تبليغاتX
ماورای بهشت


ماورای بهشت

تا کجا می برد این نقش به دیوار مرا

براي زدن تبليغات رفته بوديم جنت آباد

برگشتني ، فلكه دوم شهران بوديم ، با موتور ( خوشبختانه نگرفتنمون )

من درحين برگشتن مسير و عوض كردم

مهدي كه تركم نشسته بود برگشت و گفت :

-          كجا ميري .... برو "كن" هزارتا كار داريم

گفتم ميخوام برم اين مزار شهداي گمنام كه پنجشنبه ميارن و ببينم ، ببينم اين تپه لاله ها كجاست؟

خلاصه با موتور از بالاي شهران رفتيم كوهسار ، يه كم كه رفتيم جلو به مهدي گفتم : تو نقشه رو دربيار ببين دقيقا اين تپه لاله ها كجاست . اونم گفت : من اصلا نقشه ندارم .

خلاصه تو اين فكرا بوديم ، شب هم بود خيلي سخت ميتونستي جايي رو پيدا كني . مهدي گفت كه اينجاها كه از مسئولينش كسي نيست چشم هم چشم و نميبينه بريم "كن"  گفتم باشه ...

 افتاديم تو يه نيمه سربالايي ، ما هم 2 تا سنگين ( من كه 98 كيلويي هستم مهدي هم 85 ) انتداختم دنده 1 . يه ذره كه جلو رفتيم ديديم دارن آهن خالي ميكنند ، يه دفعه موتور به پت پت افتاد من يه دنده كم كردم مثل اينكه جا نميخورد ، خلاصم نميشد ... مهدي پياده شد و موتور يه جوني گرفت اما باز بالا نميرفت ... يه چند دقيقه طول كشيد دندش و درست كنيم و راهي شيم. بي خبر از همه جا .

درستش كردم و سوار شديم و رفتيم ... رفتيم به ميدون اصلي رسيديم ...

خواستيم بريم پايين كه چشمم به يك نگهبان كوهسار خورد ، رفتم پيشش و ازش پرسيدم :

برادر اين تپه لاله ها كه ميخوان شهدا رو دفن كنند كجاست ؟

گفت كه : از سمت بالاي شهران كه داري مياي يه كم جلوتر ، گفتش كه الان دارن آهن خالي ميكنند ...!!!

من و مهدي و ميگي... بدجوري جا خورديم ...

برگشتم به مهدي و گفتم : حواست بود چرا اينقدر اونجا معطل شديم !

نوشته شده در 87/02/30ساعت 14 توسط مهدی| |

باز هم شهيد ميارن ..

عجيبه

اين بار رو بلندي آسمون شهر ما ... منطقه ي ما

5 تا شهيد گمنام ديگه ، فقط اينو ميدونم كه مادراي شهداي گمنام ، بازارپنجشنبه اول ماه رو بدجوري داغ ميكنند .

اميدوارم بارون نگيره ،

خودم از وقتي خبر رو شنيدم يه جورايي شوكه شدم ، يكي از رفقا سفر مشهدش رو كنسل كرد تا به اين مراسم برسه .

شب عجيبي ميشه ، مطمئنم ...

خلاصه اينارو گفتم تا بدونيد پنجشنبه 86/3/2 تشييع 5 شهيد گمنام و دفن اونها در ارتفاعات كوهسار. شب قبلش هم مراسمي تحت عنوان شب شهدا برگزار ميشه .

خدا رو شكر كه ...

قسمت همه بشه سرانجام كارآسمونيشون ...

يا علي

راستي :

ميعاد : پنجشنبه به همون تاريخ بالا ، تشييع شهدا از مسجد قائم واقع در شهران به سمت كوهسار ساعت 15

مراسم شبي با شهدا هم چهارشنبه در مسجد قائم (عج) راس ساعت 20 برگزار ميشه .

منتظريم .

