تبليغاتX
ماورای بهشت


ماورای بهشت

تا کجا می برد این نقش به دیوار مرا

هر جمعه بدان که دل خراب است

چون تشنه به انتظار آب است

...

حرف دلم اینه

نوکر گر رخ ارباب نبیند

سخت است

شب گر رخ مهتاب نبیند

سخت است

لب تشنه اگر آب نبیند

....

نوشته شده در 87/11/30ساعت 17 توسط مهدی| |

یاران مهدی جوانند ...

 

 

قلب هایشان مانند پاره ای از آهن است

نوشته شده در 87/08/29ساعت 22 توسط مهدی| |

كاملا سكوت ميكنم...
شايد صدات تو  كوچه ي دلم پيچيد.
شايد واقعا اينبار بشنوم....صدات و كه خيلي وقته نشنيدم
اگه به دل شكستنه....
دل ما شكسته
دل ما آب ديده است
دل ما پاره پاره است
به قول رضا
دل ما اونقده پاره ست....موندنش مرگ دوباره است
بايد به كجا نگاه كنم...
ميشه بگي؟
ميشه نشونم بدي يه جايي كه تورو يادم بندازه...

....چه جرمي؟ ...چه جرمي كرديم
چه جرمي كرديم كه اين جدايي سزاشه !!!

منم غريبه ام .....اگه خيلي غريبي
تو آسمون اين همه ستاره اس.....چرا يكيشم نصيب ما نشده ؟؟
چرا ستاره ما نشدي........؟
مگه نگفتي جمعه
مگه نگفتي غروب ...
مگه نگفتي ديگه تمومه......
چي شد؟؟
پير شدم رفيق !
پير شدم ...

بشينم شعر بنويسم...
بشينيم شعر بگيم.......
از چي از كجا........
نازنين من كه نرسيد .
نازنين من كه نيومد ...
نيومد
نازنينم ....
نوشته شده در 87/06/15ساعت 19 توسط مهدی| |

سلام

ماه رمضونتون مبارك....خيلي آروزهاي خوب خوب ميكنم براتون ...

آرزوهاي دست يافتني...

چه خبر از خودتون ؟

شما كه يه خبر از ما نگرفتين ...!

ما هم خوبيم....

من خوبم ...منتظر خوبه ...عبدالرحمن و ...بقيه هم خوبن...

همه درگيريم.

يه ،يه ماهي نبوديم و قرار يه ماه ديگه هم نباشم تااااااااااااااا اواسط مهر ماه .

ديگه دليلش بمونه باسه خودم .

.

راستي ما رو دعا كنيدا....خداييش خيلي گرفتاريم...مخصوصا من بيچاره ...خيلي زياد

.

گفتم بزار يه شعر خوب بنويسم و بعد برم تا چند روز ديگه بعدا بيام كلي حرف بزنم.

امشب شب جمعه است و شايد اين جمعه ....

بيايد

 

خنده هايم عطر نرگس ميدهد ......... آه ، امشب نازنينم ميرسد

يار پا بر روي چشمم مي نهد ......... آه ، امشب نازنينم ميرسد

دست خود را بر سر من ميكشد......... آه ، امشب نازنينم ميرسد

اشك من روي دو دستش مي چكد......... آه ، امشب نازنينم ميرسد

كلبه ي احزان گلستان ميشود......... آه ، امشب نازنينم ميرسد

جوجه ي صبرم به عشقش ميپرد......... آه ، امشب نازنينم ميرسد

هرجواني سوي يارم ميرود......... آه ، امشب نازنينم ميرسد

مرغ عشق غصه از تن ميرهد......... آه ، امشب نازنينم ميرسد

انتظار من به پايان ميرسد ......... آه ، امشب نازنينم ميرسد

شايد

نوشته شده در 87/06/14ساعت 14 توسط مهدی| |

 

اتل متل انتظار، یه قصه ی قدیمی

میدونم که هزار بار این قصه رو شنیدی

قصه ی تلخ دوری ، افسانه شد خیلی زود

عاشق موندن پای عشق کی میگه اینجوری بود ؟

این قصه ی انتظار يه جورايي عجیبه

چون قهرمان قصه اش خیلی خیلی غریبه

از چی بگم وقتی عشق مرده تو عمق مرداب

وقتی که تشنه نیستیم تو این کویر بی آب

وقتی هوای جمعه پر از مه و غباره

منتظر چی هستیم ؟ لابد بارون بباره

توی این کویر بی آب بارون نقش بهاره

اینجا معنی دوری هنوز معنی نداره

فقط شعار و حرفه ، ذکر آقا کجایی...

