تبليغاتX
ماورای بهشت


ماورای بهشت

تا کجا می برد این نقش به دیوار مرا

می رسد وطن به دست ضحاک

اهرمن دوباره شانه بوسیده

 

میشود قبرهای خالی پر

با طناب سبز سخت پوسیده

 

 

 هرکسی به فکر ماست الا ما

میشوند عاقلان در افسانه

 

میشویم روبه روی هم دشمن

با ۲ نامه از ۲ مرد دیوانه ...

 

 

میرسد دوباره شوق آزادی

میشود طناب دار جاویدان

 

میکشند دست روی سر هامان

میشویم غزه . یا که پاکستان ...

 

کودکان ما زما می پرسند ...

این چه کشور .....!!!

چه اتحاد...

بی خیال

نوشته شده در 88/06/25ساعت 15 توسط مهدی| |

فرق سر تو سالها آغشته با خون


اين كاسه هاي شير هم نوعي فريب است...

 

 

نوشته شده در 88/06/17ساعت 19 توسط مهدی| |

راستیتش اصلا قصد نداشتم این شعر رو تو وبلاگ بزارم و فقط تو چندتا محفل خوندم.

دلیلش همین بود که فکر میکردم نظرم باز عوض شه ولی تا این مدت من دیدم که نه دوستان محترم اونوری نگاه های پاکی به اینور زدند و اینوری ها ساده و صاف نگاه کردن...

توی جنگی که معلوم نیست هدف چیه ؟؟!!

 

خواب دیدم ماه در مرداب ذلت رفته است

بر تنم پیراهن خونین نفرت رفته است

 

خواب دیدم مارها مغز سرم را می خورند

خار پنهان و کثیفی پای ملت رفته است

 

منطق دیروزها برجای فردا گشته و

زهر داغ اژدها بر قلب وحدت رفته است

 

خواب دیدم خوشه ها آتش به یکدیگر زدند

دانه های سبز این کشور به غارت رفته است

 

سبز آزادی نقاب سالهای قحطی است ...

معنی این واژه جای کسب قدرت رفته است

 

اعتماد ریشه ها از ساقه های خویش هم

از دورنگی ها و حیرت ها به شدت رفته است

 

پس معبر کو تا تعبیر خوابم را کند

شاید او هم چون شما ( نه).....

شاید او همچون خودم در خواب غفلت رفته است

نوشته شده در 88/06/10ساعت 20 توسط مهدی| |

نشسته بودم لب حوض

به زیر سقف آسمون

نگام به دونبال کسی

دو تا چشام کاسه خون

 

به یادم اومد اون شبی

که روحم از تنم پرید

اون که براش جون میدادم

رفتش و پشتشم ندید

 

به نظرم پرنده بود

اومد رو بوم دل نشست

من عاشقش شدم ولی

اون دل به بوم من نبست

 

خواستم اسیرش بکنم

بزارمش توی قفس

اما فهمید و زود پرید

تنها شدم

همین و بس

نوشته شده در 88/06/05ساعت 11 توسط مهدی| |

مثل یک چشمه از عشقی ازلی لبریزی

مثل یک رود به تنگ دل من می ریزی

تا می آیم به تو حرفی بزنم یکباره

با سلامی دل من را تو بهم میریزی

 

نوشته شده در 88/06/04ساعت 19 توسط مهدی| |

خواستم به یاد چشماش به خواب برم
تا باز به خوابم بیادش دلبرم


خیلی وقته که خوابشم ندیدم
چرا میگی دست از سرش بردارم


دوسش دارم هر چی که هست میخوامش
نمی تونم از اون نگاش بگزرم


این بازی رو هنوز نباختم رفیق
میبینی آخر بازی رو میبرم


وقتی که فکر می کنم حالا کجاست
حس میکنم نشسته دوروبرم


قصه نمیگم که با من بخوابی
نگاه کن این چشمای خیس و ترم


دوباره امشب حرفامو شنیدی
نبود اون شده دیگه باورم


خوابت میاد ...دیگه بیا بخوابیم
شبت بخیر بالش زیر سرم

 

*فقط واسه دلتنگی شعرو گزاشتم ..قدیمیه ..ایراد زیاد داره میدونم

 

نوشته شده در 88/05/26ساعت 9 توسط مهدی| |

بازی دنیا اگر خوش بوده یار
بر زمینم هرز آورده به بار


من کویرم میشوم روزی بهشت
از زمستان میرسد فصل بهار


پنجه هایم غرق در خاک طلاست
گرچه درویشم به رسم روزگار


مشتری این زمین روزي شدم
میکنم آخر از این بازی فرار


هرچه پیغامی رسید آتش زدم
از برای عهد قبلی با نگار

 


سخت هست ... اما سیاهی میرود
ميرسد موعود بعد از انتظار


نوشته شده در 88/05/20ساعت 23 توسط مهدی| |

اگه یکی بیاد بزنه تو گوشم بگه آقا پسر امام زمان یه بازی برای ما مردمه ....چی میگم؟

چی بگم "؟؟؟

وقتی واقعا ...باور ندارم ....

آره بیادشم ....ولی کجا !!!

وقتی که پول کم آوردم

وقتی استرس کنکور وجودم و گرفته

وقتی سرکار متوجه میشم کار ۵۰ مشتری مونده

وقتی .....هی

بگزریم....

تکراری ....تکراری.....

فقط تونستم همین شعر و بگم و بس ....

 

چراغ خانه ی دلهای رو به ویرانی

چرا در آستانه ی ظهور پنهانی؟

 

مگر نگفتم که دگر جوان نخواهم شد !

نشان پیریم ببین بروی پیشانی ...

 

نشسته ام درون چاه و کاروان رد شد

ز یاد برده ای مرا  نبی کنعانی ؟؟!!!

 

هزار نامه نوشتم ولی دگر انگار

تو نامه های دروغ مرا نمی خوانی ...

 

ورق بزن کتاب جمعه های عمرم را...

خودت شو ابتدای فصل های پایانی

 

نوشته شده در 88/05/15ساعت 0 توسط مهدی| |

جدا آدمای بدی همیشه پیدا می شن

گاهی خوب قدرتو نمی دونن...

ولی تو قدرشونو بدون.....

قدر همه آدما یه جوره ....

بجز کسی که می خواد بره ....

این شعر قدیمیه .... ۱ سال پیش

:

آن زلف تو تا همیشه غوغا میکرد
یکجا تب عشق را مهیا میکرد


چشمان تو عاشقانه می ماند اگر
در اوج ،خودی دوباره پیدا میکرد


بازیگر یک تئاتر بودی که در آن
تشویق تو را وارد رویا میکرد


تا صحنه ی هجدهم نفهمیدی که
این نقش تو را حباب ایفا میکرد


عاشق که نبودی ولی آن چشم سیاه
دلهای پریشان زده شیدا میکرد


معروف شدی ولی نمیدانستی
خودکار هوس جای تو امضا میکرد


از دور تورا دیدم و پنهان کردی
آن زخم عمیقی که تمنا میکرد


اینگونه نبود مرغ پروازت دوست
گر در قفس سینه ی من جا میکرد

نوشته شده در 88/05/13ساعت 11 توسط مهدی| |

تا حالا شده شعر قدیمی هاتو باز کنی بگی..اااااااااااااااااااااا

این شعر و من گفتم؟؟؟؟؟

هان؟؟؟؟؟ تا حالا شده ...............

الان باسه من شده.................

حاجی ما چه دیدهایی داشتیم اون موقع ها ......

گوش کن!!!!

