمیدین ....

friends - kingdom >> FK

چند باری این اتفاق افتاد که من مجبور شدم .....هرجا میرسیدم دروغ ببندم. ...و خوب هم نتیجه میداد

در همین چند روز پیش در مجلسی بسیار به قول خودمون سخن چینی کردم و اختیارات و امتیازات ذهنی خودم را در مورد آن قضیه گفتم که همه خیلی خوشنود بودند ... یکی پرسید چه سنی داری و چه مقطعی هستی ؟ گفتم سال آخر الهیات ...ادیان و................باور کنید تا کنون احترام عرایض و حرفهای من را به خوبی دارن و به کلی من را نه تنها هم سطح خود بلکه فراتر خود دیدند ... و نکته برداری کردن........

5

در یک جایی دیگر وقتی مدرک تحصیلی دیگران را میپرسیدن همه مقامات خود را از جمله لیسانس ...فوق ......یا دانشجو اعلام میکردند و جالب بود ۲ همسایه ی من که بسیار از من کمک گرفته بودن و خود را همسطحم میدیدن ، وقتی ازشان سوال شد ....فرمودند :  دانشجوی فوق لیسانس .....

و وقتی نوبت به من رسید من گفتم لیسانس هستم از دانشکده هنر ..... و هیچکس شکی نکرد و تازه شکی از آن بعد کردن که چرا بیشتر از این نیستم ...........

یعنی یک من ریش و تریپ مردانه و خشن و افکار پراکنی یک پسر ۱۶ ساله میتواند سن او را ۱۰ سال جا به جا کند ؟؟؟؟

4

من اگر بخواهم کاری کنم هیچ وقت نام  خود را نمیگویم و معمولا چیز دیگری را جایگزین میکنم چون میدانم اگر بشناسد که مثلا این اثر مال من است هیچوقت به اندازه حق آن مطلب نمیخواند بلکه به اندازه یک جوان ۱۶ ساله میخواند و حق مطلب ادا نمیشود....

حال که من این مطلب قبلی را زده بودم حدودا دروغ نگویم ۵ نفر به طور مستقیم گفته اند ما فکر میکردیم حداقل ۳۰ را داشته باشی....

بزارید یک قضیه رو براتون تعریف کنم یه ذره شاد شید :

با کانون قرآن داشتیم میرفتیم جمکران و طبق معمول مسئولیت دوستان کوچکتر از خودم باز به دست من سپرده شد و همه از دم لفظ آقا را به اول اسم ما میاوردند ....

طرف نمیدانست که تنها یکسال با من اختلاف دارد و ....

در اواخر سفر یکی از این بچه ها که سنش تقریبا ۹ سال بود از من اینگونه سوال کرد <<<

::::آقا مهدی ....

گفتم بله ................................گفت : ببخشید شما بچه هم دارید؟؟؟؟ و.......

و چند نفر دیگر هم پرسیدند زن دارید و یا ..........................

اینکه ۱۶ سالم هست بسیار باعث شعف و خوشحالی منه ........اما یه عده به این باور مرا رساندند

 که چرا.....

 ۱۶ سالم است ؟؟؟؟

نوشته شده در 86/05/18ساعت 0 توسط مهدی| |

یه کم دیره ولی چیکار میشه کرد ، ما دیر فهمیدیم...

تبریک و تهنیت فراوون خدمت برادر ، استاد ، مسئول و..... خودم جناب آقای محمدرضا س.ع بخاطر انجام سنت نبوی و مراسم عقدشون..........

ایشالله ه ه ه ه ه.......... زندگی جدید و خوشگلی رو آغاز کنید و در کنار همسر عالی قدر پله های معرفت الهی و ترقی اجتماعی رو یکی یکی پشت سر بگزارید. و به قله کمال عاطفی برسید .

و منم شریک بدونید در این شادی...

علی علی......

ایشالله قسمت همتون بشه صلوات بفرست

نوشته شده در 86/05/17ساعت 15 توسط مهدی| |

سلام خدا ... امیدوارم مثل همیشه من و دوست داشته باشی ...یعنی اون لبخندت رو از من نگرفته باشی...