بدون یار آقا جون کجا میخوای بیایی؟....

با اینکه هرجاي شهر پر از عكس و شعاره

تو آسمون شبهاش نداره یک ستاره

اما يه عده هستند که پای لیلی موندند

تو این تاریکی شب خودشون و رسوندند

با این که خیلی سخته موندن و زنده هستند

هنوزم که هنوزه به انتظار نشستند

به جمعه التماس و به آسمون نظاره

منتظرند که شاید یه روز بارون بباره

اونا که نقش یار و رو سنگ دل کشیدند

یک شبه از قعر چاه به روشنی رسیدند

میرن با عشق و مستی به آبی ، بی کران

به مرکز روشنی ، به مسجد جمکران

شاید دلی بشکنه ، برای آخرین بار

خدا اشکی بریزه ، بیاد دلبر و دلدار

بیاد با ذوالفقار و با عطری از گل یاس

به عشق عشاق عشق ، فقط به عشق عباس (ع)

میاد یه روزی قلبم اینو برام میخونه

صدای پای یار و میشنوه و میدونه

میدونه اسمش داره میرسه از عرش به گوش

صدای جدی حسین میبره عقل و از هوش

خط طلوع عشق و تو آسمون ببینید

هیچکی نگه دروغه ، یه روز میاد میبینید.

با اینکه خیلی تنگه جای دعا تو سینم

درسته رنگ قلبم نمیزاره ببینم

اما آقا به قرآن منتظرم بیایی

بگو تمومه آقا ، طعم تلخ جدایی

از زبون عاشقات ، میگم که خیلی خستم

تا آخر، آخرش منتظر تو هستم

نوشته شده در 87/05/05ساعت 15 توسط مهدی| |

خودت ديگه استادي
ميدوني...

خوبم ميدوني
.
!!! چي رو ؟؟
اذيتمون نكن ديگه ...
خودت ميدوني چه غلطا كردم
خودت كه هر روز ميبيني مارو ...
حالا ما رو سياه ميكني ؟
باشه ..

شما خودت و بزن به اون راه ...
شما بخند ....ولي اين خنده ها خيلي بيشتر من و ميسوزونه
به جان مادرت قسم اگه ....
هيچي ...
ولي كمكم كن ...
اين دل لامصب بدجوري داغونه ..
نرسوني نميرسه ....
به خدا ...
نگا نكن ميگم ميخندم...

نه بابا...همش رد گم كنيه...
دلم خيلي گرفته...
با همه بديهاش....
.
اينم ميدوني...
اما نميدوني چقدر دوست دارم...
نميدوني....

ديدي گفتم !!!
حالا جون من رومو زمين ننداز...
فردا رو ديگه ...
.
فردا يه سر بيا اين طرفا...

روز جمعه است... ديگه....
سرت شلوغه ميدونم....
من كه نگفتم باس من بيا....
كلا بيا....باسه هميشه...
بسه ديگه انقدر ما نديديمت...

جدي بيا...
جون ...مادرت
بيا ...
...


نوشته شده در 87/05/04ساعت 1 توسط مهدی| |

کم کم داره جمعه

فقط چند ساعت دیگه مونده


آقا ...حالتون چطوره ؟؟؟ ....

منو میشناسید که ؟

آره ....خودمم !!

چی بگم ....

بگم ببخشید ....بگم غلط کردم................

چی بگم راضی بشید ....چی بگم.

امروز چه روزی بود ... حتما همونجاها بودید

چهلم شهدای گمنام محلمون

بالای بالای بالای کوه ...........

آقا دیدی چقدر مادر شهید داشتن گریه میکردن ...چقدر مردم گریه میکردند

به حق گریه هاشون آقا...

به حق گریه هاشون بیا

...ای رویای شیرین شبهای من !

 

نوشته شده در 87/04/13ساعت 23 توسط مهدی| |

همه ي بچه هاي محل بي خبرند ولي ... تو ميآي

همه ي زائرا تو خوابند ولي ...