نوشته شده در 87/02/27ساعت 20 توسط مهدی| |

همه دوستش داشتند به خاطر متانت و صبرش به خاطر خوش روییش که گاهی خودم را هم متعجب میکرد.این مصطفی گاهی با برادر طالبی که از کلاسهای سپاه میشناختم خیلی فرق میکرد.توی جمعهای فامیلی وقتی بحث میشد وقتی خلاف اعتقاداتش حرف میزدند عصبانی نمیشد.میگذاشت قشنگ حرفهایشان را بزنند بعد آرام آرام جواب میداد دلیل می آورد مثال میزد.صداقتش مجاب کننده بود...

ساعت حوالی ده بود که رسیدیم.اگر شماره ی اتاق و نشانیهایی که داده بودند نبود هیچ کدام نمیفهمیدیم آن صورت ورم کرده ی کبود که جا به جا خونی بود مصطفی است.دست و پاهایش باندپیچی شده بود زخمها عفونت داشت.اتاق پر از بوی تعفن بود.مصطفی را که دیدم خدا را شکر کردم که میثم را راه نداده اند.اما نیم ساعتی که گذشت نگهبان بیمارستان دست میثم را گرفته بود و آوردش توی اتاق.چشمهایش پر از اشک بود.صورت میثم هم خیس بود.نگهبان گفت:"دیدم گریه میکند رفتم کنارش.گفت تو بابا داری؟گفتم بله.گفت دوستش داری؟گفتم بله خب.گفت من هم بابا دارم.خیلی هم دوستش دارم اما اگر بابایم اون بالا شهید شود و من نبینمش چه کار کنم؟منم آوردمش بالا."

یک ماهی که از مرخص شدنش گذشت شورای پزشکی تشخیص داد در ایران قابل درمان نیست.بنا شد اعزامش کنند به آلمان.بنیاد جانبازان کمکی نکرد.به دوست و آشناها رو انداختم.به بنیاد شهید...ما که پول معالجه خارج از کشورش را نداشتیم.بالاخره نیمه های دوم سال شصت و شش رفت آلمان.

بعد از برگشت از آلمان سرفه هایش شدیدتر شده بود.گاهی از گلویش خون می آمد.دستش درد میکرد و گاهی تمام بدنش.داروها اثر نداشت.نمیدانستم چه کار کنم.فقط بچه ها را ساکت میکردم.سرشان را با چیزی گرم میکردم یا می فرستادمشان توی محوطه بازی کنند.بهتر که میشد سراغشان را میگرفت.میلاد و محیا را دوتایی بغل میکرد.میگفتم نکن.میگفت:"تو چه میدانی مژگان؟..."میدانستم.هم سرفه هایش را میدیدم هم لکه های کم رنگ خون را.به رو نمی آوردم.باور نمیکردم.میگفتم:"وقتی پیر بشوی مصطفی آن وقت..."می خندید.خودش میدانست.بعدها شنیدم زمان جنگ یک باره حالش به هم میخورد.سرفه و خون ریزی شدید ریه.میگوید:"شیمیایی شده ام و همه را قسم میدهد که تا زنده است به کسی حرفی نزنند" خودش هم هیچ وقت حرفی نزد.حتی نمیگفت درد دارد.وقتی میگفت:"میثم جان پاهای بابا را می مالی؟" میفهمیدم دردش زیاد شده.

برادرش روزنامه ای را به من نشان داد.کنارش خط مصطفی بود.تعریف کرد دیشب با اشاره میخواست چیزی بگوید.نمیفهمیدم.کاغذ دادم بنویسد.نوشته بود که لباس میخواهم.فکر کردم هذیان میگوید.اما نوشته بود خواب دیده با هیات حسین جان هیاتی که مصطفی خیلی دوستش داشت میخواهد برود زیارت.همه ی شهدا جمع بودند.یک خانم هم حضور داشته.یک نفر هم مداحی میکرده.گفت:"میخواهم وضو بگیرم" گفتم:"آب برای تاولها ضرر دارد.تیمم کن" گفت:"این آخرین نماز را می هواهم با وضو بخوانم." نمازش را که خواند بی هوش شد.

