تبليغاتX
ماورای بهشت


ماورای بهشت

تا کجا می برد این نقش به دیوار مرا

کوچه ی خیلی قدیمی اما بسیار زیبا ...

حتی اون روز که هوا ،  سرد بود و  یه عالمه برف توی کوچه نشسته بود .

ساعت نزدیکای ۷ شب بود ، یه باد سردی میومد که صورت آدم و میسوزوند.

تقریبا هیچکس تو کوچه نبود ، حتی برف جای خالی کفشای مردم رو کاملا پوشونده بود .

مصطفی مثل همیشه با یه فکر مشغول و با اون  نگاهای دوراندیشش به سمت خونه حرکت میکرد.

حواسش به همه جا بود ، : به مسئله ریاضی ، به درد و دل اون پیرمرد فقیر ، به بدبختی مردم ، به مشکلات خودش ............. به (خدای خوبش)  و حتی دونه های برف زمستون .

آروم آروم قدم میزد و داشت به سمت خونه میرفت . اما یه دفعه به یه جایی خیره شد !

ته کوچه انگار یه مشمای قهوه ای به کنج دیوار چسبیده ... خیلی عجیب بود . مشما همین جور با هر سوز باد زمستونی تند تند تکون میخورد .

مصطفی قدم هاش رو تند تر کرد ، طوری که سریع خودشو به مشما برسونه .

تو این مسیر حالت مشما خیلی خیلی تغییر کرد ، مصطفی بعضی جاها فکر میکرد که یه گونی بزرگ ته کوچه گیر کرده و شایدم یه ابای قهوه ای به کنج دیوار چسبیده .

بازم جلو رفت ، تا اینکه یه دفع سر جاش ایستاد و به دقت به مشما نگاه کرد .

یه باد سردی تو صورتش خورد و یه تیکه اشک از گوشه ی مخالف چشماش بیرون زد و باد اون و با خودش برد .

انگار از دیدن این صحنه تمامی افکار از توی ذهنش پرید ...

یه مرد ۳۰ یا ۴۰ ساله با چشای نیمه بسته و یه ابای قهوه ای که دور خودش محکم پیچیده و داره کم کم از شدت سرما میلرزه ،

وقتی هم که باد میاد یهو کل بدنش یخ میزنه و تند تند مثل بید میلرزه .

مصطفی به خودش میاد و دستاش و تا ته توی جیباش میکنه . هرچی سوراج تو لباساش بود و نگاه میکنه اما نمیتونه یه مقدار پول از تو اون لباسا پیدا کنه .

تازه یادش میاد که باباش امروز بهش اون ۱ تومن پول نون و نداده .

مصطفی یه بار دیگه با نگاهای بلندش ، کل کوچه رو برانداز میکنه . اما خبری از هیچ انسانی نیست.

اینبار توی مسئله ی خیلی بزرگ گیر کرده که راه حلش تو هیچ کتاب ریاضی مدرسه نیست.

اما همیشه مصطفی مسائل سخت و براحتی حل میکرد ،

تمام ذهنش و درگیر سوال میکرد و آخرش هم  به جواب میرسید .

دستاش و از تو جیبش در آورده بود ، چشماش تک چراغ وسط کوچه رو نشونه گرفته بود.

دونه های تند برف که فقط کنار نور چراغ برق دیده میشدند.

سرشو پایین انداخت ، انگار جواب سوال رو پیدا کرد .

اون که هیچ پولی نداشت تا به اون فقیر بده تا خودشو گرم کنه و هیچ جایی نداشت که به اون پناه بده و هیچ لباس گرمی نداشت که اون و بپوشونه و کسی رو هم نمیشناخت که به اون فقیر کمک کنه ، تصمیم گرفت

 که شب رو با لباسای نچندان گرمش کنار فقیر بگزرونه ...

تا حداقال کاری رو که بلد بود انجام بده ،

و اون شب رو با تموم سردی هوا و یخ زدن انگشتای پاش و لرزشای بدنش کنار مرد فقیر خوابید.

مصطفی مسئله رو نتونست حل کنه اما ... یه ۲۰ خوشگل از مسئول این امتحان گرفت .

یه ۲۰ تاریخی که سالها تو هیچ مدرسه ای نتونسته بود به این شیرینی بگیره .

آره داداش ، ... مصطفی ... اینجوری ، مردونه بزرگ شد تا اینکه یه روز بشه ...

فرمانده جنگ های نامنظم

شهید مصطفی چمران .

