تبليغاتX
ماورای بهشت


ماورای بهشت

تا کجا می برد این نقش به دیوار مرا

هواپیمای لندن - تهران .

امین ، مثل همیشه مشغول شیطنت بود ، باباش هم که انقدر سعی کرده بود این بچه رو آروم کنه ، بدون توجه به شیطونیای اون داشت مجله میخوند .

یه دفعه امین چشمش به صندلی کناریشون افتاد یه آقایی رو دید که سرش به سمت آسمونه و به صندلی تکیه داده ، کنارش هم یه پسری تقریبا هم سن و سال خودش ولی با چهره ی زرد و دست سرم زده نشسته .

امین خوشجال شد که یه همبازی پیدا کرده . ولی هرچی پسر رو صدا میزد صدایی از اون نمیشنید.

امین رو به او آقا کرد و گفت :

این پسرتونه ؟؟ پس چرا حرف نمیزنه ، اسمش چیه .؟ ......

یه دفعه اون آقا هم از حال خودش بیرون اومد و امین رو با صورتی پر از سوال دید ... یه لبخند زد و گفت :

علیک سلام ، این پسرم مریضه ، نمیتونه حرف بزنه ، ...

امین : یعنی هیچ کاری نمیتون بکنه ؟؟

انگار بدن اون آقا از حرف امین سرد شد و سکوت کرد ...

پدر امین متوجه موضوع شد و سریع برگشت و به امین گفت :

بچه ، باز پررویی کردی ؟؟ چرا انقدر شیطونی تو .....

بعد رو به اون آقا کرد گفت : ببخشید تو رو خدا ، این بچه ناراحتتون کرد ؟؟؟ آقای .....

- نه ، نه .... اصلا ...........ماشالله بچه شیرینی دارین ، خداحفظش کنه . من مرادی هستم .

بابای امین : این پسر شماست ، ؟؟ خدابد نده ، چه مشکلی داره ؟

مرادی : بله ... این پسر منه . متاسفانه مریضه ... البته خیلی وقته که مریضه ، بیماریش صعب العلاجه همه جای دنیا بردمش اما ..... هیچ فرقی نکرده .... دکترا دیگه ...........نمیدونم چکار کنم .

امین : آقا ... اسمش چیه ؟

مرادی : سپهر ....

بابای امین : اگه بیماریش صعب العلاجه و دکترا قطع امیدش کرده بودند ، شما باید میبردیش اون مریضخونه ای که همه بیمارای سرطانی و قطع امید میرن پیشش ...

مرادی : نه آقا .... همه جا بردمش ...بهترین دکترا رو براش گرفتم.....خدارو شکر خدا اونقدر بهم داداه که دریغ از هیچ رو برای سپهر نکردم  ... اما

بابای امین : نه..... مطمئنم اونجا نبردیش ، باید این پسر رو میبردی ،  جمکران همونجا که کسی دست خالی برنمیگرده ....آره آقای مرادی تو اونجا نبردیش ....

مرادی یه مکثی کرد و سرش و رو به آسمون برد و گفت : خدایا یعنی میشه .....

 یا صاحب الزمان

 من نذر میکنم اگه سپهر م خوب بشه یه بیمارستان درست کنم .... ... یا صاحب الزمان ...

بابای امین : ایشالله که نذرتون ادا میشه ....به امید خدا ....یا صاحب الزمان

............

......چند دقیقه بعد داخل هوا پیما :

یکدفعه سپهر بهوش میاد و آروم آروم با صدای نحیفش باباش و صدا میزنه ...

باباش که تعجب کرده بوده ، رو به سپهر میکنه و میگه :

جانم بابا ، چی میخوای عزیزم

سپهر : انار .......انار میخوام

- حتما بابا .... اما اینجا که اناری نیست بزار برسیم تهرا حتما برات انار میخرم

سپهر :  نه باباجون ، یکی اینجا بود که انار دستش بود ، به منم یه انار داد و گفت که بلند شم . به من گفت که خوب شدی ...........................

بابی سپهر که پلکاش اونقدر داغ شده بود که اشکای گرم از صورتش میچکید و لباش داشت بشدت میلرزید و بغض گلوش و گرفته بود  داد میزنه و بلند طوری که عالم بفهمه میگه :

یا صاحب الزمان .........................یا اباصالح ......................

خدایا شکرت ....................صورتش پر از اشک و صورت سپهر پر از مروارید .

...........................

مرادی وقتی به تهران رسید سپهر رو پیش دکتر برد و دکتر هم با صورتی بهت زده فقط معجزه رو دلیل شفای سپهر دونست .

آقای مرادی همون سال یعنی سال ۸۲ بیمارستان رو ساخت و نذرش و ادا کرد  .