دکتر گفته بود اصلا نباید بدن را نگه دارید.زیر پوست تمام رگهای بدن پاره شده بود.داخل بدن به خاطر لم مواد شیمیایی در حال از هم پاشیدن بود.بچه ها را صدا کردم پدرشان را ببینند.محیا برایش گل آورده بود.شاخه های بلند ارکیده.هنوز هم به ارکیده میگوید گل غسالخانه.میلاد چادرم را میکشید و میگفت:"تو گفتی بابا خوب شده بگو از جعبه بیاید بیرون برگردیم خانه.من خسته شدم."نشستم.بغلش کردم و گفتم:"بابا دیگر نمی آید خانه.نمی تواند بلند شود و با ما برگردد.باید همین جا خداحافظی کنیم"...جمعیت ایستاده بودند.مصطفی روی دست بود.بدن هرلحظه بیشتر ورم میکرد.اما مسئولان بهشت هاجر اجازه ی دفن نمیدادند.میگفتند:"برای ما مسئولیت دارد کسی را که از سرطان مرده کنار شهدا دفن کنیم." دلم آتش گرفته بود.شنیدم میثم با کسی دعوا کرده.یک نفر گفته بود حالا همه میروند سر خانه و زندگیشان و شما را فراموش میکنند میثم عصبانی شده بود و کار کشیده بود به دعوا...

رئیس بنیاد شهید آمد.مصطفی را از قبل میشناخت.با اصرار او بالاخره مسئول بهشت هاجر اجازه داد مصطفی را کنار دوستانش دفن کنند.دور ایستاده بودم.مردها دور قبر را گرفته بودند.دیگر مصطفی را ندیدم.تشییع که تمام شد آمدیم خانه ی خودمان.مردم می آمدند و می رفتند.چهلم که گذشت خانه خلوت شد.کم کم همه سرشان به زندگی خودشان گرم شد.ما ماندیم...

نوشته شده در 87/02/27ساعت 10 توسط | |

مریم بهجت تبریزی فرزند استاد شهریار در واکنش به سریال شهریار به فارس گفت: متاسفانه با تماشای اهانت های ناروا به مادرم و تصویری مبهم از یک معلم فرهنگی شریف متوجه شدم که سریال شهریار بدون کمترین تحقیق و پژوهش سرهم بندی شده است.

ایشان با اشاره به ذکر نام خانواده ی شهریار در تیتراژ این سریال گفت: شما که خانواده ی شهریار را در جریان این سریال نگذاشتید چگونه در تیتراژ انتهای سریال از آنها تشکر میکنید؟!

وی ادامه داد داستان بیوگرافی و شخصیتی که از پدر من در این سریال نمایش داده میشود به طور کلی متفاوت با واقعیت است و کسی که این فیلم را ساخته کوچکترین شناختی از شخصیت ادبی مذهبی دینی و عرفانی پدرم نداشته است.

...شخصیتهایی در این سریال وجود دارد مثل ابراهیم ادیب و گلرخ که اصلا وجود خارجی نداشته اند!...به جرات میگویم ۸۰ تا ۹۰ درصد این سریال ساختگی است!...

...مادر من اصلا در بیمارستان فوت نکرده اند و اصلا مریض نبوده اند! بلکه ایشان سکته ی مغزی کرده و از دنیا رفتند...مادرم فردی باسواد بوده که در سریال بی سواد معرفی میشود.ایشان نوه عمه پدرم و خویشاوند نزدیک ایشان بود ولی در این سریال یک فرد بیگانه معرفی میشود که پدرم را به طور اتفاقی در بانک میبیند!...مادر من عاشق شعرهای پدرم بود بیست و چند سال از پدرم کوچکتر بود و به خاطر انگیزه ی ادبی اش با پدرم ازدواج کرد.