 


توبه کردم از نگاه اولی
یاد چشمان تو می افتم، ولی...
مدتی درگیر معنی تو ام
دلخوشم در این فضای بی دلی
 
اشک من تحکیم پیمان تواست
آسمان هم رنگ چشمان تواست
سرنوشت روزی اگر دوری گزید
بودن آن تحت فرمان تو است
 
آسمان تشبیهی از سیمای توست
یاسمن خاکی به زیر پای توست
روح باران هم خماری میکشد
مست آن تصویر ناپیدای توست

هرکجا باشی همانجا میهن است
با تو کشتی دل من ایمن است
شب دعای ماه من را میکند
زلف تو امواج دریای من است

عطر گلها می وزد ، از سوی توست
تحت تاثیر هوای کوی توست
چیدمان جالب گلهای سال
از مضایای خم ابروی توست

شبنم از حواریون راز توست
شر اهریمن نگاه ناز توست
هر صدایی محو امواج تو است
باد مجنون صدای ساز توست
 
روز اول آدمت درمانده شد
آدم از هوای حوا رانده شده
سیب بودی و فقط
بوییدمت
شهرت من تا ابد دیوانه شد


نوشته شده در 88/05/10ساعت 23 توسط مهدی| |

به جز هوای تو مرا در سر هوایی نیست ...

آخرش قسمت شد که بیام ....

اونجا جای منه ....

و تو من و راه میدی ...

من عاشق تو .......تو عاشق من

جای فاطمه خالی ...

امشب از همه دلهره ها بی خبریم


امشب غم و اندوه به رویا نبریم


امشب که به شهر آرزوها برسیم

مفقود از این اسم و شناس و اثریم

امضا کردیم مثل کبوتر باشیم

جز این سر آسمان به جایی نپریم

امشب که به چشم، میزنیم آب حیات

جز شراب چشم تو شرابی نخریم

در محضر خورشید اگر زنده شدیم

با سادگی از هر چه که شد میگزریم

در کوچه ی عشقیم و به فرمان خودش

با هر ملک عرش برین سر به سریم

این شهر مسافر خدا می خواهد

ما غرق گناهیم ولی در سفریم ...

نوشته شده در 88/04/31ساعت 21 توسط مهدی| |

بي حرمتي به ساحت خوبان قشنگ نيست

باور كنيد كه پاسخ آيينه سنگ نيست

سوگند مي خورم به مرام پرندگان

در عرف ما، سزاي پريدن تفنگ نيست

با برگ گل نوشته به ديوار باغ ما

وقتي بيا كه حوصله غنچه تنگ نيست

در كارگاه رنگرزان ديار ما

رنگي براي پوشش آثار ننگ نيست

از بردگي مقام بلالي گرفته اند

در مكتبي كه عزت انسان به رنگ نيست

دارد بهار مي گذرد با شتاب عمر

فكري كنيد كه فرصت پلكي درنگ نيست

وقتي که عاشقانه بنوشي پياله را

فرقي ميان طعم شراب و شرنگ نيست

تنها يكي به قله تاريخ مي رسد

 هر مرد پاشكسته كه تيمور لنگ نيست

صاحب شعر بالا ....جناب آقای سلمانی

شعرهایش از خودش بیشتر معروفه ....شاعر بزرگیه و من که نمیتونم چیزی بنویسم از ایشون.

همون شعر بالا قشنگه

نوشته شده در 88/04/30ساعت 13 توسط مهدی| |

بغض دیروز تو امروز چه غوغایی شد


کمترین مسئله ي تو چه معمایی شد


باید این آینه را بشکنی و خرد کنی


آینه باعث پیدایش تنهایی شد


بی جهت گریه نکن یوسفت از اینجا رفت


عشق یک بار فقط باعث بینایی شد


گفتم آرام بگير آب نشو حالا اين


دانه ي غصه ببين غنچه ي رعنايي شد


رو به خورشيد نياورد كسي تا يك شب


ماه تنها شد و اينگونه تماشايي شد

خودم....
 

نوشته شده در 88/04/24ساعت 23 توسط مهدی| |

دیوانه یعنی

مردم آذاری ببینی

هر موقع خوابی

خواب تکراری ببینی ...

دیوانه یعنی سنگ روی هم بچینی

فرقی میان خنده و گریه نبینی...

دیوانه یعنی

با کسی کاری نداری

در زیر باران

کفش هایت را درآری ...

دیوانه یعنی

عشق را از دل بگیری

در انتظار مرگ باشی و

نمیری ...

نوشته شده در 88/02/15ساعت 14 توسط مهدی| |

در این دریا شنا کن میتوانی
ولی قدری تامل ای فلانی
هوا طوفانی و ابریست امشب
برایت بهتر است امشب بمانی

لباست را تنت کن دست بردار
بیا باران گرفته نم نم انگار
بدان میفهمم این درد تو را من
نرو امشب بسویش ای گرفتار

نگو با من نمیفهمی که او کیست !
درونت ذره ای از عشق او نیست !
اگر درد تو را عالم نفهمید
بیا میدانم این دردت چه دردیست

جوان من سالها دریا نوردم
درست حالا مریض و پیرمردم
به این دریا هزاران بار رفتم
ولی مقصود را پیدا نکردم

ولی میفهمم این دردت عجیب است
وجودت روی این ساحل غریب است
تو هم مجنون شدی و بی گناهی
تمامش زیر سر عطر سیب است

نوشته شده در 88/01/31ساعت 21 توسط مهدی| |

تا میاد اسم تو این سینه میجوشه

آخه مهر عاشقیت رو پشت رو شه ...

آسمونم تو شباش عزیز زهرا

واسه ماتم شما سیاه می پوشه

..........

 

نوشته شده در 88/01/29ساعت 21 توسط مهدی| |

عجب دردی است این درد جدایی
گرفتارم به درد بی نوایی
به فکر مرگ افتادم ولی باز
گمان کردم که تو شاید بیایی
درون کشتی عمری نشستم
غریبانه ، بدون ناخدایی
اگر مهرت نبینم واژه ی من
همیشه من شود با هر هجایی
می آیم نزد تو : فکری عجیب است
ندارم پایی و دیگر نه نایی
تپش های دلم ، یعنی کجایی
پریشان میشود با هر صدایی
به خاک افتاده ام ، حتی نوایم
نه نون دارد نه واوی و نه یایی
تو گفتی نور هستی و به شوقت
شدم در پوی زیتون هر کجایی
دلی دارم که بینش یک حصار است
تک و تنها ، بدون آشنایی
به من صبری بده تا که نمیرم
عجب دردی است این درد جدایی

 

نوشته شده در 88/01/25ساعت 15 توسط مهدی| |

این "شبه جمله" های غم را واج میکنم

این چشم ها را بر هوس محتاج میکنم

این بال ها و آسمان یک آرزو هستند

پرواز را من از دلم اخراج میکنم

..............

با سلام.....

میرم فعلا ....ماه به ماه بنویسیم تا هر موقع خدا بخواد

دلگیر نشو تورو خدا که دلم میگیره....سرتو بالا کن ....چشامم نگا کن

دیگه ما رفتنی ایم فعلا.........

حاج اصغر آقا ما منتظریم قضیه قرمه رو تعریف کنی ...

آبجی تو هم بیا سر بزن گناه نمیکنی....دل مارو خوش میکنی......

بروبچ همگی فعلا مارو حلال کنن تا ما بیایم.......ماورا تعطیل نیستا ......بیاین توروخدا .....

همین دیگه .......