نوشته شده در 86/06/30ساعت 0 توسط مهدی| |

خواستم ننویسم..

خواستم قلم را به دست زمان بسپارم و صبر را پیشه کنم تا زمانش فرا رسد..

اما چه کنم که قانون دل ..قانون دیگری ست و دلتنگی..دردیست که زمان و مکان را در خود نمی گنجاند..

پس می نویسم..

می خواهم با تو سخن بگویم..

با تویی که ارزوی شهادت داری و چشمانت بارهااا از داغ دوریش تر شده..

با تو که چون من..حدیث دنیا شنیدن خسته ات کرده ..

با تویی که در قنوت ات زمزمه ی شهادت می کنی و  چون من دیدن جمال یاران سفر کرده اتش ات میزند..

با تو سخن می گویم..

می خواهم با تو بگویم تا بدانی..ابوالفضل من نیز..ارزوی شهادت داشت..

با تو می گویم تا بدانی..تمام سوز صدایش هنگام خواندن..همان سوز صدایی که ناخود اگاه اشک را مهمان چشمانمان می کرد..ناشی از همین سوختن پنهانی بود..برادرم سوخت..بی انکه کسی اتش گرفتنش را از سوز صدایش تشخیص دهد..

و رفت..بی انکه سند شهادت را..زمینیان به نامش زنند...

می خواهم با تو بگویم ..تا بدانی..

شهادت تنها یک شکل و مفهوم ساده نیست که یک رنگ داشته باشد.. و ان هم رنگ خون!!

می خواهم بگویم..

شهادت یعنی تا لحظه ی اخر بنده بودن و بنده ماندن..

 یعنی دل و جان پاک باختن از تعلقات دنیا و تا اخر پاک نگهداشتن..

شهادت یعنی تا لحظه ی اخر مبارزه کردن

 یعنی تا حد نهایت حیات..در جهاد فی سبیل الله بود..

شهادت یعنی..

                  همزمان عاشق و معشوق یار بودن..

 

 من و قلبم شهادت میدهیم که او اینچنین بود..

شاهد سخنم دفن او در قسمت شهدای گمنام بهشت زهراست..

 

و برادرم..!!چه جای زیبایی ارمیده ای..

که به حق تو همان شهید گمنامی..زیرا شهید شدی بی انکه کسی بفهمد..

و حتی شاید گمنام تر از گمنامی..

چرا که بر خلاف همسایگان ابدیت..همه تورا به اسم و رسم میشناسند..اما شهید نمی نامند ات..

و تو..گمنام گمنام..فقط در مقابل در گاه خدایت..لبیک شهادت گفتی..

 

سلام و درود خدا بر شهید گمنامم..

                   ابوالفضل سپهر..

 

اتل متل یک شاعر..

برگرفته شده از وبلاگ دلنوشته

: delneveshte.blogfa.com

نوشته شده در 86/06/29ساعت 19 توسط مهدی| |

همیشه ازش فرار میکردم .

اگه نگاش میکردی مطمئنا عاشقش میشدی.

اوایل که اومده هیچکس نمیشناختش اونم کسی رو نمیشناخت .

اما کم کم از نگاهای جستجوگر بعضیا ......فهمید....... یه چیزی از بقیه بیشتر داره.

اولین بار جلو خونمون دیدمش ، یه لحظه چشام قفل چشماش شد . خندید . منم خندیدم

اما حواسم نبود.

یه چند لحظه که گزشت فهمیدم چی شده و چیکار کردم .

دیگه از اون روز به بعد روزی نبود که من و ببینه و لبخند نزنه . منم همینطور. یه لحظه .... همه چی یادم میرفت...

تا اینکه به خودم اومدم و دیدم که دلم هرز شده . یه دقیقه ای جمعش کردم.

تصمیم گرفتم چشامو بدوزم به زمین  ... و تونستم.

انقدر به زمین نگاه کردم که طعم لبخند و دیدن بعضی چیزا از لبم پاک شد.

فهمیدم اون هم از من نامید شد. اما یادم رفت که برای اونم دعا کنم که طعم لبخند از دهنش پاک شه.

خودم و زدم به بیخیالی و نفهمیدم که اون حتما سراغ کس دیگه میره.

و همین طور شد.

بیچاره نمی دونست که تفاوتش با بقیه دچار بدبختیش میشه ، نه خوشحالی زودگذرش.

نفهمید.....با چند نفر فراتر از لبخند درگیر شد و درجه اش رو بالا برد.