...وی افزود  به جرات میتوانم بگویم حتی یک مطلب مهم که باید درمورد پدرم منعکس شود در این سریال دیده نمیشود و اکثریت مطالب مهم زندگی پدرم مثل شبی که از عشق مجازی به عشق حقیقی رسید و مهمترین شب زندگی او محسوب میشود در این فیلم آنچنان که باید به مردم نشان داده نشده است.

...پدرم وقتی از تبریز به تهران آمدند ۱۲-۱۳ ساله بودند و در سنین پایین به دارالفنون به مدت ۷ سال درس طب خواندند.ایشان بین ۲۰ تا ۳۰ سالگی به عشق حقیقی رسیدند و متحول شدند.اتفاقی که برای کمتر کسی می افتد...

وی در انتها گفت: پدرم فردی بسیار متدین و مذهبی بودند ولی این مساله نشان داده نشده است.ایشان حافظ قرآن بودند و آنقدر قرآن خوانده بودند که زبان عربی را از این طریق یاد گرفتند.(منبع: روزنامه کیهان-پنج شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۷)

شهریار

جمعه ۲۰ اردیبهشت قسمت بیستم سریال پخش شد و در آخر مصاحبه ای با هادی بهجت تبریزی پسر استاد شهریار صورت گرفت.زمان مصاحبه پس از نمایش قسمت شانزدهم! بود که هنوز جناب شهریار ازدواج نکرده بودند.پسر ایشان روند سریال را مثبت ارزیابی کرده و قسمت جوانی! را که مطابق با رشد ادبی این شاعر فرهیخته بود از جمله بهترین بخشهای سریال دانست.در ادامه (تا قسمت شانزدهم) سریال را به طور کلی به دور از تحریف دانسته! و افزود تبریزی را قبل از شروع سریال! در یکی از هتلهای تبریز ملاقات کرده و گفتگو کرده اند...در انتها نیز از دست اندر کاران تهیه این برنامه ی تاریخی و ادبی تشکر کرد.

به راستی علت تفاوت این دو نگرش در چیست؟!

نوشته شده در 87/02/22ساعت 21 توسط | |

نسيم هنوز به پيشاني خيس اميد من مي خورد و اميد آمدنت را به زير لب زنده ميكند .

گاهي به آسمان نگاه ميكنم ...و به روشني ها و به نور ملايم يك ورق اميد

گاهي از جريان كندرو اين فصل خسته ميشوم و باران را طلب اين جدايي و قصه ي تلخ انتظار ميكنم .

آه كه يك لانه كبوتر در ميان سينه ي من ميسوزد ، و آن را مدفن دلي ميكند كه از شهر خاكها آمده كه غريبترين غريب را در ميان ظلمات ديده است .

از سايه ي خودم درس پيوند به تورا مي آموزم ، و در حسرت ديدارت آرام زمزمه باران را بازگو ميكنم .

شعر سجده را براي تو ميخوانم .

شمع روشني را در تاريكي مطلق روشن ميكنم . شايد راهي بسوي يمين بيابم ... كه گواهي حضور در گود عشق را از آنجا بگيرم .

آسمان را گم نكنيم .

اين رسم ماست كه فراموشكاريم ...

http://tanhafariba.blogfa.com/86104.aspx

نوشته شده در 87/02/20ساعت 23 توسط مهدی| |

به نام خدا

 

یه ماه پیش اومد کنارم نشست و یه جوری برا من گریه کرد که بند دلم پاره شد ، میگفتش که داش مهدی بدادم برس که بدجور عاشق شدم نمی تونم از نخش بیام بیرون ، حالا دیگه معنی عاشقی رو فهمیدم و ...