همه نا اميدا كنج خونه اند ولي ...

همه ي تشنه ها دارند ميميرند ولي ...

همه ي عاشقا مشغول امتحانن ولي ...

همه ي شاعرا خسته اند ولي ...

همه ي اس ام اس بازا مشغول جك گفتنن ولي ...

همه ي دخترا تو فكر خوشگلي اند ولي ...

همه پسرا تو فكر دخترا ند ولي ...

همه ي مامانا تو فكر بچه شونن ولي ...

همه ي بابا هابه فكر پولند ولي ...

همه ي قرمزا به فكر قطبي اند ولي ...

همه ي آبي ها تو فكر جام اند ولي ...

همه ي بسيجيا به فكر خودشونند ولي ...

همه ي دنيا تو فكرند ولي ! ...

                    تو ميآي

                                    

نوشته شده در 87/03/09ساعت 21 توسط مهدی| |

ستاره ها میگویند مهتاب نیست

مهتاب ...

و برای نبودن مهتاب در آسمان غوغا شد

و شد غوغای ستارگان

ناگاه ابرها بر کناری رفتند و پیکر کوچکی ولی آسمانی در فضای دنیا آشکار شد

خورشید رنگ باخت و ماه به سراغ مهتاب نرفت

غوغای جدیدی بوجود آمد و شد

غوغای آسمانها

همه او را دیدند

اگر چه زود رفت تا زود بازگردد

ولی حواسش بود که نور خورشید ما را کفا نیست

 

طلوع میکند آن آفتاب پنهانی

ز سمت مشرق جغرافیای عرفانی

نوشته شده در 86/12/27ساعت 20 توسط مهدی| |

میترسم که دیگه هیچ وقت نبینمت

عزیز فاطمه

نوشته شده در 86/12/18ساعت 22 توسط مهدی| |

((بسم الله الرحمن الرحیم و ایاه نستعین))

اول سلام...

راستش قرار نبود اینکونه آغاز کنم اما...

اما جمعه...

نمی دونم این جمعه چقدر به منجی فکر کردید؟... امیدوارم مثل من نبوده باشید... حتی یک دقیقه!

با چند بیت از سعدی شروع می کنم.

منتظرشی که بیاد و از غمهایت براش بگی... مگر غمی جز دوری او هست؟ یا اگر هست مگر وقتی او بیاید غمی هم می ماند؟

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

مولای من!

شب عاشقان بیدل چه شب دراز باشد

تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد

بکرشمۀ عنایت نظری به سوی ما کن

که دعا دردمندان ز سر نیاز باشد

مولای من!      

خّرم آن روز که بازآیی و سعدی گوید

آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم!


نماز یکشنبه ذیقعده یادتون نره... راحته.. به مفاتیح؛ اعمال ذیقعده مراجعه کنید... البته مقدماتی هم داره که اگر خدا بخواهد می گویم...
 اگر خواندید ما ماورایی ها را هم دعا کنید...

التماس دعا

یا علی

نوشته شده در 86/08/25ساعت 20 توسط | |

داریم کوچمون رو تزیین میکنیم ، خیلی خیلی باحال شده ..هم کوچمون هم محلمون......حداقل من فک میکنم اگه امام زمان ظهور کنند یه سر به محله ما میزنند. احتمالا خیلی خوشحال میشن.

میاد و میبینن این همه جوون برا روز میلادش اینهمه خرج کردند و دارن نوکری میکنند. وای چقدر ایستگاه های صلواتی گزاشتن .... صدای مداحی های خوشگل کریمی میاد که میگه : "مگه میشه نبینمت باورم نمیشه  "

انقدر لیوان شکسته تو خیابون میبینی که با خودت میگی : بیچاره آشغالی

تو این چند سال همش یه ذره بارون نمناک که واقعا من فک میکنم قطرات اشکه و خیلی هم دلگیره روی همه ی وسایل و ریسه ها و کاسه های نذری میپاچه .

همه تا شب ۱۵ شعبان با یه شوقی کار میکنند که بیا و ببین .....حتی بعضی وقتا تا ساعتای ۲ شب هم ایستگاه صلواتی ها کار میکنند و شربت دست مردم میدن ...