طولی نکشید که همگی وقتی به چیز دلخواهشون رسیدن . ولش کردند.

آخرش هم نفهمید چی شده ؟ و کجای کاره .... فقط ملتمس نگاه ها شد.

و عقده ی یک لبخند کامل در وجودش آتیش کشید.

و هنوز نمیدونه کجای دنیا واستاده و داره کجا میره ... هنوزم گمه.

مقصر هم خودش نبود.

مقصر منم .

از زبان استاد قلمی

نوشته شده در 86/06/26ساعت 0 توسط مهدی| |

سلام ... خب دنیاست دیگه ، چه میشه کرد !!!

من وظیفمه که این چیزا رو بگم ، خیلیا می دونند ، خیلی ها هم خب نمی دونند.

 

رمضان کریم

 

۱ - رنگ قرآن تو این ماه خیلی خوشگل شده ، اونقدری که نتونید فکرش و بکنید ، اگه تا الان سراغ قرآن نرفتید . جان من برید همین الان یه سوره رو با نیت بازکنید و با معنی بخونید .

به خدا سخت نیست.

۲ - تلویزیون رو خواهشا ببندید و بعد از افطار یه ذره به این ماه و خودتون و خدا فک کنید . این صدا وسیما به جان خودم حکم ویروس رو داره تا هممون رو از خدا دور کنه .

حداقل باید روزی یه پله بیایم بالا . یادمون نره باسه چی روزه گرفتیم.

 

 

۳ - برای شبای قدر خودتون و آماده کنید تا شب قدر همین جوری از دست نره . این شب خیلی مهمه . اگه از دست بره کل سال میشه اتفاقی . از خدا از الان هرچی هست بخواین تا شب قدر فقط گیر امضا باشید نه فکر محتویات پروندتون.

۴ - همدیگرو ببخشید تا دلاتون همینجوری سبک بشه و جای بیشتری واسه کظم پیدا کنه . خیلی تاثیر داره بخدا.

۵ - قرآن و حفظ کنید که بهترین ماه حفظ قرآنه . بدجوری بدرد میخوره . از من گفتن

یا علی

نوشته شده در 86/06/24ساعت 13 توسط مهدی| |

سید عبد الکریم پیرمرد کفاش معاصری بود که در تهران زندگی می کرد بسیاری از بزرگان معتقد بودند حضرت ولی عصر(عج) به حجره ی کوچک کفاشی او رفت و آمد دارد.

ایشان به یکی از دوستان گفته بود روزی حضرت از من سوال فرمودند: "سید عبدالکریم اگر یک هفته بگذرد و ما را نبینی چه می کنی؟"

من عرض کردم آقا جان می میرم!

حضرت فرمودند:"اگر این گونه نبودی ما نمی آمدیم"

---می خوای بدونی سید کیه؟ پس ادامشو بخون---

روزی حضرت تشریف آورده بودند به حجره ی سید عبدالکریم در حالی که او مشغول کفاشی بود.پس از دقایقی حضرت فرمودند:"سید عبد الکریم کفش من نیاز به تعمیر دارد برایم پینه می زنی؟"

سید عبدالکریم عرض کرد: آقا جان به صاحب این کفش که مشغول تعمیر آن هستم قول داده ام کفش را برایش حاضر کنم،اگر شما امر می فرمایید آن را کنار بگذارم و کفش شما را تعمیر کنم.(امر امام بر هر واجبی مقدم است حتی بر نماز،در اینجا حضرت به سید امر نکرده بودند والا ایشان بدون معطلی امر آقا را اجابت می نمود)

حضرت چیزی نفرمودند و سید مشغول کارش شد.پس از دقایقی مجدد آن حضرت فرمودند:"سید عبد الکریم کفش من نیاز به تعمیر دارد برایم پینه می زنی؟"

سید عبدالکریم کفشی را که مشغول پینه زدن بود کنار گذاشت،بلند شد و دستانش را دور کمر حضرت حلقه زد و به مزاح گفت: اگر یک بار دیگر بفرمایید کفش مرا پینه میزنی؟ داد و فریاد می کنم که آی مردم امام زمانی که دنبالش می گردید، پیش من است.بیایید زیارتش کنید!

حضرت لبخند زدند و فرمودند: "خواستیم امتحانت کنیم تا معلوم شود نسبت به قولی که داده ای چه قدر مقید هستی"

   entezar

خدا وکیلی چه قدر منتظر آقا بودیم؟...

اندازه ی سید؟...

آیا واقعا خودمونو آماده کردیم؟...