یه چیزی میخواستم بگم ، ... یه مسئله ی خیلی مهم...که داره عزابم میده.....بگم؟؟؟؟؟؟؟

من امسال میرم تو ۱۷ سال ، اما هنوزم که هنوزه هیچ چیزی نشدم ، خدایا داره عمرم تموم میشه اااا

مهربون ، سنم که داره میره بالا ، این حالا هیچ ... هنوز نه ماورای بهشت اصلی رو رفتم نه شهر نبی ....ونه ساختمون خونت رو..........

تازه میخوان راه کعبه هم ببندن ، اگه نتونم بیام چی میشه ؟؟؟

یادمه به یکی گفتم هرکی سنش از ۱۸ سال بالاتر بره ، فرکانسای مغذش قدرت کشش حرفات و نداره و هیچی نمیفهمه......حالا دارم خودم ۱۸ سالم میشه.. و هیچ کاری نکردم.

راستی سال بعد مشغلات درسی هم بیشتر میشه و ..واویلا..........................واویلا

راستی مهربون ....

فهمیدی مریض هم شدم ؟ نگم بهتره آبروم میره بگم چه مریضی گرفتم....

ای خدا .... دستام و گزاشتی تو حنا که تو این جاده ی کویری خوش بگزرونم ؟

 

ای بابا ...... چقدر بگم گم شدم................چقدر؟؟؟؟؟؟

برم یه سر به اعمالم بزنم ...................................اوه....... اوه.. اوه... اوه.... اوه

همش سیاهه....باید پاک شه...همش هم تو همین ۱۰ روز گزشته است.....وضعیت من رو به بهبود هست به نظرت؟؟؟

بی خیال

خدایا من دیگه برم ....فردا کلاس دارم.برم که خواب نمونم........................

نوشته شده در 86/05/15ساعت 0 توسط مهدی| |

تقدیر از ورزشکاران / بدون شرح :  

 
حسین رضازاده : سازمان تربیت بدنی : 100 میلیون تومان / صندوق حمایت از ورزشکاران : 10 میلیون تومان / بانک ملی : 10 میلیون تومان / شهرداری تهران : سمند .

 

هادی ساعی : سازمان تربیت بدنی : 100 میلیون تومان / صندوق حمایت از ورزشکاران : 10 میلیون تومان / بانک ملی : 10 میلیون تومان / شهرداری تهران : سمند .

 

آرش میر اسماعیلی : سازمان تربیت بدنی : 100 میلیون تومان / صندوق حمایت از ورزشکاران : 10 میلیون تومان / بانک ملی : 10 میلیون تومان / شهرداری تهران : سمند .

 

مسعود مصطفی جوکار : سازمان تربیت بدنی : 70 میلیون تومان / صندوق حمایت از ورزشکاران :7 میلیون تومان / بانک ملی : 7 میلیون تومان / شهرداری تهران : پژو.

 

علیرضا رضایی : سازمان تربیت بدنی : 70 میلیون تومان / صندوق حمایت از ورزشکاران :7 میلیون تومان / بانک ملی : 7 میلیون تومان / شهرداری تهران : پژو.

 

یوسف کرمی : سازمان تربیت بدنی : 50 میلیون تومان / صندوق حمایت از ورزشکاران :5 میلیون تومان / بانک ملی : 5 میلیون تومان / شهرداری تهران : پژو.

 

علیرضا حیدری : سازمان تربیت بدنی : 50 میلیون تومان / صندوق حمایت از ورزشکاران :5 میلیون تومان / بانک ملی : 5 میلیون تومان / شهرداری تهران : پژو.

 

این هم تقدیر از جانبازان / بدون شرح :

 

جانباز کاشفی : فقط یک قلم هزینه ی بیمارستان من 850 هزار تومان شد که پدرم با قرض از این طرف و آن طرف این مبلغ را تامین کرد .

 

جانباز محسنی : وقتی یکی از بازو های اصلی ویلچرم شکست ، بنیاد گفت باید تا چهار سال دیگر که نوبت سهمیه ی ویلچرت است ، با همین چرخ شکسته بسازی .

 

جانباز موسوی بخاطر نبودن اکسیژن 8 صبح به کما میرود . بعد از کلی تماس به کلینیک بنیاد و التماس و گریه توسط خانواده ، پزشک 12 ظهر می آید .