دمه همه گرم

علی علی

نوشته شده در 88/01/12ساعت 21 توسط مهدی| |

با دیدن خود آینه شستم هربار
در شادی و غم سینه زدم من بسیار
هر موقع که تنشنه میشوم میگریم
من جنبه ی عاشقی ندارم انگار

نوشته شده در 88/01/02ساعت 22 توسط مهدی| |

هفت سین چیده ام تا تو را نظاره کنم

 دعا برای دیدن تو از دوباره کنم

چهار سین هست روی سفره دل من

3 سین ندارم اما ، بگو چه چاره کنم ؟

ولی بدان که پرم از سکوت ثانیه ها

سکوت را یک سین سفره ی بهاره کنم

2 سین مانده ولی نزدیک دعا شده باز

باید که فکری به دل خونین و پاره کنم

10 ثانیه مانده به تحویل سال جدید

باید به این نداشتن هایم اشاره کنم

سرد است ذهنم میتواند شاید این باشد

پدر، قرآن را بده تا استخاره کنم

خب این 2 سین ، اما یکی انگار مانده هنوز

باید میان رنگها  یک سین اجاره کنم

رنگ سفید بهتر از سین سیاه من است

من روسفیدی را خرج جشنواره کنم

کامل شد و من چشمهایم رو به روی شب است

این هفت سین را هدیه به ماه و ستاره کنم

اما ندیدم من تورا.... عیدت مبارک باد

در تنگ ماهی مرد، تو بگو چه چاره کنم ...؟

نوشته شده در 87/12/30ساعت 18 توسط مهدی| |

یاد آور آنروزی که تو در هیچی و در نیستی
از ما تجلی یافتی ممکن شدی در چیستی


یک روز لال بودی و پاهای تو از تو نبود
حالا تو در هر ثانیه حرف میزنی می ایستی


آری تو از ما بوده ای اما به دنیا آمدی
تا امتحانی پس دهی باور کنی که کیستی


اما تو بعد از چند روز در برق دنیا گم شدی
از یاد تو رفت ای اسیر اینجا تو چه میخواستی


با حرفهایم گریه کن هجده بهار آمدو رفت
هر روز شب شد آشنا معلوم کن تو کیستی


نزدیک تو بودیم و تو، مارا ندیدی تا بحال
ساده بگویم سالهاست ،
معشوقه ی ما نیستی

نوشته شده در 87/12/29ساعت 12 توسط مهدی| |

خالی تر از هرچشم تابستانی ابرم
یک برگ خشکیده بروی سنگ یک قبرم
در انتظار بارش رگبار احساسم
من فصل عشقم زاده ی گلخانه ی صبرم

نوشته شده در 87/12/26ساعت 21 توسط مهدی| |

کر شده ام تا که کمی بشنوم از صدای تو

چشم بریدم از همه کور شدم برای تو

من نفسی نمی کشم قبل رسیدنم به تو

تا به مشامم برسد عطر خوش فضای تو

نوشته شده در 87/12/25ساعت 11 توسط مهدی| |

باور بکن روح من از روح خدا بود

رویم سپید و سینه ام غرق دعا بود

من مثل تخته سیاه ، اصالتا سبزم

این رو سیاهی از قدیم همراه ما بود

نوشته شده در 87/12/19ساعت 23 توسط مهدی| |

با کت قهوه ای که وقتی نور به اون میخورد روشن تر به نظر میرسید از سر کار بیرون اومدم...

پیراهنم از شلوار جین من با یه ذره جنب و جوش بیرون میزد ... مجبور بودم هر از چندگاهی دستم رو روی پیرهنم بزارم و با نرمی داخل شلوارم کنم ... خسته کننده بود ...

تصمیم گرفتم دکمه های کتم و برای اولین بار ببندم تا دیگه مجبور نباشم اون کارو بکنم ...

دکمه ها رو بستم ... خودم و تو یه نیم نگاه تو شیشه ی یه پیکان سفید که رو به سمت محل کارم پارک شده بود نگاه کردم ....تو اون بد به نظر نمیرسیدم ... اولین چیزی که تو آیینه نظرمو جلب میکنه صورت خودمه که هیچ وقت تکراری نمیشه ...

با اون ریشای نیمه پر و موهای بلند و مشکی خرمایی که کم کم داری از وسط خالی میشه . حتی اون ابروهای کشیده که تهش زیر موهام گم میشه ....

موهای چرب شدم رو دست کشیدم تا دستم به موج عقب سرم رسید ...کاریش نمیشه کرد ...یه روز میخواستم برا موهام اتو مو بخرم ولی دیدم بدرد نمیخوره ...بدتر موهامو میریزونه .

از کنار ورزشگاه رد شدم ...نمیدونم چرا احساس میکردم زمین انقدر خیسه که من رطوبتش رو حس میکنم .

بارون نباریده ولی هوا ابریه و سرد ...

به یه ماشین دیگه رسیدم . یه پراید مشکی با خطایی که رو سمت چپش از راست به چپ کشیده شده ...خودمو اینبار بیشتر نگاه کردم ... چه تیپ قشنگی ...چه نگاهی.. با خودم میگم من میتونم هر دختری رو خوشبخت کنم . چون روحیه خوبی دارم . جون یه شاعرم و احساسات رو میفهمم .

از حالا به بعد هرکسی رو که از کنارم رد میشه رو به دقت نگاه میکنم ... دختری هست که زیبا باشه ...

کم کم میرم تو فکر اینکه قبلا من از دخترا خوشم میومده ...یا نه؟

آره از بچگی ... دوست داشتم با دخترا بازی کنم ... روحیه شون لطیفه و دوست داشتنی ... وقتی بهشون میخندی آروم و با خجالتی که از عقب کشیدن سرشون و غنچه کردن لباشون وقت جمع کردن خندشون معلوم میشه ...

من تو بچگی دخترای زیادی رو دوست داشتم...تو نوجوونی...اما حالا چی ؟

الان ..نه....اصلا

...الان نخواستم که اینکارو بکنم...یعنی دختری رو دوست داشته باشم ... این کار گناهه و من اینکارو نمیکنم....ولی

یواش یواش با خودم رو راست میشم و میگم ...بعضی وقتا خواستم ....یعنی خیلی وقتا خواستم ...ولی ...نتونستم .....ولی خوب خیلی وقتا هم نخواستم....

ابروهام سمت بالا میره و چهره ام سنگین تر میشه ... از دست زدن به دیوار سیمانی یا گچی وقت راه رفتن لذت میبرم ....اما دیگه دیوار تموم شد و رسیدم به نرده های که نیم دایره اند و دارن از من دور میشن...

تو فکر اینم که دخترا و پسرای خیابون و نگاه کنم ...ولی نه ... اینکار خوب نیس

این فکر جاشو میگیره که کجا باید با یکی دوست بشم ...برای چی دوست بشم ....تو ذهنم آخر هر دوستی رو با هر کسی میبینم که چه افتضاحی پیش میاد ...دست به دست و صورت به صورت ...

این کارو هیچکس دوست نداره ....اما سرگرمی خوبیه ...

اغلب هر کسی رو که فکر میکنم به اینجا ختم میشه ولی رو چند نفر نمیتونم اینطور فکر کنم ... .

اصلا فکر کردن عذاب آوره ،

په پسر جوون 23 یا شایدم 25 از کنارم با یه ساک ورزش رد میشه ... نگاش تو چشام میفته و از همه فکرا میام بیرون ... واقعا یادم رفته بود داشتم درباره چی فکر میکردم..... وقتی که رفت یه نگاه به کتم انداختم که تلفن زنگ خورد ... جدیدا خوشحال میشم وقتی تلفنم زنگ میخوره . دیگه کسی به من زنگ نمیزنه . دوستی که ندارم به اون صورت با هم صمیمی باشیم  و حرف بزنیم ...مگه یکی دوتا که اونا هم به هر دلیلی باسه خودشون نمیخوان زنگ بزنند ...یه رفیق مجازی هم داشتم که فراتر از یه رفیق و عضو خانواده و این حرفا شده بود .. یه جوری خودم بود ....اونم خیلی وقته که به خاطر مشکلات دیگه اس ام اس یا ای میل نداده ....