اما وقتی ساعت از ۲ میگزره و همه کم کم خسته میشن اول یه نگاه به خیابون میکنند که خیس خیسه و یه عالمه لیوان رو زمین افتاده و بعدش یه نفسی میکشن و میرن به خونشون.

عجب لحظه ی دلگیریه .کاشکی دوباره تکرار نشه .....به خدا اون شب من بیرون نمیرم اگه این اتفاق بیفته .

پارسال رو هیچ وقت یادم نمیره ..........

ساعت ۱ شب بود ، آخرین ایستگاه صلواتی هم بست . یه ماشین نارنجی شهرداری از عقب آروم آروم تو خیابون بزرگ ولی خلوت محلمون تو راه بود.

رو سکوی یه مغزه نشستم ، داشتم خیابون برانداز میکرم که ......بارون نم نم اومد.

رو بروم یه لیوان شکسته که مشخص بود توش شربت پرتغال ریختن یه بار دیگه با پای من شکسته شد ...چند قطره بارون هم رو اون بارید ... یاد این ۱۰ روزی که گزشت افتادم ...

یاد اینکه چقدر این ور وانور زدم .....یاد اینکه ۱۵ شعبان هم گزشت

یاد اینکه بازم نیومد....

نوشته شده در 86/06/02ساعت 12 توسط مهدی| |

ستاره ها در مجمعی جمع می شوند به نام آسمان

کبوتران به دور جامی جمع میشوند به نام گنبد

رنگ ها در جعبه ای قرار میگیرند به نام جمکران

عشق در تفسیری خلاصه میشود به نام حسین

باران در سدی جمع میشود به نام بغض

انسان ها در گودالی جمع میشوند به نام گناه

گناهکاران در وعده ای ذلال میشوند به نام توبه

آرزوها در محفظه ای بال میگرد به نام ظهور

مردم از چیزی فرا می کنند به نام مرگ

من از جایی می آیم به نام دریا

شیعه در رودخانه ای قرار میگرد به نام زهرا

فرشتگان در سفینه ای جمع میشوند به نام علی

آسمانها در سینه ای جای میشوند به نام محمد

ممنتظر در لحظه ای گم میشود به نام انتظار

و منتظران در مجمعی جمع میشوند به نام دلسوختگان ...

نوشته شده در 86/05/20ساعت 23 توسط مهدی| |

آب میریزد از این سقف کبود...

بال ها بر گره ای محکم از این جام میروند تا انتها ...، دود سپیدی بر هوا غرق شود همچو مه بر سر یک صبح به کوهی.

گنبدی بی تشبیه به تقاضای دل هر طاووس... که در این مشکی غم های خدا زرین است...

گنبدی زرین است به تقاضای دل هر طاووس...

بگزریم از گنبد

 که نگاهش به وجودم خبری از یاس است و طلب از او هست که گرفتاریم ، گنبدی دیگر هم میخواهیم......

دور ور ....در این حوالی هم ، خبر از یک مرد است ، که هزار است میان قفل خورشید بت کعبه هر دل به گرفتار دعاست ... به نوای دل هر عاشق صدا می خواهد ...

که بیاید...

که بیاید رنگ این میکده را شرح دهد ، همه جا سبز کند ، رنگ هر مدعی بندگی آن یکتا ...مهربان رنگ گل الزهرا

سبز گردد زبهاری دیگر ... رنگ این کوه پلید ، با ندایی اکبر ...

عشق را ترجمه ای بهتر شاید بشود ، که توان گفت.... همین نور بهار است

که بخواهد و بگوید آن بنده ی بی نام و نشان ، هنگام طلوع فریاد

آرام آرام یکی از آن دور ، با رمز بزرگ از عهدی

در حال عبور است و میاید مهدی...

و ...میاید مهدی.

الهم عجل فی فرج مولانا امام الزمان.

نوشته شده در 86/05/03ساعت 15 توسط مهدی| |

جمعه ای با لطافت به پایان میرسد.

نه... نشد، فقط میدانم که بالاخره میایی.

یه قلم برمیدارم تو کاغذ مینویسم این جمعه هم نیامد. حتما جمعه دیگه میاد...حتما میاد

اخبار رو نگاه میکنی تو کل خبرها آتیش و گلوله و خشم و کینه است... تو خیابون رو میبینی. ولش کن...