(ضمن پوزش از خوانندگان بدلیل درج نشدن سند این موضوع ، در ادامه هفته آینده حتما سند این موضوع رو از جایی که این مطلب رو دیدم (فیلم کوتاه) خواهم زد )

نوشته شده در 86/07/26ساعت 10 توسط مهدی| |

هو الله

چقدر منتظر حلول ماه بودیم ، منتظر بودیم ببینیم شنبه بالاخره تعطیله یا نه ... منتظر جشن عید بودیم ، نمیدونم چرا . نمی دونم چرا انقدر بی تابی میکردیم ... نمی دونم

اما وقتی عید داشت کم کم تموم میشد و نفسای آخرش و تو غروب میزد . دلم بدجوری باسه رمضون تنگ شد .

واسه تموم لحظاتش ، واسه تمومه ساعتاش ، واسه قرآن خوندن اشو واسه شبای قدر ... آره دلم برای همشون تنگ شد . با خودم گفتم سریع جلوی ماه رمضون و بگیرم و باهاش یه ذره درد و دل کنم . یه ذره اشک بریزم تا که دلش به حالم بسوزه .

آهای ماه رمضون ... حالا که داری میری بزار بگم که خیلی به تو مدیونم . اگه تو سال، تو نبودی دیگه چیزی از وجودم باقی نمیموند. من بی وجود، تو لحظات تو بدجوری بزرگ شدم ، میون اذون رشد کردم و یه تکونی خوردم . یه ذره سپید تو دل سیاهم شدی . آهای ماه رمضون من به تو خیلی مدیونم.

حالا تو داری میری و ما رو تو بعد خلاء زمان جا میزاری . به احترام تو ، چه کارایی رو گزاشتم کنار، که حالا وقتی فکرشم میکنم به خودم میبالم .

ماه رمضون ، من با تو خیلی کار داشتم ، چه زود کوله بار تو جمع کردی و رفتی . کاشکی همیشه پیشم بودی ، کاشکی همیشه دم لحظات اذون با صدای ربنات دلم و آروم می کردی . کاشکی و کاشکی ... دوری تو خیلی سخته ، خیلی سخت

خدایا من به امید مرحمت و مغفرتت دوری از ماه رمضون رو تحمل میکنم .

اما ...

نزار که رسوا بشم ...

به حق علی

یا علی

نوشته شده در 86/07/21ساعت 20 توسط مهدی| |

شهادت حضرت علی (ع) شب قدر- حاج محمود کریمی . رمضان ۸۶

مداحي قسمت 1

مداحي قسمت 2

مداحي قسمت 3

مداحي قسمت 4

مداحي قسمت 5

مداحي قسمت 6

 

...

من که تو رو رد نمی کنم .

لا تقنطوا من رحمه الله

الهی العفو

بک یا الله

سبحانک یا لا اله الا انت

انت دلیل و انا متحیر ...

چقدر این جمله ها آشناست . خیلی خوشگل اند . یاد آور روزای سلامتی .

شب 21 هم گزشت ... به من خیلی خوشگزشت . انگار خدا گناهام و بخشیده . همش رو... حتی اونایی که به سنگینیه یه کوهه. همه رو بخشید . آخه خودش قول داده بود .

اونم تو چه شبی !!! شب شهادت مولا امیرالمومنین . امام اول و محبوب درجه ی 1 خدا . حتما بخشید. به دل شکسته علی ...علیه السلام

فقط مونده یه شب.

شب بیست سوم ، همگی باید دونبال امضای آقامون باشیم .

راستی لیست امسالتون رو نوشتید ؟ نوشتید امسال از خدا چی میخواین .؟ وقتی قرآن سرگرفتید به خدا گفتید.؟

بابا زود باشید دیگه . المومنون کیض . یعنی مومن زرنگه.

از خدای خوبمون هرچه میخوایم بگیریم . اون چیزایی رو که تا حالا بدست نیووردیم.

یادتون باشه هاااااا... اون دعاهاتون و باید تو شب به خدا بگید . روز قیول نیست.

انا انزالناه فی لیله القدر.

اگه گفتید چرا شب ؟؟؟؟ مگه روز چشه ؟

خب اگه میدونید به ماهم بگید . یادتون نره ها.

اگه حالی دست داد من رو هم دعا کنید ، به علاوه ی منتظر ... خیلی محتاجیم ما هم شما رو دعا میکنیم پیش خدا که بهترین آرزو رو برامون برآورده کنه.