گوشی و برداشتم و با شنیدن صداش که آروم و بدون خش بود یه ذره از خودم بیرون اومدم و محکم مثل همیشه سلام کردم ... سعید بود .
به خاطر من زنگ نزده ...دلیلی هم نداره که زنگ بزنه . حس خوبی ندارم که با آدما ارتباط نزدیک داشته باشم . ولی خوشحال شدم وقتی که زنگ زده بود ... نزدیکای جاده رسیده بودم که داشت از انجام کاراش میگفت و اینکه چیکارم داره ...همینطور که داشتم صحبت میکردم دو تا دختر رو دیدم که اونور خیابون داشتن صحبت میکردن از دور جالب اومدن ، فکری تو سرم نبود بجز اینکه چطور برم با یکیشون آشنا بشم ...تلفن کم کمک با حرفای بی اعتنای من و جذاب اون تموم شد .

نزدیک طلا فروشی بودم ... یه زن 40 ساله با یه بچه کوچیک که تنش از اون کاپشانای آبی حاشیه سفید که کم کم کدر شده بود از کنارم رد شد ... صدای آدامس جویدنش فکرای مختلفی تو ذهنم اورد ... ولی انقدر اینطور تو.شهر دیده بودم که این فکر عادی و راحت از سرم گذشت ...دوباره حواسم به دختری که کاپشن مشکی تنش بود و بهش میخورد دانشجو باشه جلب شد ... دختر کناریش با موبایل صحبت میکرد و میخندید ...میدونستم اون داره با یه پسر صحبت میکنه ..چون گاها دوستش تو این خنده شریکش میشد ...

ماشینا میومدن و میرفتن ...تو یه لحظه رفتم اونور خیابون ...دیدم که اون که موبایل داشت از اون یکی خدافظی کرد ....میدونستم الان اون هم میره ..مگه اینکه منتظر کسی باشه تا تو پارک پشت سرش که هفته پیش اونجا یه شعر طوفانی گفتم روی یه نیمکت روبه روی مردم بشینه ...

از خط عابر که مثل هیچوقت دیگه سفید و کامل نیست رد شدم .... راننده زنی تو آخرین لاین خیلی سریع میومد .. با دستام ..خیلی کمیک و خنده وار بهش فهموندم اینجا خط عابره...باید این رو بدونه که یواشتر بیاد ...فک کنم زنه خندید ...

سعی میکنم تو این وقتا که عصبی میشم اولش کمیک ولی جدی باشم .... ریش روی صورتم بهم خیلی کمک میکنه ...

اتفاقا وقتی تو سر کلاس پیش بچه ها که دارن مثلا از من تئاتر یاد میگیرن مشغول کار میشم معمولا همیشه اینجوریم ...تو حالت جدی کاری میکنم از حرفام یا حرکتم خنده شون بگیره ولی بفهمن جدیه ....یادم میاد هفته قبل انقدر از این مطلب استفاده کردم که مربی پرورشی مدرسه از فرط خنده اشک میریخت ...خیلی مخندید ..تا من نگاش میکردم ..چادرش و جمع میکرد و سعی میکرد خنده اش رو کنترل کنه ... بالاخره اون متاهل بود نباید میخندید .

از اونور جاده که رد شدم یه پراید که توش یه خانوم مسن با یه پسر بچه نشسته بودن خیلی سری از جلوم رد شد ...نمیدونستم کجا میخوان برن ولی اگه کسی جلوش میومد حتما کشته میشد و اون انگار میدونست ...

رسیدم لب پارک و دیدم اون دختر روی نیمکت نشسته ... از دکه روزنامه فروشی برای یه نقشه کوتاه یه روزنامه ورزشی و یه بسته بادوم زمینی خریدم ... بادوم زمینی سرکه ای بود ... نمیتونستم بخورم ...ولی چون همونو داشت و صاحب دکه یه پیرمرد بود مجبور شدم بخرم ....

سررسیدم که همیشه همراهمه و توش شعرام نوشته شده رو برداشتم و لای روزنامه گزاشتم و بادوم زمینی رو داخل کتم ...به کفشام نگاه کردم که واقعا تمیز و شیک بودن و همچنین به شلوار جدیدم ...

 

اروم آروم نزدیک نیمکت کناری اون دختر شدم و نشستم و روزنامه رو بازکردم و حالا وقتش بود که سرم و برگردونم و اون دختر رو ببینم ....اتفاقا اونم قصد کرده بود که منو ببینه

اما اصلا شبیه اون چیزی نبود که فکر میکردم .. یه دختر 18 ساله با قد نسبتا بلند و مقنعه مشکی که یه کم از موهاش بیرون زده بود ... یه چهره معمولی با نگاه بی صبرانه منتظر سلام و چشمای معمولی و خمار و ابروهای درهم ولی کامل .... تو همون نگاه فهمیدم بدردم نمیخوره و اصلا برایی چی من اینجام ...

مشغول خوندن خبرها شدم ...عکس علی کریمی و اخراج اون شدیدا تو چشم بود ولی اصلا توجه به عکس نکردم .... دوباره برگشتم و دختر رو نگاه کردم فهمیدم به شدت داره نگام میکنه ولی معلوم نیست چرا ...من مطمئن بودم چشاش دوستی میخواد و محبت ....فهمیدم داره یه بسته آلوچه بهداشتی رو میخوره و با دندوناش بسته رو تو دهنش فشار میده ... نشستن اونجا غیر عادی بود و این کارش هم یه جور خودنمایی ...من اینطور فکر میکردم ... تو یه لحظه به شدت همدیگه رو نگاه کردیم تا اینکه آب دهنی قورت داد و مشغول مکیدن آلوچه شد ....خیلی سریع سرشو پایین انداخت

میدونستم این فکر خوبی نمیتونه باشه که من از این دختر تقاضای دوستی کنم ...جدا از اعتقادات دلم هم خیلی راضی نبود... یه بار دیگه روزنامه رو دیدم ...

انگار هوا واقعا سرد شده بود احساس نم سردی رو پشتم حس کردم ...دیدم تکه های بارون روی صندلی مثل یه ظرف روغنی باقی مونده ...حالا فهمیدم که بارون اومده بوده ....اینو تو کلاس هم حدس زده بودم وقتی شیشه های دلگرفته ی سالن آمفی تئاتر رو کوتاه نگاه کردم ...

اینا همش مشکل ساز بود... ومن دیگه علاقه برای جذب دختر نداشتم ..باید بلند میشدم و میرفتم ...امام قبلش برام سوال پیش اومده بود ...

یه مسئله که از چند وقت پیش اذیتم میکرد ...و اون چیزی نبود که فک میکردم چهره ام پیر شده و دیگه نمیتونم محبت رو تو صورتم حس کنم ....

تو همین پارک یه شعر عجیب و طوفانی برای قلب خودم برا همین مسئله نوشته بودم ...

چند وقت بود واقعا گرفته بودم

باسه همین از کیفم کارت خودم رو در آوردم ... انگار خوب داشت تماشام میکردم و کارت رو هم دید ....

احساس میکرد شاید یه دست و پا چلفتی ام که نمیتونم صحبت رو شروع کنم ...یا شایدم یه پسر خاص....

روزنامه رو جمع کردم و کیف و داخل جیب شلوارم گزاشتم ... به موهام دست نزدم ....روزنامه رو دوباره جای سررسیدم کردم و میخواستم طرف اون دختر برم تا به خودم بفهمونم میتونم با هر کسی که دوس دارم دوستی برقرار کنم و هنوزم جونم و شعر پیرشدنم رو کنار بزارم ....مطمئن بودم این دختر به من نه نمیگه ....

به پشتم دست زدم خیسی زیاد مشخص نیود ...خیلی کم ..در حد چند قطره ....