 

منم خدایی تحت تاثیر کلام این بنده خدا قرار گرفتم و بی خبر از همه جا گفتم

حالا شاید این بنده خدایی که میگی ، تو رو انقدر که براش گریه میکنی دوس نداشته باشه ، این بیچاره هم بهش برخورد و چپ چپ من و نگا کرد که من ترسیدم .

خلاصه براش یه ذره از عاشقای دیگه گفتم . از تجربه ی بچه های دیگه گفتم که بابا از الان انقدر احساسی به موضوع بر خورد نکن تو اگه واقعا عاشق شده بودی الان اینجا نبودی ( که کاشکی این حرفو نزده بودم ! )

 

تا اینو گفتم دیگه سر کلاسا همش تو فکر بود اصلا رفته بود توی وادی دیگه که مثلا من واقعا عاشق شدم .

ما که دیدیم اینجوریه گفتیم چیکار کنیم شاید واقعا عاشق شده ،

نشستم براش یه ذره شعر خوندم با مضمون صبر و انتظار و ... یه ذره آروم شد . بعد رفتیم خونشون و گفت که میخوام عکسش و بهت نشون بدم ! گفتم باشه ... فقط ... (...

نشون داد و الحمدالله مشکل بی حجابی نداشت ولی پوشش بد بود . من همونجا دستگیرم شد قضیه چیه .و.. بله!

 

خیلی رک گفتم علی جون عاشق چی این بابا شدی ؟ گفت که اخلاقش ...واقعا مودبه و من و درک میکنه مثل دوست دخترای قبلیم نیست !

گفتم تو مگه دوست دختر بازم داری ؟ گفت آره اما میخوام بزارمشون کنار و فقط به این فک کنم

گفتم ایشالله که بخیر بگزره ....

 گفت دعا کن برام .. خیلی ....دلم پره و ...

 

من شک کردم که آخه این بنده خدا که دوست دختر داشته و دوباره عاشق یکی دیگه است واقعا عاشق شده یا نه ؟ اما با این همه لابه ی این بنده خدا با خودم گفتم لابد شده دیگه ... بزار کمکش کنم . اما بخاطر مشکلات چند هفته ای ندیدمش .

 

وقتی از سفر برگشتم نگاش که کردم دیدم خیلی خوشحاله و داره کلیپ موبایل میبینه و شاد و شنگوله .

بهش گفتم فلانی مثل اینکه کارت درست شده دیگه ، مبارکه ... حالا اون در موردت چی میگفت اونم تورو دوست داشت ؟

تا اینو گفتم یه ذره من و نگا کرد و فکر کرد و گفت ... مهدی ..بهم خورد ... بعد مثلا رفت تو فاز غم .

بعدا هم دیدمش سر ایستگاه اتوبوس داره با یه دختره تیکه میندازه و میخنده و با رفیقاش مشغولن به ...

 

نوشته شده در 87/02/19ساعت 10 توسط مهدی| |

می رود مردی که رویش آشناست

رفتنش در این دل شب بی صداست

 

سر به تن بر آن بدن روزی که بود

شعر رفتن با دو چشمانش سرود

 

شعر او دامان دریا را گرفت

معنی اش را یک زآن بالا گرفت

 

ساده میگویم که شعرش ساده بود

هر ردیفش از نفس افتاده بود

 

با نم باران کمی تشبیه داشت

بر غم ما هم بسی تلمیح داشت

 

هر جناسش درد دنیا گشته بود

وزن آن در خود معما گشته بود

 

دیده بودم شعر این دل خسته را

شعر این مرغ ز دنیا رسته را

 

میرود حالا که شاعر گشته است

در پریدن نیز ماهر گشته است

 

با قلم هم او نوشت از درد تن

هم گرفت جان از عدوّین وطن

 

نامه اش در آن میان بالا رسید

شعر او با یک جواب حالا رسید

 

سر رها شد تا برای خاطرش

مژده ای باشد زپایان غمش

 

از نگارش های خونش غنچه شد

تا که نسل لاله ها شرمنده شد

 