نمره ی امتحانامون چنده؟...

نوشته شده در 86/06/22ساعت 14 توسط | |

  goftogu

سلام خداجونم حالت خوبه؟

چه خبرا ؟خوش میگذره؟

من که خیلی دلم برات تنگ شده بود.

چرا این جوری نگام میکنی؟

خیلی تابلوه؟...

حتما داری میگی این باز کارش گیر کرد یاد من افتاد...

اگه راستشو بخوای آره حق با توه...یه خورده دلم گرفته بود دیدم هیچ کسی به خوبی تو به حرفام گوش نمیده ...هیچ کسی جز تو نمی تونه کمکم کنه....این بود که اومدم در خونه تو زدم...گفتم دور هم باشیم.

خب نگفتی چه خبر؟...بیا بشین می خوام زود برم...راضی به زحمت نیستم....حالا چون شمایید یه میوه شیرینی دور هم می خوریم...قربون دستت چای هم بردار بیار...

سرپایی این کولرم روشن کن.این گرما هم که نمی خواد دست از سر ما برداره منم چی ؟حساس...یه وقت نندازیم تو جهنما...جون تو طاقت ندارم....

خبر داری که چند وقت پیش با بروبچ رفته بودیم مسافرت...جات حسابی خالی بود! چی داری گله میکنی؟ نه یهو جور شد  تو که می دونی من وقت نداشتم وگرنه حتما بهت می گفتم تا باهم بریم...یه وقت فکر نکنی فراموشت کردما...

راستی خبر داری داره ماه رمضون میشه؟ دارم برناممو تنظیم میکنم برای عبادت...برات می خونم ببین خوبه؟سحری - کار و درس - استراحت - خواب - افطار - سریال - استراحت - خواب

خوشت اومد؟خیلی ردیفه نه؟ کلی روش فکر کردم...

چی می خواستم بگم؟....یادم رفت...

خب دیگه بهتره رفع زحمت کنم . تو هم یه سر به ما بزن....من این همه به یادتم تو چی؟ به هر حال ما یه کلبه درویشی داریم دیگه تشریف بیاری خوشحال میشیم...

راستی چرا این قدر ساکتی؟ انگار یه چیزی می خوای بگی...

شرمنده الان دیگه فرصت ندارم باشه برا بعد...

 

نوشته شده در 86/06/19ساعت 15 توسط | |

    sib

اولین نگاهت به گنبد میفته...چه حرمی داره آقا...یه گنبد طلایی هم برای آروم شدنت بسه...شایدم حکمتش اینه...نمی خوان با موجی از اضطراب و نگرانی وارد شی...یواش یواش دلت سبک میشه...

دیگه داری نزدیک ترمیشی...اذن دخول میخونی تا از صاحب خونه اجازه بگیری...

اذن دخول حرم تو یا اباالفضله...

یا ابا الفضل

با ادب وارد میشی...باید سلام بدی اما انگار قبلا خودشون سلام کردن...احساس شرمندگی میکنی ...سرتو زیر میندازی و جواب سلامشونو میدی...

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

سفر طولانی بوده ...هوا هم گرم...خسته شدی...انگار قبلا یکی فکر همه جاشو کرده...روبه روت سقا خونه رو می بینی...

عطش...

با چندجرعه ای سیرابت میکنن...

تشنه ی آب فراتم ای اجل مهلت بده...

سلام بر حسین(ع)

نسیم پرواز کبوترای حرم رو صورتت گرما رو هم از یادت میبره...

دیگه باید داخل شی...

میری سمت کفشداری...یاد یه آرزوی قدیمی میفتی...کاش منم خادم زایرای امام رضا بودم...یه صدایی میشنوی...یه پیرمرد دوست داشتنی داره بهت سلام میکنه...دستشو جلو آورده تا کفشتو بگیره....بازم شرمنده میشی...اینبارم تو دیرتر سلام کردی...

آروم آروم راه میری....تو دلت یه دنیا عشق و بی قراری بیداد میکنه...بی طاقت شدی...می خوای فریاد بزنی...خودتو جلوی ضریح میبینی...

   haram2

دیگه هیچ چی نمی تونی بگی...یهو دلت میشکنه....

اشک کار خودشو می کنه...همه ی حرفاتو میزنه...انگار نه انگار که نگرانی و غم تو قلبت خونه کرده بود...

اینجا همه چی پاک شده...خونه تکونی دلت کار خودشو کرد...

چه آرامش قشنگی...