طرفش رفتم ..آروم صورتش رو برگردوند و جمع کرد زیر چشمی تو حالتی که فک کنم خیلی ترسیده بود ولی من یقین داشتم که از خجالته من و نگاه کرد تا بالای سرش رسیدم ....

یه خنده ی کوتاه و مختصر مثل همیشه کردم و چون حرف زدن بلد نبودم سلام کردم منتظر جواب شدم ...

احساس میکردم میخواست یه حسی رو از من قایم کنه ...همش فکر میکردم از خجالته ... سلام کوتاهی کرد ...تو صورتش دقت کردم و دیدم بینی قشنگی از رو به رو نداره ....با این حال ادامه دادم و گفتم ..منتظر کسی هستید ؟

چشاش از تو چشام افتاد و گفت بله ........پوست آلوچه رو زمین انداخته بود ...که قبلش حالیم نشده بود ....

فکر میکردم همه چی داره خوب پیش میره که گفتم ... منظر دختر یا پسر هستید ؟

با این حرفم رنگش پرید و بلند شد و آروم گفت

ببخشید آقا الان میرم ....

حرفش روی خنده من مثل تی ان تی بود که داشت یواش یواش منفجر میشد ....

حالیم نشد کی رفت و من چی گفتم ...مثل همیشه که نمیدونستم چیکار کنم ...تند تند راهمو ادامه دادم ...احساس کردم چند تا پسر انور دارن به من میخندن ..بعد متوجه شدم که نه اینجوری نیست ...بادم زمینی رو باز کردم و دونه دونه خوردم ..لبام به شدت میسوخت ولی چاره نداشتم ...میخوردم ...

اولش یاد این افتادم که اگه برا دوستام تعریف کنم چقدر میخندن ....

انگار چهره ام ذاتا یه بچه مذهبیه که وقتی داره صحبت میکنه انگار از چیزی طلبکاره ....

تازه فهمیدم نگاه های پر آشوب دختر از این بوده که نکنه من مامور باشم و فک کنم اون دختر هرزه است و شاید دستگیر بشه .....

و شاید هم اصلا بود ....و یا شایدم منتظر کسی بود که اگه من و اونجا باهاش میدید براش بد میشد .....

شعر هفته قبل کم کم یادم اومد ....

آره

جدی جدی پیر شدم

 

من پیر مرد شده ام . لطفا به دادم برسید                                    از عشق سرد شده ام . لطفا به دادم برسید

با یک کت خاکستر یبهوده  را میروم                                      از شوق طرد شده ام . لطفا به دادم برسید

در پارک های شهر من با مرگ حرف میزنم                            تندیس درد شده ام ام لطفا به دادم برسید

با پسته ها سر میکنم . گفته اند سیگار بد است                           منهای فرد شده ام . لطفا به دادم برسید

به هر چه افتاده زمین بسیار دقت کنم                                       چون برگ زرد شده ام . لطفا به دادم برسید

در خواب حرف میزنم با نوجوانی خودم                                   یک پیرمرد شده ام . لطفا به دادم برسید

نوشته شده در 87/11/14ساعت 18 توسط مهدی| |

وصله های یاد تو

پیراهن اعصاب من

قیچی این روزگار و

سینه ی بی تاب من

...

پاره های قلب من

نخ سوزن چشمان تو

تار و پود ذهن من

طراحی مژگان تو

...

غم کلاف جان من

از رشته ی شبهای تو

سرخی چشمان من

تا سرخی لبهای تو

مهدی نور

نوشته شده در 87/08/25ساعت 19 توسط مهدی| |

 

چشم که میبندی و وا میکنی

فلسفه ی عشق بنا میکنی

منطق تو دفن نگاه من است

کاش بفهمی که چه ها میکنی !!!

مهدی . نور

نوشته شده در 87/08/04ساعت 17 توسط مهدی| |

خواستم به ياد چشماش به خواب برم

تا باز به خوابم بيادش دلبرم

 

خيلي وقته ، كه خوابشم نديدم

چرا ميگي دست از سرش بردارم

 

دوسش دارم ، هرچي كه هست مي خوامش

نميتونم از اون نگاش بگزرم

 

اين بازي رو هنوز نباختم رفيق

مطمئن باش اين بازي رو ميبرم

 

وقتي فك ميكنم ، الان اون كجاست

حس ميكنم نشسته دور و برم

 

خوابت مياد ، ديگه بيا بخوابيم

شبت بخير بالش ِ زير سرم

نوشته شده در 87/07/26ساعت 23 توسط مهدی| |

نازنینا چاره کن کز تو فراوان میرسد
این حکیمان را نشد ، چشم تو درمان میرسد
مژه از ابر بهاری بربکش چون جان من
ناگریز ای مهجبین ، تا آخر جان میرسد
صحبتی نو افکن و نوری ز رخسارت بده
شب بدون ماه یارا ، چون به پایان میرسد
زلف را بر این نگاه محرم از نو باز کن
بر کویرم از سر نو رنگ باران میرسد
از جمال آیه ها فالی بزن تا سرکنم
نور هر پیمانه را ، چون نزد قرآن میرسد
کاسه ام لبریز کن ، جانم مگیر ای سروناز
اندکی طاقت تو نورا ، باده زین سان میرسد
مرده ام بالی بکش بر صورت بی شوق من
کز تو هر اعجاز یارا بر من آسان میرسد

نوشته شده در 87/07/17ساعت 9 توسط مهدی| |

گفت كه :
مگه تو هم عاشق شدي؟
يه خ0نده اي بهش كردم كه سالها يادش نميره ...



چشمان زيباي تو در چشمان من گم شد چرا ؟

آخر دلم در كوچه ها پيدا كند شايد تورا..

ميترسم از اين كوچه ها بسيار ، چون امروز من ...

ياد تو مي افتم ولي ، يادم نمي آيد تورا !!!


نوشته شده در 87/05/05ساعت 0 توسط مهدی| |

تو راه مشهد توي كوپه قطار ...

امشب ز همه دلهره ها بي خبريم
امشب تب و اندوه به رويا نبريم

امشب كه به شهر آروز پاي نهيم
بر تيرگي دل همه زيبا نگريم

در خاطره ي شهر كبوتر همگي
در ذهن خود از هر خمشي بر حذريم

بر قسمت خود شكر فراوان زده ايم
جز اين سر آسمان به جايي نپريم

امشب كه فروريخته شده آب حيات
جز اين مي بي بدل شرابي نخريم

گر بر در خورشيد به دل زنده شديم
با سادگي از هر چه كه شد ميگزريم

بتخانه اگر ساخته ايم در بر خود
در خلوت بتخانه تبري دگريم

در كوي بهشتيم و به لطف كرمش
با هر ملك عرش برين سر به سريم

اين باده گران بود ولي مست شديم
در اوج گناهيم ...ولي همسفريم


نوشته شده در 87/05/03ساعت 20 توسط مهدی| |

                                             

برما نظر كن اين دل ما بي نصيب است

در حسرت ديدار تو گويي غريب است

امشب شكست و لحظه اي بي خود زخود شد

درد خماري سر نداد ، زيرا نجيب است

عطري ولي پيچيده امشب بر مشامم

عطر تو مي آيد ، بلي ... اين عطر سيب است

امشب نگارم ياد مارا كرده باشد ؟

اين آرزو با اين دل تيره ، عجيب است

اشكي كه ميريزم نشان بي قراري است

اين عاشقانه گريه در وصف حبيب است

او شهريار كوچه ي ما را صدا زد

لحن صدايش بحر چشمانم طبيب است

ماه دل ما عاشقان دور تو چرخيد

خورشيد اما در صف ما بي رقيب است

زخم تو از خم تا به اينجا سايه دارد

اين كاسه هاي شير هم نوعي فريب است

كوتاه باشد نامه ي ما چون حزين شد

شايد كه ديدار علي (ع) با ما قريب است ...

