ماورای بهشت
تا کجا می برد این نقش به دیوار مرا
چشای خسته ی مادر مثل ابر بهاره تو آشیونه میبینم یک کبوتر خسته گرفته بال کبود و زیر بال شکسته ............ غنچه ها همه از غصه میمیرن .... عجب شبیه امشب مادر با مهربونی دستی کشید رو سرش آروم میگفت به زینب(س) وصیت آخرش می گفت عزیزمادر روزای سختی داری اما میخوام حسین(ع) و هیچوقت تنها نزاری یه بقچه بر میداره ببین که بی قراره یه جور لباس کهنه برا حسین(ع) میزاره حسن(ع) با بی قراری امن یجیب میخونه آخه تمام راز مادرشو میدونه خدای آسمونی ، نحیف و قد کمونی اما چرا شهید شد تو اول جوونی مادر بی مزارم برا دلم سکینه است مادر ما به والله غریبه مدینه است معشوقه ی علی(ع) و نور چشمیه پدر اگه سپهر بود میگفت اتل متل یه مادر ... "عاص بن وائل" يكي از بزرگاي مشركين ،با حضرت رسول (ص) بعد از خارج شدن ايشون از مسجد گفتگو كرد . قسمتي از بزرگان قريش هم اون نزديكي اين صحنه رو ديدن و از ابن وائل بعد از رفتن حضرت پرسيدند : ابن وائل ! با كي حرف ميزدي ؟ اونم خيلي بي احترام گفت : با اين مرد ابتر ! ...( حالا ابتر يعني چي ؟ جوابش جالبه .. پيامبر همون موقع ها پسرش عبدالله رو از دست داده بود ، و تو زبون عربي به كسي كه ديگه پسر نداره و بلا عقب هستش ميگن ابتر ... و اين لقب بي شرمانه اي بود كه قريش بعد از فوت پسر نبي اكرم براش پيدا كرده بودند..... ) پيامبر كه يه ذره نا خوش بود از اين حرفاي مردم و بد دهني اونا ، تا چند لحظه ي بعد دوباره خدا با بشارتي كه بهش داد اميدوارتر و خوشحال تر از همه بود . عجب بشارتي .. عجب سخني و عجب وحي ي ... كوتاهترين سوره و زيباترين اونها براي ما كه پيرو نعمتي هستيم كه ادامه دهنده راه رسول بعد از عروج آخرين ايشون به ملكوته . جرئيل نازل شد و وحي آمد ... بسم الله الرحمن الرحيم إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ (١) فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ (٢) إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الأبْتَرُ (٣) به نام خداوند بخشنده و مهربان همانا ما به تو نعمت بي پايان (كوثر) را اعطا كرديم بواسطه اين نعمت نماز به پادار و قرباني كن قطعا دشمن بدگو و بد خوي تو خودش بلاعقب (بدون نسل) است . قطعا که در این وادی سرگشته نبودم گفتی که کنون جلوه کنم نزد جماعت چشمم به تو افتاد به جا سجده نمودم یک چادر و یک روی پر از نور هویداست او دخت نبی و غم پنهانی مولاست هرگز نتوانم که از این سجده برآیم آری که خدا روی زمین حضرت زهراست (س) آوازه ی عشقش به علی ورد زبان است وای این چه خدایی است که در شهر فقان است بی پرده بگویم همه از برکت اویند اعجاب ترین معجزه ی کل زمان است دل سوخته با شرح دل ام ابیها در سوخته شد از حسد جمله به مولا شمشیر اگر بود چرا آن همه لشگر کشتند به سیلی و لگد مادر مارا بنگر که علی در دل او درد چه دیده کاین بار به کوثر قدحی سر نکشیده من فکر کنم ،رنج علی غسل شبانه است چون سخت ببیند عاشقی یار خمیده ساعتا ۱۰شب تو خیابون یه جوونی که مشخص بود مست کرده و هیچی حالیش نیست . پرید جلوی یه دختری و برخورد کرد عقب. دخترک خیلی ترسیده بود . نمیدونست باید چیکار کنه... من از دور داشتم میومدم که صحنه رو دیدم با این که اصلا اهل کتک کاری نبودم اما وقتی صحنه رو دیدم و ترس اون دختر رو خونم به جوش اومد دویدم طرف پسره ... با این که پسره ترسیده بود و داشت فرار میکرد اما باز دنبالش دویدم و گرفتمش و حسابی زدمش تا اینکه آروم گرفتم....منی که اصلا دعوایی نبودم اما نمی دونم چی شده بود............. ...فهمیدی میخوام چی بگم بمیرم برای حضرت زهرا که حتی یه مرد تو کوچه نبود که نزاره ..... به خدا قسم نمیگزارم پسر عموی مرا ظالمانه به سوی مسجد بکشانید وای بر شما چه زود بر خدا و رسولش خیانت کردید... وای برشما... و آنگاه که امام را به زور وارد مسجد کردن باز زهرا (س) به میان مسجد رفت و فرمود به خدا اگر شوهرم را رها نسازید در کنار قبر رسول خدا شما را نفرین خواهم کرد. ...اما باز عمر و امه لعنتی دست از تهدید بر علی (ع) برنداشتند. کار بجایی رسید که عمر با شمشیری عریان خطاب به امام او را تهدید کرد که اگر با ابوبکر پیمان نبندی با شمشیر سرت را خواهم زد. ناگهان صبر فاطمه الزهرا به پایان رسید و قسم داد که شما را نفرین خواهم کرد اگر بر شوهرم آسیبی رسانید . آنگاه دست حسن و حسین را گرفت و به سمت قبر پیامبر شتافت و فرمود به خدا قسم نفرین خودم را نزد رسول عرضه میدارم ... علی (ع) در آن حال رو به سلمان کرد و فرمود : سلمان فاطمه را دریاب ، گویی دو طرف مدینه را مینگرم که به لرزه درآمد. به خدا قسم اگر فاطمه موی خود را پریشان کند و ناله نفرین سر دهد دیگر مهلتی برای مردم مدینه باقی نمیماند.... سلمان شتافت و نزد فاطمه رسید و عرض کرد : ای دختر رسول رحمت . خواهش میکنم به خانه برگرد و از نفرین مردم نادان بگزر. فاطمه (س) فرمود: نه سلمان. در شهادت علی نمیتوانم صبر کنم. دیگر صبرم تمام شده. مرا به حال خود بگزار تا نزد رسول خدا بروم... سلمان وقتی فاطمه را به نفرین مصمم یافت به ایشان گفت : یا فاطمه امام علی مرا فرستاد و فرمود که به شما بگویم : فاطمه به خانه بازگردید و از ناله و نفرین خودداری کنید... وقتی زهرا (س) این سخن را شنید فرمود : میروم و صبر میکن و سخن آن بزرگوار را میپزیرم و از او اطاعت میکنم یا زهرا.....

یه دل داره پر از تب
مادری که با گریه
میخنده پیش زینب(س)
میخنده تا نسوزه
باقی مونده ی لونه اش
میخنده تا نریزه
اشکای مرد خونه اش
مادر قصه ی ما
وقتی قدم میذاره
با دست به دیوار زدن
اشکمو درمیاره

| Design By : Night Skin |