چه یار دلربایی...

بقیه هم دارن مثه تو بااربابشون دردو دل میکنن...هر کی یه چیزی میگه....همه حاجت دارن...

اما یکباره با یاد یه جریانی که قبلا شنیده بودی دلت میگیره...

//کنار ضریح شش گوشه ، حجت خدا مهدی (عج) به یکی از دوستان که از زوار بوده میگن به این جمعیت نگاه کن....اینجا هیچ کس برای فرج من دعا نکرد...//

همه چی یادت میره...دیگه فرصتی برای بغض نمونده اشکات خیلی وقته جاری شده....

دوباره به گنبد نگاه میکنی ...

راه گلوت بسته شده....با صدایی شکسته میگی :

اللهم عجل لولیک الفرج

نوشته شده در 86/06/15ساعت 10 توسط | |

    دیگه خسته شدم هرجا میرم اسمشونو میبینم...عکسشونو میبینم...

  اسم خیابونای شهرمونم ماله اوناست...نمی دونم چرا مراعات روحیه ی حساس و پروانه ای من جوونو نمی کنن!!...

  اه بسه دیگه...چرا نمی خوان بفهمن همه چی تموم شده...یه روزی یه اتفاقی افتاد...حالا من باید تا ابد اسیر!!! این حرفا باشم...

  دیگه چی از جون ما می خوان؟همه چی مال اوناست!!...ثروت!!!، شهرت!!!، قدرت!!!...دارن تو خوشی!!!!!!! غرق میشن...از سهمیه ی دانشگاه!!! تا پولهای هنگفتی!!!! که هرماه به حساب خانواده هاشون واریز میشه!!...تو همه چی اولویت با اوناست!!...

  به من چه که

  تو جوونی از لذت دست کشیدن ...

  جونشونو به خاطر دین و میهنشون دادن...

  یه وجب از خاک مقدس کشورمو به بیگانه ندادن...

  روز بعد ازدواجشون عازم جبهه میشدن...

  خیلیاشون فرصت نکردن چشم به راه میوه های زندگیشون باشن...

  بچه هاشون در حسرت یه نوازش پدر سالهای کودکی رو سپری کردن...

  مادراشون در انتظار یه استخون از جیگرگوششون موندن...

  پدری که با دنیا خداحافظی کرد، از بس که چشمش به در خشک شد...به امید یه خبر از عزیزی که میگفتن مفقود الاثره...

  همسری که بار زندگی رو تنهایی به دوش کشید...دست نیاز به سمت کسی دراز نکرد...چه شبایی که خودش گرسنه خوابید تا بچه هاش طعم فقرو نچشن... بچه هایی که نباید می فهمیدن امروز صاحب خونه اومده بود تا اجارشو بگیره و مادرشون بازم ازش مهلت خواست... مادری که برای یادگارهای شهیدش هم پدر بود و هم مادر...

  سرفه های یه شیمیایی که سالها باهاش همسایه شده بود...بیمارستانی که میگفت تاریخ مصرفتون گذشته...کپسول اکسیژنی که تهییه یه دونشم خارج از توان جانباز بود...روزها و شبهایی که یه پدرجلوی بارون اشک خانوادش درد میکشید...

  یه عده ازموج انفجار جانباز اعصاب و روانن و خیلیاشون دیگه نمیتونن سایه سرخانواده هاشون بشن و باید عمرشونوتو آسایشگاه سپری کنن...

  آزاده ای که تو اسارت اینقدر شکنجه شده بود که حتی مادرشم نمی شناختش...

 دنیا مال منه...ابر و باد و مه و خورشید و فلک همه به خاطر من آفریده شدن...عشق و حال و صفا حق منه...

اما همش یه صدایی تو گوشم میگه اگه همه ی اینا just for me!! اون وقت من کیم و برای چه خلق شدم؟؟؟..................................

راستی پس تو این دنیا چی به من ربط داره؟..................................

 ---سلام من یه مدت کوتاهی در خدمت شما هستم.بهتون پیشنهاد میدم دعا کنید تا زودتر گمنام برگرده بلکه از دستم خلاص شید!!!---

 

 

 

نوشته شده در 86/06/11ساعت 20 توسط | |

zx

خندتون نگیره که چرا میخندم

ح.ب رسم آدما همینه دیگه

بعضی وقتا میخندن و بعضی وقتا گریه میکنند...

امیدوارم حلالم کرده باشید.

خیلی مخلصیم.