میرود حالا که شعرش ساده نیست

جام او دیگر محل باده نیست

 

حسن تعلیلش عجب اندازه شد

آن زمان کز خون او گل زاده شد

 

شعر او تفسیر دلها را گرفت

در میان سینه ی ما جا گرفت

 

در ره او کاش دایر می شدیم

کاش می شد جمله شاعر می شدیم

 

نوشته شده در 87/02/18ساعت 16 توسط مهدی| |

کمرم درد میکرد حتی نای اینو نداشتم یه نیم لحظه ای پاشم و بشینم ، همینجوری تو هتل نشسته بودم ...

توسل کردم به خود آقا و گفتم : خودت این کمرو درست کن ، نیومدم اینجا زمین گیر بشم

خوابیدم و دم غروب بلند شدم ، اذان گفته بودن و من هنوز کمرم به شدت درد میکرد ، میخواستم برم دکتر که با خودم گفتم بزار اول برم حرم حتما خوب میشم .

 

راه افتادم با یه لباس خوشگل راهی حرم شدم ، این چند روزه مشهد به شدت هوای عالی داشت ، خنک مخصوصا شباش ... یه روز صبح هم بارون گرفت چه بارونی .. بماند

راه افتادم طرف حرم کمرم هنوز درد میکرد به شدت عضله هاش ( درسته ؟ ) گرفته بود .

رسیدم و رفتم دم اذن دخول ، گنبد آقا رو دیدم و ناخوداگاه ادب کردم و رو به حرم سلام دادم اصلا حواسم نبود کمرم اونقدر درد میکرد که نمیتونستم دولا شم . اما خبری از درد نشد ... خلاصه فهمیدم بله کمره خوب شد

رفتم داخل و جاتون خالی ... خیلی حال داد ...

 

بعد که برگشتم هتل یه هو باز کمرم درد گرفت ... تا صبح یه جوری تحمل کردم ، صبح که شد دوباره رفتم تا حرم و باز هم داستان داشت تکرار میشد .

آره تو اون چند روز هر وقت کمرم درد میگرفت و نمیتونستم بشینم میرفتم حرم و بر میگشتم.

عجب بهونه ای شده بود ...

جاتون خالی ... قسمت شما هم بشه ایشالله

زیارت نه کمر دردد !

 

پی نوشت : میل ما خالیه !

پی نوشت 2 : هنوز خبری از عبدالرحمان و مهاجر نیست

به قول یارو گفتنی

فضای این دل ما شد به دیدار تو بارانی

همی باران که میبارد به این دلهای بارانی

نوشته شده در 87/02/17ساعت 16 توسط مهدی| |

و اما نمایشگاه کتاب...

هنوز نرفتم اما امیدوارم امسال ناشرین با ارزش فعالتر وارد شده باشن به نظرم یه خورده؟! زشته کتابهای آشپزی و سحر و جادو ...پرفروشترین کتابهای سرزمینمون باشن...رمانهای مستهجن هم بماند...

از روایت فتح چه خبر؟

میدونستی یه ناشر خصوصیه؟(گرونی کتابهاشم برای همینه) یه چیز بگم آتیش بگیری؟

نیمه ی پنهان ماه...به مجنون گفتم زنده بمان...یادگاران...روزگاران...و...مجموعه هایی بودن که باسبک جدید مطابق با نیاز و روحیه ی نسل امروز نوشته بودن.میدونی بودجه ی اینا از کجا تامین شد؟

خانواده ی شهدا کمک کرده بودن(کجان سازمانهای فرهنگی تا گوشاشونو باز کنن؟...بنیاد شهید هم اگه صلاح دید اندکی! خجالت بکشه...)

اونطوری که مسئولش می گفت برای صفحه آرایی و حتی نگارش این کتابها کلی فکر شده بود.اما بعد از یه مدتی دیگه تجدید چاپ نشد(نیازی نیست بگم به خاطره بودجه ...هست؟!) ان شاءالله شاهد فروش این مجموعه و آثار جدید باشیم.