نوشته شده در 87/03/19ساعت 19 توسط مهدی| |

نسيم هنوز به پيشاني خيس اميد من مي خورد و اميد آمدنت را به زير لب زنده ميكند .

گاهي به آسمان نگاه ميكنم ...و به روشني ها و به نور ملايم يك ورق اميد

گاهي از جريان كندرو اين فصل خسته ميشوم و باران را طلب اين جدايي و قصه ي تلخ انتظار ميكنم .

آه كه يك لانه كبوتر در ميان سينه ي من ميسوزد ، و آن را مدفن دلي ميكند كه از شهر خاكها آمده كه غريبترين غريب را در ميان ظلمات ديده است .

از سايه ي خودم درس پيوند به تورا مي آموزم ، و در حسرت ديدارت آرام زمزمه باران را بازگو ميكنم .

شعر سجده را براي تو ميخوانم .

شمع روشني را در تاريكي مطلق روشن ميكنم . شايد راهي بسوي يمين بيابم ... كه گواهي حضور در گود عشق را از آنجا بگيرم .

آسمان را گم نكنيم .

اين رسم ماست كه فراموشكاريم ...

http://tanhafariba.blogfa.com/86104.aspx

نوشته شده در 87/02/20ساعت 23 توسط مهدی| |

بازی دنیا اگر خوش بوده یار

بر درختم هرزه آورده به بار

نه جوانی خواهم و ذوق حیات

بی قرارم ، بر خوشی ها روزه دار

گر که سختی میکشم بر من رواست

از زمستان میشود فصل بهار

هر جوانی پند میگوید ولی

داغ پیران هم نشد درمان کار

دلخوشم خاکی که دارم از زر است

گر چه درویشم به رسم روزگار

مشتری هر زمین گر شد دلم

میشود از آنچه دارد هم ندار

بوی ماندن میدهد باغ زمین

میکنم آخر از این بازی فرار

هرچه پیغامی رسید آتش زدم

از قرار عهد قبلی با نگار

میکشم سختی ولی شب میرود

صبح می آید برای بیقرار

 

پی نوشت :

۱ - به علت فوت مادربزرگم چند روزی نبودیم ، ببخشید .

۲ - باز هم از دوستانی که میان و نظر میزارن و میرن و ما نمیتونیم بهشون سر بزنیم معذرت میخوام ، واقعا نمیتونم سر بزنم ، دم همتون گرم

نوشته شده در 87/02/08ساعت 14 توسط مهدی| |

چقدر دلنشین میخندد

آنکه قبلا آرام گریست ...

ببین در کنار شمع محفل ما چه ذوقی بخرج داده که شبنم را بر تارهای مژگانش تزیین کرده

کشتی های رنج کشیده اش را از بلندی به آب انداخته و هنوز ایستاده

نگزاشته که طعم بادهای بارانی شرق روحش را منحرف کند چون با آن نیمه خنده هایش لنگر انداخته

چه زیباست بعد از بارانی که روی عرشه ی کشتی بارید این عطر خاک که به مهمانی ما آمد

و ترانه ای خواند که شمشادهای دل مارا بی تاب تر از پیش کرد

ما را به صحنه ای دعوت میکند که بازیگرش یک لیوان آب است

یک آب زلال که در کنار شمع برق میزند

که از الماس نیست ،

همان اشک است

نوشته شده در 87/02/01ساعت 15 توسط مهدی| |

کیست که بماند در این وادی با من ؟

کیست که یک برگ میانسال درخت طراوت را به یک قلب زمستانی هدیه دهد ؟

چه کسی باور میکند که رنگ دفتر عشق مشکی است ؟

چه کسی ذهن یک رود آب را با تمام سنگ های میانش میفهمد ؟

چه کسی می ماند ؟

چه کسی می ماند در زمان غیبت باران ؟

در میان سایه ی صبح

در کنار این رود

که شگفت است این رود شریف هر دهانی به تمنای صدایی باز است

چه کسی می ماند ؟

نوشته شده در 87/01/31ساعت 18 توسط مهدی| |

بی تو شاید عاقبت روزی بمیرم

بیا تا باز من حاجت بگیرم

 

در این ایام بی تاب و طراوت

مرا سوقی بده سمت سعادت

 

دهانم باز کن چشمی بنا کن

مرا از سینه ام یارا صدا کن

 

به خوابم آ و در من جستجو کن

فقط یک بار با من گفتگو کن

 

به زندانم ببر با چشم مستت

مرا تایید کن با مهر دستت

 

بیا در عهد خود تعجیل فرما

بکش دست محبت بر سر ما

 

خیالات فراعن را تو بشکن

نشان ده ذوالفقارت را به دشمن

 

مرا یک تیر بر دشمن بپندار

سپری بهر یارانت نگهدار

 

تمام عمر من آقا فدایت

دو چشمانم هلاک یک نگاهت

 

بیا تصویر عالم را دگر کن

بیا مهدی شب ما را سحر کن ...

نوشته شده در 87/01/24ساعت 17 توسط مهدی| |

یک گمشده دارم

ولی انگار که پیداست

گفته اند که می آید و او

صاحب جانهاست

سردارد جهان برطلب رود فرات است

او منتقم کودک شش ماهه ی لیلاست

شمشیر پدر عاقبت اندر کف دستش

او وارث ذوالفقار و

آرامش دلهاست

هفتاد و دو سر نیزه شد و او که بیایید

ماموریتش ختم همان نبرد زیباست

دلها همه از درد شده

دشت شقایق

انگار همه بهر ظهور تو مهیاست

هر دست دعا دارد و آن نیز

تو هستی

مهتاب شد اما

سخن از پگاه فرداست ...

میخوانم و از دل

بخدا

شکوه ندارم  ...

می آیی و خورشید

به وصل تو هویداست

گفتند که عیسی (ع)

به نماز آید از عشقش

گفتیم که عیسی (ع)

یکی از هزار شیداست

هر گل به حقارت

لب نرگس به خشوع است

آوازه نرگس

ز زمین تا به ثریاست

او نام بهار است و

امید همه یاران

گفتند که می آید و

او

مهدی زهراست ...

نوشته شده در 87/01/15ساعت 20 توسط مهدی| |

عشق ورزیدن یقین در خون توست

مهربانی جزوی از قانون توست

این غلام هر جا که باشد تو بدان

تا جهان آخرت مدیون توست

 

 

حتما فهمیدید شعر چه کلمه ای رو میخواد داد بزنه

مادر

روز تولدت مبارک مادرم

این اولین پست اختصاصی که به مناسبت تولدت تو ماورا زدیم

فقط به خاطر شما.

تقدیم به همه ی مادران دنیا

 

هر چه دارم نظر چشم مهجبینت

بهشت تحت قدوم نازنینت

همی دردی مرا مجروح کرده

زرنج روزگاران قدیمت

 

مرا از کودکی در برگرفتی

بدی کردم ، تو نیکی سر گرفتی

اگر رفتار من میزد به تندی

تو آن بر جلوه ی دیگر گرفتی

 

زچشم ساغرت کوثر بنوشم

تو را تفسیر خواهد، من خموشم

شب و روز غیر لالایی تو خواندی

کتاب عاشقی را زیر گوشم

 

تو را گفتند یارا عشق یعنی ؟

به دور از هر تقلا و تانی

تمام عشق با مجنون و لیلی

به لبخند تو مادر گشته معنی ...

نوشته شده در 87/01/10ساعت 20 توسط مهدی| |

خداوکیلی امسال امید دارم سال خوبی باشه .......

