تبليغاتX
ماورای بهشت


ماورای بهشت

تا کجا می برد این نقش به دیوار مرا

اتل متل سوسنگرد عجب شهر غریبی
یه دختر 9 ساله چه دختر نجیبي


اسمش چیه .........؟سمیرا ... خونش کجاست؟ همینجا؟
چه روسری نازی ... 9 سالته سمیرا؟


این سنگ چیه تو دستت ، تو هم میخوای بجنگی
حیف نیست بخواد بمیره ، دختر به این قشنگی


از من نترس عزیزم ، باهات کاری ندارم
میخوام بیام خونتون یه چیزایی بردارم

راستی اسمم جابره پشت سریمم جلیله
خونه جفتمونم نزدیکیه اربیله

دختر جونم نگا کن ، اسلحه هم نداریم
بدون که هیچ بلایی سرت درنمیاریم


اما اگه تو بازم نری کنار از اینجا
اونوقت خودت میدونی ، چی میکنم سمیرا


بابات که یادت میاد ، کجا فرستادمش
که استخوناش رو هم به این سگا دادمش


حالا به جای گریه ، سنگ و بده بدستم
من با دختر بچه ها خیلی مهربون هستم


شاید گریه ات واسه اون دخترک بیچارست
یا از جیغ و فریاد این بچه همسایه است


نمی دونم واسه چی ، اینقدر زاری میکنی
دستت چرا میلرزه چیکار داری میکنی؟


اِ ... اِ ... موهاشو نگا ... کی اونارو سوزونده
راستی بگو ببینم ... تو خونه مردی مونده


راستی بقیه کجان؟ بگو کجاست مادرت؟
فقط تو خونه هستی ... پس کجارفت خواهرت


به من بگو تو محل زنی هست که بارداره
بلند بگو عزیزم ... نترس عیبی نداره


نترس دختر ، فکر کردی اینو واسه چی میگم
فکر کردی که اونارو واسه شرط بندی میگم ؟


جلیل بیا جلوتر ، این تو و این سمیرا
ببر اونو کنار بقیه بچه ها


راستی فراموش نکن که یک عراقی هستی
دوباره داد نزنی که یک ایرانی هستی


فرمانده ها مثل من اینقدر مهربون نیستن
حرف بزنی میبینی که جفت چشاتو بستن


بعدش خدا میدونه باهات چیکار میکنند
آخرش هم نهار سگای هار میکنند
..
جلیل اومد جلوتر نگا کرد تو صورتش
اما سمیرا با سنگ محکم زدش تو سرش
...
آره سمیرا نرفت ، حالا چشاشو بسته
آروم دعا میخونه ... بگم بازم یا بسه ...؟


سنگین تر از این روضه ، بازم سراغ داری ؟
دیگه عمرا بتونی یه کم طاقت بیاری

 

 

اگه هنوزم کسی از سوسنگرد نگفته
فقط برای اینه که یاد اون نیفته


هزار تا طفل معصوم هزار هزار بی گناه
هزار تا دختر بچه شاید مثل سمیرا


معلوم نشد چی شدن ، حتی جنازه هاشون
هیچ وقت دیگه برنگشت به شهر و خونه هاشون


گورای دسته جمعی ، حمایت جهانی
صدای جیغ مادر ، غرور نوجوانی


حالا دیگه سوسنگرد چیزی ازش نمونده
از دور شهری میبینی که خون روشو پوشونده


آزادی سوسنگرد چه صحنه ی عجیبی
یه مشت جنازه مونده عجب شهر غریبی


بچه ها نمیزارن مردم شهر و ببینن
میترسن که یه وقتی دق بکنن ... بمیرن


با بغض و گریه میگن کسی رو برندارین
برید و واسه این شهر چند تا لودر بیارید
...
آره یه روزی جنگ بود
همون بی خبریم
جنایتایی بوده ...
ولش کنید بگزریم

نوشته شده در 88/06/31ساعت 21 توسط مهدی| |

شعارهارو كه گوش ميدادي قبل از اينكه فك كني اين شعار ها خاص معترضين عزيز و محترم نظام هس ..احساس مي كردي طيف عظيمي از بزرگان و عزيزان اسرائيل و آمريكا پشت اين دوستان مشغول راهپيمايي ان ...

 

چون خارج از منافع اين دو كشور شعاري به گوش نمي رسيد خدايي ...(به جان خودم)

مثلا در جهت اصلاح اين شعارهاي مرگ بر اسرائيل دوستان ميفرمودن :

مرگ بر روسيه (اي جان)

 

البته اين شعارها مشخص بود بر صلاح دموكراسي و حقوق بشر هم هس

مثلا ميفرمودن كه

 

نه غزه ...نه لبنان .....برس به داد ايران

البته اين قسمت آخرش و خدايي هستم .....كي بايد برسه به ايران 7000 ساله

( جاي بهرام برا رپش خاليه)

 

بعد جالب بود كه فهميده بودن اين همه آدم كه برا راهپيمايي اومده بودن برا گرفتن پول اومدن ...(دمتون گرم)

اعلام ميكردن كه:

 

ما اهل كوفه نيستيم .....پول بگيريم بايستيم !

(البته اهل كوفه يه كار ديگه كردن كه خب در داستان بعد ايشالله....)

 

من زياد يادم نمياد ديگه ولي خب ميتونم پيش بيني كنم شعار هاي بعدي رو در آينده نه چندان زور(دور)

مثلا بفرماين كه «:

 

نه روزه ....نه قرآن ..........كجاست راي لرستان !!