راستی شب قدر ؟؟ چرا شب؟

یا علی مدد

نوشته شده در 86/07/11ساعت 2 توسط مهدی| |

خیلی ها نظرشون اینه که من حتی فامیلم رو عوض کنم.میگن:"همین فامیل نشون دهنده ی آدم خلاف کاره.اصلا دادیر قال هم شد فامیلی؟"

شاید هم به خاطر همین زیر ذره بین قرار گرفتم.هرروز اعمالمو مثله نکیر منکر جلوی چشام میاوردن.البته من هم خیلی علیه السلام نبودم.کاهل نماز بودم.شلوغ بودم.تو حرف زدن رعایت بعضی چیزارو نمی کردم.اما اومده بودم که آدم شم.این هم طول می کشید اما فرمانده گردان عجول بود.دلش می خواست آدما از مادر که متولد میشن مومن باشن.ما هم که نبودیم.یه جورایی هم رو دنده ی لج افتاده بودم.تا اون روز که سر راه من سبز شدی...

حاج آقا اون روز شما مسیر زندگیمو عوض کردی.حالا که فکر می کنم اگه شما نیومده بودی همه چی تموم شده بودو امروز سرنوشت دیگه ای داشتم.نیمه ی اول اون روز بدترین روز عمرم بود و نیمه ی دوم بهترین روز عمرم...فرمانده گردان سرم داد کشید و گفت:"تو آدم بشو نیستی.هرچی مدارا کردم نشد.آبروی هرچی رزمنده رو بردی.شما اشتباهی اومدی.اینجا میدون تئاتر نیست.میدون جنگه.ما شعبده باز نمی خوایم رزمنده می خوایم."

بعد از اینکه جلوی بسیجیها ضایعم کرد برگ تسویه حسابو داد دستم.

-بفرما آقا

من که باورم نمی شد از جبهه اخراج شده باشم برگه رو گرفتم که برم سازماندهی که شما روبروم سبز شدی.اون هم درست وقتی که همه ی درها به روم بسته شده بود.البته میدونم شما هم ریسک بزرگی کردین.بعدها که فهمیدم چه قدر برای انضباط و روحیه و نظم نیروهاتون ارزش قائلید همیشه فکر می کردم چه طور حاضر شدید منو با اون سابقه ی خراب به گردان خودتون ببرید.حسن اعتماد شما کار خودشو کرد.شب و روز کارم شده بود چوب زدن زاغ سیاه شما.منتظر بودم یه کاری بکنید تا من هم پیروی کنم.نماز خوندنتون...شستن لباس بسیجیا...قرآن خوندنتون...حدیث گفتن و توسل شما همش شده بود برای من الگو.می خواستم پامو بذارم جا پای شما.البته شما هم از من غافل نبودید و غیر مستقیم منو کنترل می کردین.اینو از بچه های گردان شنیدم.

شنیدم به فرماندهی گردان قبلیم گفتید :"به شرو شور این جوونا نگاه نکن.تا یه خلافی کردن نباید از اونا قطع امید کرد.دادیر قال اخراجی شما رو می خوام بذارم فرمانده گروهان."

باورم نشد.اما فردای اون روز وقتی جلوی نیروهای گردان دست منو گرفتید و گفتید ایشون فرمانده گروهان دو هستن باورم شد.تو تمومه این مسیر شما دستمو گرفته بودید ولی امروز مرد به این بزرگی کنار این ...قبر خالی... نشستم و گریه می کنم.برای شونه های مهربونی که از دست دادم...من می دونم داخل این قبر یه دست لباس سبز بیشتر نیست و شما به آرزویی که داشتید رسیدین...اما روح بلند شما همه جا هست...

راستی یادم رفت بگم فرماندهی گردان عبدالله رو به من دادن.امروز هم می تونید تو ادامه ی این مسیر کمکم کنید.حاج آقای برونسی به همون پسر بزرگتون که یه بار با خودتون آورده بودین جبهه گفتم شما تنها یتیم نشدید منم یتیم شدم.من هم پدرمو از دست دادم.

بچه ها گفتن حالا که فرمانده گردان شدی اسمتو عوض کن.ولی من گفتم بذار همه بدونن این همون دادیرقالی هست که حاج آقا برونسی آدمش کرد و هرچه داره از برونسیه...

                       

نوشته شده در 86/07/07ساعت 17 توسط | |



دانلود موزیک ویدیو

آهنگ با کیفیت 128 MP3

آهنگ با کیفیت 64 wma

این هم برگرفته از وبلاگ سامی یوسف (تو پیوندها هست)

چند وقت پیش که داشتم بعد از مدتها یکی از آهنگهای سامی یوسف رو گوش می‌دادم یک چیزی توجهم رو جلب کرد، یک ریتم عجیب و خیلی آشنا. چیزی که مطمئن بودم بارها و بارها قبل از این شنیدم.خلاصه سرتون رو درد نیارم، بعد از کمی دقت کردن و فشار آوردن به دوگوله به یک نتیجه عجیب رسیدم: کویتی پور، یا بگذازین کمی دقیق تر بگم…محمد نبودی ببینی. بله، ریتم یک بخش از آهنگ “ the cave of Hira (غار حرا) برگرفته شده از محمد نبودی خودمون بود،البته نه همه اش.