عده ی زیادی درمورد شهدا کار میکنن.اما نتیجش چی میشه؟ کپی رو کپی..کافیه زندگی نامه ی یه شهید رو بخوای...۱۰ تا کتاب اگه درموردش پیدا کنی هر ده تاشون عین همه.درسته که این شهید زندگیش یه موضوع ثابت بوده اما احیانا نویسندگان بهتر نیست کمی خلاقیت خرج کنند؟!

شهید...در فلان روز چشم به جهان گشود.در خانواده ای مذهبی رشد یافت...از همان کودکی مقید به اسلام بود(منظورش اینه که از نوزادی نماز شبش ترک نمیشد!)و...

این بیان ۲تا ایراد داره(دست کم):

۱- اولا این نوع نگارش خیلی خسته کننده است و هیچ جذابیتی نداره.

۲- یه جوری مینویسن که معجزه ی امام(ره) نادیده گرفته میشه...بابا به خدا این انقلاب بود که جوونا رو متحول کرد...دانشگاه جنگ پلکان شهدا شد...میخوای اسم ببرم؟ شهید آوینی...شهیدی که خیلی پیش از این باید کتاب نیمه ی پنهان ماه(به روایت همسر) بیرون میومد.اما گذشته ی این بزرگوار تاحالا مجالی برای انتشار این کتاب نداده...کاش بگن تا همه بدونن میشه عوض شد...پاک شد...تا حدی که تو مرز آسمون ...فکه...خدا رو ملاقات کرد...کاش بگن...

و یه گله ی دیگه:

دقت کردی تو این همه کتاب اکثرا از خاطرات جنگ گفته میشه؟!(البته به جز آثاری در روایت فتح) من...تو ...نیاز داریم شهید رو تو لحظه لحظه ی زندگیمون حس کنیم...یعنی از زندگیش...کارش...تحصیلش...بدونیم...اینه که ما رو کمک میکنه تا بتونیم زندگیمونو تو این شهر آلوده آبی نگه داریم.

راستی اگه شهید موحد دانش امروز جای من و تو بود چه میکرد؟

پی نوشت: فکر میکنم(اگه اشتباه میکنم بگو)امروز مصادف است با سالگرد شهید علیرضا موحد دانش.من متاسفانه چیز زیادی ازشون نمیدونم جز اینکه پزشکی رو رها میکنن و میرن به میدون جنگ...قبل از شهادت هم از ناحیه ی دست جانباز میشن.اگه هرکسی اطلاعاتی از این عزیز داره لطفا بگه...این کوتاهیه منه که خیلی چیزا رو نمیدونم...

شهید موحد دانش

شهدا شرمنده ایم 

نوشته شده در 87/02/15ساعت 15 توسط | |

دلم امشب خمار یک نگاه است

به خورشید خراسان مبتلا است

اگر در عاشقی چیزی بلد نیست

ببخش جانا چو این دل رو سیاه است

 

انتظارها به سر میرسد

.

آخ که دلم هواییه ... هنوز نرسیده //////آتیشه

خدایا اول تو مارو ببخش و راهیمون کن

دوم از همگیتون حلالیت میخوام ... جداً حلال کنید ۰

همتون اکثرا تو خاطرم هستید که اگه لایق باشیم .

بسم الله ... یا علی

نوشته شده در 87/02/11ساعت 19 توسط مهدی| |

خواستم بازم شعر بزارم بخونیم گفتم بی خیال یه ذره از اسلام بنویسم و مخصوصا از مذهب شیعه ولی لوگوی شعر بعدی رو زدم ببینید .