نمیدونم ما داریم کم میزاریم یا بازم بدتر از این هم میشه، ولی اون چیزی که داره غذابم میده فقط همین یه حرفه....

داره میره جوونیم ...فکر دقایق میکنم

به عشق ظهورت امشب همه ، یه الرحمن میخونیم. تازه شایدم کارای دیگه هم کنیم. دلمون خوش باشه که اگه همیشه منتظرای بدی بودیم بازم یه ثانیه لبخند رو صورت مهربونت ببینیم.

یه الرحمن باحال...یه الرحمن نارنجی.

نوشته شده در 86/04/01ساعت 21 توسط مهدی| |

پسرک خیلی خوشتیپ و خوشگل بود.

 یه روز داشت تو خیابون راه میرفت که یه خانومی بهش گفت آقا ممکنه این بار رو برا من تا دم منزل بیاری ؟ پسر هم قبول کرد و بار رو از دست خانوم گرفت و پشت سرش با چشمایی مثل همیشه رو به پایین حرکت کرد. اما متوجه نگاه های شیطنت وار زن بود که از عمد استیل راه رفتنش رو عوض کرده بود و به پسرک چشمک میزد. اما پسر اصلا به روی خود نمیاورد.

پسرک به نزدیکی خونه زن رسید . زن که منتظر این لحظه بود از پسر خواهش کرد که بار ها و لوازم رو تا داخل خونه بیاره. پسرک هم قبول کرد و وسایل رو داخل منزل زن که هیچکس داخل اون نبود برد ...

زن یه مقدار زبون در هم کشید و پسر گفت : دوست داری تا شب با هم باشیم؟ پسر که نگاهش تازه به عمق قضیه باز شده بود از زن  خجالت کشید و سرش را پایین انداخت.

زن دوباره با اشوه از او پرسید؟

 پسر که داشت رنگ میباخت و میخواست جواب زن را بدهد که ...... ناگهان یادش افتاد که امروز سه شنبه است و یاد آورد که امتحانات امروز سخت تر.

محکم بر سر نفس اماره اش زد و رو به زن کرد و گفت : نه. شرمنده

زن که عصبانی شد در را قفل کرد و گفت : اگر امروز با من نباشی بیرون میرم و داد میزنم و به مردم میگم : این پسر به زور وارد خونه من شده و میخواست با من................

پسر که ترسید آبرویش جلوی مردم نره ، رو به زن کرد و این مبادله را قبول کرد و زن خوشحال شد .

اما پسر در تشویش این امتحان سخت بود .. ناگهان فکری به ذهنش رسید!!! و به زن اینگونه گفت :

ای خانوم زیبا......... شما تا آماده شوی من به دستشویی میرم تا بعد بیام و .............

زن قبول کرد. پسر وارد توالت شد . لباسهای زیبایش را پاره پره کرد و خودش را با تیغ خونین و مالی....از کاسه توالت مدفوعات را برداشت و به سرو کله و صورت خود زد و بیرون آمد . و به زن گفت:

من آمدم. .... زن که او را با سر و صورت پهنی دیده بود حالش بهم خورد و از خانه اش بیرون انداخت.

پسرک توانسته بود امتحانش را قبول شود و ۲۰ بگیرد. یک ۲۰ کامل.              اما...

بدنش خونین بود و بوی بد همه جایش را فرا گرفته بود. زمان رفت و آمد مردم در کوچه ها بود . پسر ترسید . اما به سرعت از خانه خارج شد و به نزدیکی آبراهه ای کوچک رسید. سرش را بالا گرفت.

هیچ کس او را تا اینجا ندیده بود. از آن آب،  بدن و صورتش را شست و به خانه بازگشت . و لباس نو پوشید.

از آن پس پسرک علاوه بر زیبایی صورتش ، عطر بیهوش کننده ای بر بدنش نیز پدیدار شد و آن پس همه آرزو داشتن تنها او را بنگرند و ببویند.

پسرک در دفترش برای مولایش اینگونه نوشت :

                                          منتظر

امتحانم را پس دادم . به عهدم وفا کردم...تو هم به عهدت وفا کن!

                                                                                                   تصویر را به حالت بزرگ ببینید.

نوشته شده در 86/02/01ساعت 17 توسط مهدی| |


Design By : Night Skin