 

جانباز حسینی ......... جانباز حاجی زاده ........ جانباز اسدی ............ جانباز سرایی .......... و هزاران جانباز دیگر .............. 
نوشته شده در 86/05/14ساعت 11 توسط مهدی| |

اتل متل گم شدم تو این جاده باریک

دنبال تو میگردم تو این مسیرتاریک

راه من از تو دوره گم شده این بی زبون

دونبال تو میگرده ، گمنامه و بی نشون

عطش فرا گرفته ، چند سالی هست که تشنه ام

برای دل بریدن ، دنبال تیغ و دشنه ام

تو تشنگی اسیرم ، اینم یه عادت شده

قدم زدن تو ظلمت واسه من راحت شده

حرف دلم رو دارم با تاریکی میسازم

دارم کم کم بازی رو خود منم میبازم

خدای مهربون ، دلهای عاشقونه

بگو بنده ت تو مرداب ، تا کی باید بمونه؟

باید هر روز بشینه دست به دعا بمونه؟

یا که باید بجنگه ، ذکر فرج بخونه؟

چونکه تنهای تنهاست باید یه جا بشینه؟

تو تاریکی این شهر بی شرمی رو ببینه؟

جماعت تو جاده.... تاریکی خیلی آشناست

حرفای ایندفعه هم فقط برای شماست

کجا رفته دینتون ؟ چند از شما خریدن

که تو دانشگاهمون چادر زسر کشیدن

به جایی که صورتت، سرخ شه و آب شی ،از شرم

میگی کاری نکرد که .... تازه استاد . دمت گرم!

دارم واسه کی میگم وقتی که شهر تو خوابه

به عینه گفتند رسول(ص) دروغه و سرابه

یه دفعه چی شد خدا ؟ که دلهامون جدا شد

یعنی با یک ماهواره . مسلمون بی خدا شد؟

چه جوریه؟ که خورشید مونده از جاده حیرون

که روزهای جاده هم تاریکه و بی نشون

شاید برای اینه ، که چشمامون و بستیم

یا تو شک خداوند ، تو دوراهی نشستیم

دلم روا نیست بگم پشت علی(ع) چی گفتن

اونایی که استاد چرندیات مفتن

بغض توی گلو هم انگاری دیگه مرده

نگفته های قبلی حالا شده یه عقده

آرزوهای ما شد همش خیالات خام

تو این کویر فقط من ، یک آرزو و میخوام

همون که خیلی وقته رنگ جدایی شده

همون که دیگه ، برام تیر رهایی شده

آرزوی پریدن فقط میخواد سعادت

کاشکی که قسمت بشه ، اتل متل شهادت

ابوالفضل سپهر

+ نوشته شده در  86/03/12ساعت 9  توسط گمنام 
نوشته شده در 86/05/13ساعت 13 توسط مهدی| |

سلام به همگی دوستان ،

خیلی خیلی خیلی مطلب تو ذهنم بود که بعد از این اعتکاف برای شما بزنم.

فقط بگم خیلی خوب بود و همتون هم اگه لایق بوده باشم دعا کردم ،اعتکاف بسیار  زیبا بود ... اما .....بگزریم

خیلی ممنون از دوستانم که سر زدند و منت به سر ما گزاشتن

من باز هم به مدت ۴ روز یه سفر با بچه ها به سمت شمال کشور خواهم کرد.

اما بزارید دست خالی نرم ::

..................................

ما چه مى كرديم؟! ما چه مى كرديم، اگر اينها نبودند؟!... دلباخته هاى حقيقى، سرباخته هايند. انسان هاى مقاومت را، از عاشقى نترسانيد!

بر شانه هاى شهر، مگر مرگ مى آورند؟ بچه هاى كربلا دارند مى آيند: بچه هاى اشك و آتش، بچه هاى غيرت و غربت و بى قرارى، بچه هاى تخريب و انفجار، بچه هاى تهاجم و تنهايى، بچه هاى يقين و يقين و يقين، بچه هاي يكشبه ى صدساله، بچه هاى بزرگوار!....

بچه هاى مرگ، دارند براي ما "زندگى" مى آورند. مرگ، كه نه!... اينها، بچه هاى "بى مرگى" اند:بچه هاى شهادت، بچه هاى مقاومت...