یه بنده خدایی چند وقت پیشا یه سوالی فرمود که اکثرا از روشن فکرا !!!! از ما پرسیدن و ما هم جواب دادیم به این شرح :

/ آقا فرق یه مسیحی که همه کاراش درست یه ذره گناه نمیکنه و همش کار خوب و درست انجام میده با یه مسلمون معمولی چیه ؟ اون مسیحی مگه نباید از یه مسلمونی که زیاد کاراش درست نیست برتری داشته باشه؟ مگه نباید بره بهشت ؟؟؟ ( بعدش هم میگن اصل به دل آدمه ، هر کی باید خودش عاقل باشه و ... )

ما هم اینجور جواب دادیم :

- آره مسیحی کار درست باید بره بهشت ، باید حالشم بکنه ، مگه میشه آدمی کار خوب بکنه نره بهشت ؟ اما چجوری با چه رنجی ؟ 

 میدونی فرق ما مسلمانا و مخصوصا ما شیعه ها با بقیه چیه ؟

ما یه چیزی داریم که خیلی ارزشمنده ... ما همه ی شیعه ها ، تو اقیانوس زندگی ، تو یه کشتی بزرگ به نام شیعه هستیم ،

 ناخدایان کشتی هم ائمه اطهارند ،

یه شیعه وقتی وارد زندگی میشه ، انگار یهو میره داخل این کشتی. اون کشتی هم مستقیم میره سمت سعادت ...

حالا شاید یه عده نفهم از این شیعه ها خودشون و با کارشون بندازند پایین بخوان شنا کنند یا اصلا رو آب بمونند

اما این کشتی همچنان در حرکته ...

ولی حالا

 اون مسیحیه میدونه سعادت کجاست         اما باید خودش شنا کنه باید خودش تا تونجا بیاد باید سختی بیشتری بکشه .

.

و گفتیم و قانع شد

نوشته شده در 87/02/09ساعت 18 توسط مهدی| |

بازی دنیا اگر خوش بوده یار

بر درختم هرزه آورده به بار

نه جوانی خواهم و ذوق حیات

بی قرارم ، بر خوشی ها روزه دار

گر که سختی میکشم بر من رواست

از زمستان میشود فصل بهار

هر جوانی پند میگوید ولی

داغ پیران هم نشد درمان کار

دلخوشم خاکی که دارم از زر است

گر چه درویشم به رسم روزگار

مشتری هر زمین گر شد دلم

میشود از آنچه دارد هم ندار

بوی ماندن میدهد باغ زمین

میکنم آخر از این بازی فرار

هرچه پیغامی رسید آتش زدم

از قرار عهد قبلی با نگار

میکشم سختی ولی شب میرود

صبح می آید برای بیقرار

 

پی نوشت :

۱ - به علت فوت مادربزرگم چند روزی نبودیم ، ببخشید .

۲ - باز هم از دوستانی که میان و نظر میزارن و میرن و ما نمیتونیم بهشون سر بزنیم معذرت میخوام ، واقعا نمیتونم سر بزنم ، دم همتون گرم

نوشته شده در 87/02/08ساعت 14 توسط مهدی| |

چقدر دلنشین میخندد

آنکه قبلا آرام گریست ...

ببین در کنار شمع محفل ما چه ذوقی بخرج داده که شبنم را بر تارهای مژگانش تزیین کرده

کشتی های رنج کشیده اش را از بلندی به آب انداخته و هنوز ایستاده

نگزاشته که طعم بادهای بارانی شرق روحش را منحرف کند چون با آن نیمه خنده هایش لنگر انداخته

چه زیباست بعد از بارانی که روی عرشه ی کشتی بارید این عطر خاک که به مهمانی ما آمد

و ترانه ای خواند که شمشادهای دل مارا بی تاب تر از پیش کرد

ما را به صحنه ای دعوت میکند که بازیگرش یک لیوان آب است

یک آب زلال که در کنار شمع برق میزند

که از الماس نیست ،

همان اشک است

نوشته شده در 87/02/01ساعت 15 توسط مهدی| |


Design By : Night Skin