خانومها و آقایون یک فایل صوتی اینجا میگذارم، کلا 67 کیلوبایت حجم داره و سی ثانیهای میشه. دو تایی که شبیه هم هستن کنار هم قرار دادم، شما یک گوشی بدید به این چند ثانیه و اگر در اشتباهم بگید تا یه فکری به حال خودم بکنم!: دانلود +

این مطلب را در سایت فرداهم بخونید

توضیح:پدر سامی یوسف یکی از مشهور ترین اهنگسازان ایران است که در سالهایی که در ایران حضور داشتند اهنگهای انقلابی بسیاری تنظیم و تهیه کردندکه نمونه ان اهنگ حماسی خلبانان می باشد

منم خودم یه چیز اضافه کنم .. آهنگ حسبی ربی یه آهنگ فوق العاده است که سامی او رو خونده و تقریبا بیشتر با اون معروف شد . اگه به سبکش توجه کنید به این نکات میرسید

از آهنگ قدیمی ایرانی گرفته شده 

و سبکش رو هم ۲ سال پیشش رضا هلالی خونده ...اگه یادتون باشه.

قلندر مسلک و درویش .........نه کافر نه یهود نه بت پرستم

یا رب العالمین ..الله و الله ........صلی علی ......امین ...الله و الله 

نوشته شده در 86/07/06ساعت 9 توسط مهدی| |

خبرنگار انگار آمده بود که بتواند بعد از مدتی حالی از احمدی نژاد بگیرد.

همان احدی نژادی که ما در اس ام اس هایمان کوچکش کردیم ... تا حدی که فکر میکردیم جلوی سوالات این خبرنگار کم بیاورد و بعضی جاها را مثل بعضی ها بپیچاند.

اما ایستاد و مردانه هر سوالی را به زیباترین نحو جواب داد و اغلب در هر سوال تخریب آمیزی که از او میشد یک جواب با چندین مطلب مورد توجه عموم جهان پاسخ میامد و جدا مارا سرافراز کرد.

شاید چندین جا خبرنگاری که مثلا حاضر جواب بود و در صنف حاذقین مجریان قرار داشت . تصمیم گرفت سکوت کند و مقابل سخنان نخبه ما ، تسلیم شود.

برای مثال آن صحنه را هرگز فراموش نمیکنم که خبرنگار درمورد علاقه احمدی نژاد در ارتباط با بوش سوال کرد و دکتر اینگونه جواب داد ...

دکتر : شما خودتون به عنوان فرد آمریکایی بگید که بوش چه نکات خوبی داره و از چی بوش خوشتون میاد ؟

خبرنگار : خوب ، ... آقای بوش ........مثلا ....مثل شما آدم بسیار مذهبی هست.

دکتر : بوش ..........آقای بوش ؟؟؟؟؟؟؟

خبرنگار : خوب بله ...ایشون آدم بسایر مذهبی و پایبند به مسائل مذهبی هست .

دکتر : من فکر نمیکنم دینتون گفته باشه که یه سرزمین و اشغال کنید و مردم اونجا رو بکشید ....من فکر نکنم دینتون بگه که سلاح اتمی بسازید و به سر مردم بریزید ....من فکر نکنم دینتون از جنگ و کشتار حرف زده باشه ......یعنی دین شما اینجوریه ....؟؟؟ یعنی اجازه به اشغال یه سرزمین و کشتن میده ؟؟؟

خبر نگار : ..........(حالت نگاه همراه با نیشخند به خودش و حرفی که زده و سرش را پایین انداخت)

....

و البته در نیویورک هم بسیار قشنگ سخن گفت مخصوصا در مورد فلسطین .

مردی که در قلب آمریکا اینگونه با جرات و آمادگی از هر لحاظ جواب های دلگرم کننده و دندان شکن به تخریبچیان مخالف میدهد...مطمئنا در دلش نیز اعمالی میگزرد که وصل است به شجاعت شجاعترین رهبر جهان .......آقای سید علی خامنه ای .

.. لطفا در نظرات اگر میخواهید نظر مخالف عقیده من را بدهید به مسائل بنزین و مرغ و گوشت ربط ندهید و سعی کنید در این مورد سخن بگویید.(نه به این خاطر که بیخیال شیم بخاطر اینکه ببینیم سخنرانی احمدی نژاد از دید همه چطور بوده)

همه میدانیم سروسامان دادن مملکت ۷۰ میلیونی با این همه کله گونده کار ۲ سال و ۳ سال نیست و دیگر اینکه به فکر ایران باشید و اسلام نه به فکر تخریب اسلام و ایران.

یا علی

نوشته شده در 86/07/02ساعت 23 توسط مهدی| |


Design By : Night Skin