شهيدان را بر شانه ها نشانده اند. "فاتحان" را هميشه بر"شانه" مى نشانند! بوى مرگ فاصله نمى شناسد... بوى كربلا، بوى جبهه، بوى انقلاب، بوى امام، بوى بسيج، بوى اشك و تنهائى... همه در هم آميخته، و "يكدست"، بر كبريا در آويخته! كبوتران پرواز خبر از هواى تازه مى دهند.

...و دنيا مى ماند در اين همه حيرت، كه يك آبادى، اين همه طاقت و جسارت را از كجا مى آورد، كه مى تواند"قيامت" را ـ يكسره ـ بر دوش كشد!

اگر شهادت نبود، ابوالقاسم حسینجانی

نوشته شده در 86/05/09ساعت 0 توسط مهدی| |

سلام......سلامی به برکت یک لیوان عاشقی

امیدوارم حالتون خوب باشه ، خوب فردا سحر من موتکف خواهم شد ، مثل سال پیش

 

چقدر زود گزشت ، میگن ثواب اعتکاف از حج واجب به یک اندازه است. خیلی دلم میخواست همتون شرکت کنید ... یعنی آرزوی قلبیم بود.

 

اما خوب یکی نتونست امسال شرکت کنه ...حالا عشقشم به همین مراسماست...و این بزرگترین مراسم بود

فقط بگم

هرکی بخواد از ته دل با خدا خلوت کنه. خود خدا باهاش خلوت میکنه ...مطمئنا

امیدوارم حلالمون کرده باشید ،

یه مطلب دیگه اینکه دوچشم...یا همون ماورای بهشت سه روز دیگه یکساله میشه

امیدوارم باشم تا تولد قشنگی رو از یه بعد قشنگتر در کنار رفقای قدیمی بگیریم.

بازم

علی علی

نوشته شده در 86/05/05ساعت 15 توسط مهدی| |

(با تشکر فراوون از حاج محسن یاور خودم 

انشتین و آیت الله بروجردی و راز تنها یک روایت ...

آلبرت اینشتین(فوت 1955 م) در رساله ی پایانی عمر خود با عنوان: "دی ارکلرونگ" Die Erkla"rung - von: Albert Einstein – 1954 یعنی:"بیانیه" که در سال 1954 آن را در امریکا و به آلمانی نوشته است - اسلام را بر  تمامی ادیان جهان ترجیح میدهد و آن را کاملترین ومعقولترین دین می داند. این رساله در حقیقت همان نامه نگاری محرمانه ی اینشتین با آیت الله العظمی بروجردی (فوت1340ش =1961م) است که توسط مترجمین برگزیده شاه ایران محرمانه صورت پذیرفته است اینشتین در این رساله "نظریه نسبیت" خود را با آیاتی از قرآن کریم و احادیثی از (نهج البلاغه) وبیش از همه (بحارالانوار) علامه مجلسی (که از عربی به انگلیسی توسط  حمید رضا پهلوی (فوت1371ش) و.. .ترجمه وتحت نظر آیت الله بروجردی شرح می شده) تطبیق داده و نوشته که هیچ جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت نمیشود وتنها این مذهب شیعه است که احادیث پیشوایان آن نظریه ی پیچیده "نسبیت" را ارائه داده  ولی اکثر دانشمندان نفهمیده اند.

             آیت الله بروجردی و انیشتین      آیت الله بروجردی و انیشتین

از آنجمله حدیثی است که علامه ی مجلسی در مورد  معراج جسمانی رسول اکرم(ص) نقل میکند که: هنگام برخاستن از زمین دامن یا پای مبارک پیامبر به ظرف آبی میخورد و آن ظرف واژگون میشود.اما پس از اینکه پیامبر اکرم(ص) از معراج جسمانی باز میگردند مشاهده میکنند که پس از گذشت این همه زمان هنوز آب آن ظرف در حال ریختن روی زمین است ...اینشتین این حدیث را از گرانبهاترین بیانات علمی پیشوایان شیعه در زمینه ی "نسبیت زمان" دانسته و شرح فیزیکی مفصلی بر آن مینویسد...همچنین اینشتین در این رساله "معاد جسمانی" را از راه فیزیکی اثبات میکند(علاوه بر قانون سوم نیوتون=عمل وعکس العمل). او فرمول ریاضی معاد جسمانی را عکس فرمول  معروف "نسبیت ماده و انرژی" میداند:

                                                          E = M.C2 >> M = E :C2

یعنی اگر حتی بدن ما تبدیل به انرژی شده باشد دوباره عینا" به ماده تبدیل شده و زنده خواهد شد. او همچنین در همین رساله عقیده ی به "وحدت وجود" را از خرافات های شایع شده توسط ملا صدرا تلقی کرده و آن را از دیدگاه "فیزیک کلاسیک" و "فیزیک نسبیتی" به شدت مورد حمله قرار می دهد ...بطور خلاصه: او میگوید: هر موجودی دارای حیطه و مرز فیزیکی خاص خود است(حیز وجودی) که امکان ندارد با موجود یا وجود دیگری اتحاد یا وحدت داشته یا بیابد...در رابطه با "عقل" نیز با کمال شگفتی - انیشتین نظریه ی اخباریون شیعه را ( که عقل را نسبی میدانند و در حریم شرع و دین آن را بکار نمیبرند) صحیح دانسته و میگوید: حق با اخباری های شما ست وهنوز زود است که مردم این را بفهمند..اصل نسخه ی این رساله اکنون جهت مسائل امنیتی به صندوق امانات سری لندن - بخش امانات پروفسور ابراهیم مهدوی- سپرده شده و نگهداری میشود... ـ (منبع)


در ادامه نیز فرمول ریاضی خاصی برای "عقل نظری بشر" ارائه داده و "نسبیت" آن را اثبات میکند... . اینشتین در این کتاب همواره از آیت الله بروجردی با احترام و به لفظ"بروجردی بزرگ" یاد کرده و از شادروان
پروفسور حسابی نیز بارها  با لفظ"حسابی عزیز" یاد کرده است.


3000000دلار بهای خرید این رساله توسط پروفسورابراهیم مهدوی( مقیم لندن) با کمک یکی از اعضاء شرکت اتومبیل" بنز" از یک عتیقه فروش یهودی بوده و دستخط اینشتین در تمامی صفحات این کتابچه توسط خطشناسی رایانه ای چک شده و تایید گشته که او این رساله را به دست خود نوشته است

نوشته شده در 86/05/03ساعت 17 توسط مهدی| |

آب میریزد از این سقف کبود...

بال ها بر گره ای محکم از این جام میروند تا انتها ...، دود سپیدی بر هوا غرق شود همچو مه بر سر یک صبح به کوهی.

گنبدی بی تشبیه به تقاضای دل هر طاووس... که در این مشکی غم های خدا زرین است...

گنبدی زرین است به تقاضای دل هر طاووس...

بگزریم از گنبد

 که نگاهش به وجودم خبری از یاس است و طلب از او هست که گرفتاریم ، گنبدی دیگر هم میخواهیم......

دور ور ....در این حوالی هم ، خبر از یک مرد است ، که هزار است میان قفل خورشید بت کعبه هر دل به گرفتار دعاست ... به نوای دل هر عاشق صدا می خواهد ...

که بیاید...

که بیاید رنگ این میکده را شرح دهد ، همه جا سبز کند ، رنگ هر مدعی بندگی آن یکتا ...مهربان رنگ گل الزهرا

سبز گردد زبهاری دیگر ... رنگ این کوه پلید ، با ندایی اکبر ...

عشق را ترجمه ای بهتر شاید بشود ، که توان گفت.... همین نور بهار است

که بخواهد و بگوید آن بنده ی بی نام و نشان ، هنگام طلوع فریاد

آرام آرام یکی از آن دور ، با رمز بزرگ از عهدی

در حال عبور است و میاید مهدی...

و ...میاید مهدی.

الهم عجل فی فرج مولانا امام الزمان.

نوشته شده در 86/05/03ساعت 15 توسط مهدی| |

بسم رب اشهدا و الصدیقین

 دست نوشته اي از شهيد احمدرضا احمدی  

 رتبه اول کنکور پزشکي سال 64

ساعتي قبل از شهادت 

چه کسي مي داند جنگ چيست؟


چه کسي مي داند فروديک خمپاره قلب چند نفر را مي درد؟


چه کسي مي داند جنگ يعني سوختن، يعني آتش، يعني گريز به هر جا،

به هر جا که اينجا نباشد، يعني اضطراب که کودکم کجاست؟

جوانم چه مي کند؟ دخترم چه شد؟

به راستي ما کجاي اين سوال ها و جواب ها قرار گرفته ايم ؟


کدام دختر دانشجويي که حتي حوصله ندارد عکس هاي جنگ را ببيند و اخبار آن را بشنود.