دلم روشنه دیگه

مخصوصا که مبارکا شد با سالروز ولادت حضرت رسول که اونطرفیا دارن دهن خ...... و س .... میکنند که به شخصیت والای پیامبر ما توهین کنند.

ولی خوب رهبر اسلام ضد توهینه ،

یا رسول الله انی اتقرب الیک و الی ربک

عشق منی بخدا

اصلا به عشق خودت برای خودت ! :

 

عشق و بود صدایی عاشقانه

از رمز و رموز روزه داران !

عشق بود و سکوت عارفانه

تا عالم قطره های باران

 

عشق بود و حضور بی نشانه

در زیر نوار روشن ماه

عشق بود و نگاه غم گرفته

تا طور ، به انی انا الله !!

 

عشق بود و شکوفه های جبریل

از دست خدا به دست دیگر

عشق بود و هوای عاشقانه

تا عرش دو دست پاک حیدر

عشق بود و رسالت رسیدن

از باغ گُلی درون یک چاه

بشکست قفس تا بگفتا

انی مهاجر الی الله

عشق بود و مناجات شبانه

خفتن از برای مرگ آگاه

یک لحظه نترسید که زیرا

لا حول و لا قوه الا بالله

نوشته شده در 87/01/01ساعت 23 توسط مهدی| |

به امید سال جدید

بدون جنگ بدون خونریزی

به امید برآورده شدن دعاها

بدون رنج بدون انتظار

به امید ...

خسته شدیم

تقدیم به همه ی برادران و خواهران مسلمان خودم بالاخص خواهر خودم

 

صوفیانیم و به عشقت بنده ایم

از غبار لوتیان آکنده ایم

مشکلی داریم و آن یک جمله است

کز نژاد لاله ها شرمنده ایم

 

بی پرو بالیم اگر پر میزنیم

بر مزار عاشقان سر میزنیم

هر کلیدی را به دل افکنده ایم

عاقبت با سنگ دل در میزنیم

 

از دیار عاقلان ما رانده ایم

اشهد خود را فراوان خوانده ایم

در بیابان راه را گم کرده و

سالها از قافله جامانده ایم

 

خسته ایم و رنجمان بیهوده است

ذهنمان از هر تپش آسوده است

از نبرد نفس صندوقهای دل

با محیط ادعا شالوده است

 

گفتنی هارا فراوان گفته ایم

خاک از میخانه ی دل رفته ایم

با همه یادواری های صبا

در ترازوی دو رویی خفته ایم

 

سربزیریم در حضور یارمان

عقده ها داریم در اشعارمان

سال نو آمد ولی دل کهنه ماند

خود دعا کن از برای حالمان

 

یک نظر بنما به خاک و روح تن

یک نظر از دیدگاه یاسمن

این زمستان غم ما را ببر

تا گٌل از گٍل رو کند سمت چمن

نوشته شده در 86/12/29ساعت 11 توسط مهدی| |

نام خود را در دلم بیدار کن

درد این بیچاره را تیمار کن

مستم از لعل خوش خونین تو

ساقی این دیوانه را هوشیار کن

 

سالها مست تماشای توام

محو آن سیمای زیبای توام

چاکرت را نزد خود زنجیر کش

در رهت زین گونه رسوای توام

 

سالها من در به در گردیده ام

غصه ها را تا به آخر دیده ام

گر زآتش شبنم سرخی شدم

در میان گریه هم خندیده ام

 

در نظامت عشق یک پروانه است

معنی عارف در آن دیوانه است

معبدی داری و بر من بسته ای

حال دیگر معبدم میخانه است

 

گر به دنیا من اسارت دیده ام ...

... ضربه ها از روی عادت دیدم

لاله ای بودم درون باغ تو

از غم دوری تو خشکیده ام

نوشته شده در 86/12/22ساعت 23 توسط مهدی| |

تقدیم به تمام یاران باران

آرزو ها سمت رویا میرود

قایق دل ، سوی دریا میرود

کینه از دل بازگیرید عاشقست

در همین امروز و فردا میرود

میرود اما به قدری مضطر است

کز دلش نوری هویدا میرود

جان به کف دارد برای عاشقی

بی تعلل نیک و پویا میرود

در مصاف عاشقی پارو زنان

سوی لیلی مست و شیدا میرود

آسمان ها در نگاهش خفته اند

از گمان ها سوی پیدا میرود

خوب میداند تمام قصه را

در پی دردی مهیا میرود

طعم آتش را به جانش میخرد

با دلی پر درد و سودا میرود

حیف قایق در کویری مانده است

ور نه تا پایان دنیا میرود

نوشته شده در 86/12/11ساعت 21 توسط مهدی| |

توبه کردم از نگاه اولی

یاد چشمان تو می افتم، ولی

دوست میدارم تو را ای نازنین

دلخوشم در این فضای بی دلی

 

جمله ی این دل به قربان تواست

آسمان هم رنگ چشمان تواست

گر قدر خواهد جدایی افکند

شعر من عهدی به پیمان تو است

 

صبح یک انگیزه از سیمای توست

یاسمن خاکی به زیر پای توست

روح باران هم خماری میکشد

مست آن تصویر ناپیدای توست

 

هرکجا باشی همانجا میهن است

با تو کشتی دل من ایمن است

شب دعای ماه من را میکند

زلف تو امواج دریای من است

 

عطر گلها می وزد ، از سوی توست

تحت تاثیر هوای کوی توست

چیدمان جالب گلهای سال

از مضایای عجیب روی توست

 

شبنم از حواریون راز توست

شر اهریمن نگاه ناز توست

هر صدا تسخیر امواج تو است

باد مجنون صدای ساز توست

 

روز اول آدمت درمانده شد

                                آدم از هوای حوا رانده شده

                         سیب بودی و فقط بوییدمت

شهرت من تا ابد دیوانه شد

 

نوشته شده در 86/12/05ساعت 10 توسط مهدی| |

دیشب به دونبال تو

تا آسمان دویدم

در آن شلوغی شب

آخر تو را ندیدم

 

شهر ستارگان را

تا صبح گشته بودم

از روی دیوار دل

 شب را شکسته بودم

 

هفتاد و هفت فریاد

از عمق دل کشیدم

حرف دگر نمانده

باز آ که نا امیدم

 

در روز شهر بنگر

سرها برهنه گشته !

مضمون فکر حوا 

مقبول طعنه گشته

 

ای صبح با مروت

فکر شقایقان باش

در بی نصیبی عشق

در فکر عاشقان باش

 

بنگر که مینویسم

با گریه های مهتاب

یک شعر نیمه مرده

اما پر از تب و تاب

 

با صد گنایه از تو

با صد گلایه از یار

با صد ردیف باران

با صد جناس دلدار

 

دیشب کبوتر دل

بر دامن صبا زد

بیش از هزار و یکبار

نام تو را صدا زد

 

در فکر تو نخوابید

تا که تورا ببیند

قبل از وفات روحش

نزدیک تو بشیند

 

گر دل زآشنایی

بویی نبرده باشد

بر آسمان چشمت

او سرسپرده باشد

نوشته شده در 86/12/03ساعت 9 توسط مهدی| |

تو را من چشم در راهم همین حالا

همین حالا که دستانم به سوی آسمان رفته

همین حالا که چشمانم خضوع دیگری دارد

تو میدانی که مدت هاست

بی نگاهت ماندم

رنگ پیراهن چشمانم کاملا فیروزه ایست

تو خودت میدانی که به تو محتاجیم

تو خودت میدانی که نمای خورشید

 از غم دوری تو

کاملا پوسیده

به خدا خواهم گفت که دلم غمگین است

بغض سینه از برایم مشکل و سنگین است

به او خواهم گفت

تو را یک دل نه صد دل به خدا دوست دارم

هر که باشم ، هرچه باشم

دلخوشی ای دارم

که تو هستی صاحب و مولایم

تو ولی پادشاه عشقی که به من فطرت داد

که جهان را همه نور تو ببینم .