علی علی

ss

نوشته شده در 86/06/08ساعت 0 توسط مهدی| |

با همه لحن خوش آوایی ام

در به در کوچه ی تنهایی ام...........................

...........میگن چرا دیگه تو وبلاگ چیزی نمی نویسی ؟ چرا ........و چرا ............چرا

راستش و بگم شاید آخرین مطلب وبلاگ رو دارم میزنم.

اگه تو شب احیاء زنده شدم ...حتما میام

مشکلات زیادی برام پیش اومده ، که بعضیاش قابل گفتن نیست ...

اما اونایی که هست : ( میگم تا بعضیا شاید بشنوند ... مگرنه خودمون خدایی داریم)

خوب خداییش تو تابستون هرکاری میخواستم کردم . منظورم اینه همه کار کردم جز اینکه واسه خودم دعا کنم تا زنده بشم اما نشد

یه مسافری داشتم که همیشه من و دعا میکرد و دلگرمیم بود که دیگه ...

قرار بود یه جایزه و یه پستی به من برسه که با همه دعاهام به من نرسید

هنوز منتظر جواب آقای محمد عسگری هستم ولی میدونم کسی جوابمو نمیده و نداد

یگه چیزی برای نوآوری ندارم........

;l

تمام

..........

ادامه ... :

۱- یه تشکر از محمد آقای سبزعلی که خیلی لطف دارن و به ما سر میزنند ...ببخشید ما نمیتونیم مثل شما با مرام باشیم و لیاقت داشته باشیم......

۲- آقای جوادی مثل اینکه نظر مخفی داده بود که نمیدونم فحش داد یا میخواست تعریف کنه یا اینکه میخواست هک کنه یا شورش ما نفهمیدیم ...حتما بگید هدفتون چی بود

۳- اسم من هم مهدیار نیست ......محمد مهدی میباشد .دلیل اینکه با نام یوسف مدینه نظر میدم واسه اینه که از قرآن استخاره کردم

..

نوشته شده در 86/06/05ساعت 23 توسط مهدی| |

داریم کوچمون رو تزیین میکنیم ، خیلی خیلی باحال شده ..هم کوچمون هم محلمون......حداقل من فک میکنم اگه امام زمان ظهور کنند یه سر به محله ما میزنند. احتمالا خیلی خوشحال میشن.

میاد و میبینن این همه جوون برا روز میلادش اینهمه خرج کردند و دارن نوکری میکنند. وای چقدر ایستگاه های صلواتی گزاشتن .... صدای مداحی های خوشگل کریمی میاد که میگه : "مگه میشه نبینمت باورم نمیشه  "

انقدر لیوان شکسته تو خیابون میبینی که با خودت میگی : بیچاره آشغالی

تو این چند سال همش یه ذره بارون نمناک که واقعا من فک میکنم قطرات اشکه و خیلی هم دلگیره روی همه ی وسایل و ریسه ها و کاسه های نذری میپاچه .

همه تا شب ۱۵ شعبان با یه شوقی کار میکنند که بیا و ببین .....حتی بعضی وقتا تا ساعتای ۲ شب هم ایستگاه صلواتی ها کار میکنند و شربت دست مردم میدن ...

اما وقتی ساعت از ۲ میگزره و همه کم کم خسته میشن اول یه نگاه به خیابون میکنند که خیس خیسه و یه عالمه لیوان رو زمین افتاده و بعدش یه نفسی میکشن و میرن به خونشون.

عجب لحظه ی دلگیریه .کاشکی دوباره تکرار نشه .....به خدا اون شب من بیرون نمیرم اگه این اتفاق بیفته .

پارسال رو هیچ وقت یادم نمیره ..........

ساعت ۱ شب بود ، آخرین ایستگاه صلواتی هم بست . یه ماشین نارنجی شهرداری از عقب آروم آروم تو خیابون بزرگ ولی خلوت محلمون تو راه بود.

رو سکوی یه مغزه نشستم ، داشتم خیابون برانداز میکرم که ......بارون نم نم اومد.

رو بروم یه لیوان شکسته که مشخص بود توش شربت پرتغال ریختن یه بار دیگه با پای من شکسته شد ...چند قطره بارون هم رو اون بارید ... یاد این ۱۰ روزی که گزشت افتادم ...

یاد اینکه چقدر این ور وانور زدم .....یاد اینکه ۱۵ شعبان هم گزشت

یاد اینکه بازم نیومد....

نوشته شده در 86/06/02ساعت 12 توسط مهدی| |


Design By : Night Skin