 

(آب معدني ، سيگار اينارو البته مرجع تقليدي حلال اعلام كرده بود اونروز)

 

يا چند وقت بعدش ( بعد از برداشته شدن طرح كشت و كشتار ارشاد .....) بفرماين:

 

نه چادري ...... نه روسري ................لباس تنگ و جيگري

 ( اي جان ....)

 

خب اينا پيش بيني ديگه ....البته طرح ارشاد و بردارن بزارن ما راحت بريم بيايم ...اينو هستم

 

 

حالا بعد از بركناري خيلي از نهادها هم اين شعر شايد بياد كه فصل الختام باشه

 

ما اهل كوفه نيستيم ............پيرو صهيونيسميم !!!

 

در كل راهپيمايي بدون خونريزي و درگيري بود و ايشالله همچنان باشه چون فقط 10 يا12 تا نيرو انتظامي سرو كله شون شكست و فحش ناموس و اينا كم بود و موتور هم 7 تا بيشتر نسوخت يه 30 تا هم سطل آشغال كه اصلا جون تو نسوزه صفا نداره اين تهران(پس فردا شعار آلودگي تهران هم مياد) بود ....

به اميد صبح

با باي

 

نوشته شده در 88/06/31ساعت 12 توسط مهدی| |

خدای رحمان به بنده های دل رحم و مهربان رحم می کند .

پیامبر مومنین ص

 

عید شما مبارک

ماهی که برایمان زود پر شد و خالی شد ....شاید خالی شد و زود پر شد

نوشته شده در 88/06/29ساعت 13 توسط مهدی| |

می رسد وطن به دست ضحاک

اهرمن دوباره شانه بوسیده

 

میشود قبرهای خالی پر

با طناب سبز سخت پوسیده

 

 

 هرکسی به فکر ماست الا ما

میشوند عاقلان در افسانه

 

میشویم روبه روی هم دشمن

با ۲ نامه از ۲ مرد دیوانه ...

 

 

میرسد دوباره شوق آزادی

میشود طناب دار جاویدان

 

میکشند دست روی سر هامان

میشویم غزه . یا که پاکستان ...

 

کودکان ما زما می پرسند ...

این چه کشور .....!!!

چه اتحاد...

بی خیال

نوشته شده در 88/06/25ساعت 15 توسط مهدی| |

فرق سر تو سالها آغشته با خون


اين كاسه هاي شير هم نوعي فريب است...

 

 

نوشته شده در 88/06/17ساعت 19 توسط مهدی| |

قرار ما

شب چهاردهم

خداکند که  هوا ابری نباشد....

نوشته شده در 88/06/15ساعت 19 توسط مهدی| |

راستیتش اصلا قصد نداشتم این شعر رو تو وبلاگ بزارم و فقط تو چندتا محفل خوندم.

دلیلش همین بود که فکر میکردم نظرم باز عوض شه ولی تا این مدت من دیدم که نه دوستان محترم اونوری نگاه های پاکی به اینور زدند و اینوری ها ساده و صاف نگاه کردن...

توی جنگی که معلوم نیست هدف چیه ؟؟!!

 

خواب دیدم ماه در مرداب ذلت رفته است

بر تنم پیراهن خونین نفرت رفته است

 

خواب دیدم مارها مغز سرم را می خورند

خار پنهان و کثیفی پای ملت رفته است

 

منطق دیروزها برجای فردا گشته و

زهر داغ اژدها بر قلب وحدت رفته است

 

خواب دیدم خوشه ها آتش به یکدیگر زدند

دانه های سبز این کشور به غارت رفته است

 

سبز آزادی نقاب سالهای قحطی است ...

معنی این واژه جای کسب قدرت رفته است

 

اعتماد ریشه ها از ساقه های خویش هم

از دورنگی ها و حیرت ها به شدت رفته است

 

پس معبر کو تا تعبیر خوابم را کند

شاید او هم چون شما ( نه).....

شاید او همچون خودم در خواب غفلت رفته است

نوشته شده در 88/06/10ساعت 20 توسط مهدی| |

سالها باید گاهی زحمت کشید که یه بیت شعر مثل این شعر فاضل گفت

فاضل

فاضل

میگم فاضل

این بیت خیلی خاصه

خاص

خاص

....


مزن تیر خطا آرام بنشین و مگیر از خود

تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت

...

پی نوشت: خوب به این دید رسیدن زمان میخواد و هدف و سیری ....مهمه

مگرنه ول معطل  ی و یم

نوشته شده در 88/06/08ساعت 12 توسط مهدی| |

نشسته بودم لب حوض

به زیر سقف آسمون

نگام به دونبال کسی

دو تا چشام کاسه خون

 

به یادم اومد اون شبی

که روحم از تنم پرید

اون که براش جون میدادم

رفتش و پشتشم ندید

 

به نظرم پرنده بود

اومد رو بوم دل نشست

من عاشقش شدم ولی

اون دل به بوم من نبست

 

خواستم اسیرش بکنم

بزارمش توی قفس

اما فهمید و زود پرید

تنها شدم

همین و بس

نوشته شده در 88/06/05ساعت 11 توسط مهدی| |

مثل یک چشمه از عشقی ازلی لبریزی

مثل یک رود به تنگ دل من می ریزی

تا می آیم به تو حرفی بزنم یکباره

با سلامی دل من را تو بهم میریزی

 

نوشته شده در 88/06/04ساعت 19 توسط مهدی| |

دیروز اتاق من پر از مه شده بود

مملو ّ شمیم میوه ی به شده بود

آگاه شدم خواب تو دیدم دیشب

چون بالش من در بغلم له شده بود !!!

 

نوشته شده در 88/06/02ساعت 22 توسط مهدی| |


Design By : Night Skin