از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است؟


آن مظاهر شرم و حيا را چه کسي ياد مي کند که بي شرمان دامنشان را آلوده

کردند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.


کدام پسر دانشجويي مي داند هويزه کجاست؟


چه کسي در هويزه جنگيده؟


کشته شده و در آنجا دفن گرديده؟


چه کسي است که معني اين جمله رادرک کند:


نبرد تن و تانک؟! اصلا چه کسي مي داند تانک چيست؟


چگونه سر 120دانشجوي مبارز و مظلوم زير شني هاي تانک له مي شود؟


آيا مي توانيد اين مسئله را حل کنيد؟


گلوله اي از لوله دوشکا با سرعت اوليه خود از فاصله هزار متري شليک مي شود

و در مبدا به حلقومي اصابت نموده و آن راسوراخ کرده وگذر مي کند،

حالا معلوم نماييد سرکجا افتاده است؟


کدام گريبان پاره مي شود؟
کدام کودک در انزوار و خلوت اشک مي ريزد؟
و کدام کدام .............؟

توانستيد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


اگر نمي توانيد، اين مسئله را با کمي دقت بيشتر حل کنيد:
هواپيمايي با يک و نيم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متري سطح زمين، ماشين

لندکروزي را که با سرعت درجاده مهران – دهلران حرکت مي نمايد،

مورد اصابت موشک قرار مي دهد،اگراز مقاومت هوا صرف نظر شود.

معلوم کنيد کدام تن مي سوزد؟ کدام سر مي پرد؟


چگونه بايد اجساد را از درون اين آهن پاره له شده بيرون کشيد؟


چگونه بايد آنها را غسل داد؟


چگونه بخنديم و نگاه آن عزيزان را فراموش کنيم؟


چگونه مي توانيم در شهرمان بمانيم و فقط درس بخوانيم.


چگونه مي توانيم درها را به روي خود ببنديم و چون موش در انبار کلمات کهنه

 کتاب لانه بگيريم؟
کدام مسئله را حل مي کني؟ براي کدام امتحان درس مي خواني؟


به چه اميد نفس مي كشي؟ كيف و كلاسورت را از چه پر مي كني؟

از خيال، از كتاب ، از لقب شاخ دكتر يا از آدامسي 

 كه هر روز مادرت دركيفت مي گذارد؟

كدام اضطراب جانت را مي خورد؟  

دير رسيدن به اتوبوس، دير رسيدن سر كلاس، نمره گرفتن؟


دلت را به چيز بسته اي؟ به مدرك، به ماشين، به قبول شدن در حوزه فوق دكترا؟


صفايي ندارد ارسطو شدن خوشا پر كشيدن، پرستو شدن


آي پسرك دانشجو، به تو چه مربوط است كه خانواده اي در همسايگي تو داغدار شده است؟جواني به خاك افتاده است؟


آي دخترك دانشجو، به تو چه مربوط است كه دختران سوسنگرد  را به اشك نشانده اند؟ و آنان را زنده به گور كردند ؟

هيچ مي دانستي؟ حتما نه! ...


هيچ آيا آنجا كه كارون و دجله و فرات بهم گره مي خورد،


به دنبال آب گشته اي تا اندكي زبان خشكيده كودكي را تر كني

و آنگاه كه قطره اي نم يافتي؟

با اميدهاي فراوان به بالين آن كودك رفتي تا سيرابش كني؟
اما ديدي كه كودك ديگر آب نمي خورد!!


اما تو اگر قاسم نيستي، اگر علي اكبر نيستي،



اگر جعفر و عبدالله نيستي،



لااقل حرمله مباش!


كه خدا هديه حسين را پذيرفت و خون علي اكبر و علي اصغر را

به زمين پس نداد.


من نمي دانم كه فرداي قيامت اين خون با حرمله چه خواهد كرد....


پس بيايد حرمله مباشيم

با تشکر از وبسایت : www.javidol-asar.blogfa.com

نوشته شده در 86/05/01ساعت 13 توسط مهدی| |


Design By : Night Skin