کی میایی تا جدار قلبم قسمتی آبی شود

تا صدای آسمان شب را به قصرش ببرد

کی میایی

کی میایی ....؟

.....................اللهم عجل ولیک الفرج

نوشته شده در 86/10/04ساعت 23 توسط مهدی| |

به تو نامه مینوسم چون/ یادت مرا فراموش

شاید دلم برایت تنگ شده چون/ یادم ترا فراموش

هنوز زنده اید میدانم ولی باز هم / یادت مرا فراموش

 و در این نزدیکیها به ما نگاه میکنید

ولی باز هم / یادت مرا فراموش

ولی بازهم فراموشتان میکنیم چون/باز هم ترا فراموش

همه چیز را از یاد برده ایم :گذشته ها

پس/ از یاد تو هم فراموش

و ما...

 تمام پلهای پشت سر را... چون/ باز هم ترا فراموش

و تو...

آخرین نگاه / چشمهای بیگناه و لبخند پایانی

و ما...

 نگاههای ترسیده

و اشکهای خشکیده

و شانه های تکیده 

چون / تویی فراموش

و شما...

نامه طولانی شد...

بهترین آرزوها برای تو/باز هم ترا... 

 

نوشته شده در 86/09/18ساعت 17 توسط | |

     سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
    ولي دل به پائيز نسپرده ايم
    چو گلدان خالي لب پنجره
    پر از خاطرات ترك خورده ايم
    اگر داغ دل بود، ما ديده ايم
    اگر خون دل بود، ما خورده ايم
    اگر دل دليل است، آورده ايم
    اگر داغ شرط است، ما برده ايم
    اگر دشنه ي دشمنان، گردنيم
    اگر خنجر دوستان، گرده ايم
    گواهي بخواهيد، اينك گواه
    همين زخم هايي كه نشمرده ايم!
    دلي سر بلند و سري سر به زير
    از اين دست عمري به سر برده ايم

                                                            قیصر

نوشته شده در 86/08/18ساعت 13 توسط | |

در روشنی انگار ، منم باز

در معرکه ی خشم بیمار

تا صبح شود فانی ام انگار

این حال من است ، خواب و بیدار

.................

نزدیک شویم به آشیانه

رخصت طلبیم ، خوش و سرمست

گو ، با من خسته در تکاپو

دلدار به مرد سایه دلبست

..............

در معرکه باز رو برو کن

آن خاطره را حی و هوشیار

گو این صفت ستارگان است

حاکم تویی ای فاخر اصرار

..............

من در خم این حادثه شادم

شادم زصدای هر قناری

در فلسفه های مختلف باز

خون هم شود از گلار جاری

......................

این پنجره از من و تو دور است

در قرب تو باید از خدا جست

چون مخزن عشق و دلبر ماست

باید زجهان ترانه ات شست

................

من در صف این فلک چه حاصل ؟

تو قسمتی از صدای ماهی

اینک به جهان تویی ستاره

تو شمع منی ، چراغ راهی

.........................

من در نظرت ضلال و گمراه

ناجی گل نسترنم من

اما تو بدان همیشه دورم

در بند شما هم آخرم من

..................

شادم زهمان لحظه که گقتم

عاشق منم ای معنی جانم

آتش بگرفته استخوانم

با یاد تو من شاه جهانم

................

شاید ز رخت هیچ ندارم

در طعنه ی تو سایه فکندم

با اینکه زمین زند تلنگر

با این همه هم تو را پسندم

..................

از من تو نشاط دلربا گیر

یک بار دگر ستاره بشمار

در قصه ی من ، خواب و بیدار

اینبار نگو خدانگهدار ...

گمنام

نوشته شده در 86/05/30ساعت 17 توسط مهدی| |

خندیدم به روی آیینه ی دردش

گفت زچه میخندی... ای رفیقی که به صحراها گمی؟

گفتم از درد صدایت که از درد من است

گفت دردی است برایم نه برایت که وجودم خسته کرده ،

گفتم که سپاس خالق مهتاب را که تو را هدیه به این دل کرده

گفتا که منم خود ز جفای هر می وحشی این دشت گریزانم

گفتم که تو در ذهن منی از خدایی با خدایی و دلم را ناخدایی

گفت نیستم من بجز سنگ صبورت که غرورت نگزاشت که بفهمی یار بودم ،

گفتمش یادم...دانم که چه هستی و که هستی و با من مشکی نشستی... اما چه کنم که تو جوابی زجوابم ندهی و عاشقی را مثل کبکی بی زمستان سرد خوانی.

گفت اندر خم این کوچه نشستی و بگو در عشق جز نام ملک منتظر نام که هستی که در این خانه کوچک بین این دیوار نمناک کابوس چه بینی و چه هستی؟

گفتمش آریا حق با شماست ای کوزه بر دوش نزنم از این به بعد جز نام او اللهی بر هوش و چه زیبا گفتی من هم مریدت میشوم ای کائن محول سرداب خدایی

گفت باشد تو خدایی شو من نیز مریدت میشوم جای تو از این گرد بازی سربلند خواهم شد، تو برو عشق بیاموز و مناجات بکن لحظه ای یاد منم بنداز آن پاکی را...

باز خندیم از این کردارش .... چه خضوعی است در این رفتارش

آخرین خنده

........

من همانم که همان اول از عشقی مستم..........که خیالت راحت آید که زچنگت رستم

خوب دانم که مریدت هم خدا هست و زمین..........ولی گویا ز خدایی ،  که به تو دل بستم

گمنام

نوشته شده در 86/04/18ساعت 1 توسط مهدی| |

یادم میاید که چه زیبا راز قلم را برایم فاش کردی و مکتب به دستم دادی و  توطئه دست آموزی را یادم ندادی تا خود شیوه قلم را یاد بگیرم و بنویسم از انچه که باید مینوشنم.

 

گوهر وجودیت ایمان و اخلاص بود تا که پاک باشم و این امر را تجربه کنم. و زندگی را از قدحی عشق ببینم و سبو را نگاه آشفته ی آن کودک...

 

بهترین عاطفه ها و نوشته هایم تقدیم به تو و تمام عاطفه هایت که راه میانداخت موتور سنگین ذهن مرا...

و روزی نبود که این سفینه ذهن من جز برکت تو حرکت کند...

 

سپاس بدلیل همه ی آبی هایی که به من سپردی و من هرچند مشکی بودم و رنگ میباختم تو آبی کاشتی و آب دادی تا آبی شوم و آسمان را جز رنگ زیبای آبی نبینم...

 

تمامی گل های شبنم خورده باغ الماس با تمامی عطر گلهای یاس که سبد سبد از دانه خطوط قلبم جمع کرده ام به سپاس اولین نگاه تو ای مادرم تقدیم تو باد ....

 

میلاد با سعادت بانوی یاس حضرت فاطمه الزهرا بر همه شیعیان و محبین خانم تبریک و تهنیت باد.

نوشته شده در 86/04/14ساعت 12 توسط مهدی| |

دوست

بزرگ بود و از اهالی امروز بود و با تمام افق های باز نسبت داشت و لحن آب و زمین را چه  خوب میفهمید صدایش به شکل حزن پریشان واقعیت بود و، پلکهایش مسیر سبز عناصر را به ما نشان میداد.

و دستهایش هوای صاف سخاوت را ورق میزد و مهربانی را به سمت ما کوچاند...

به شکل خلوت خود بود و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برای ایینه تفسیر کرد و او به شیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود و او به سبک درخت میان عافیت نور منتشر میشد همیشه کودکی باد را صدا میکرد همیشه رشته ی صحبت را به چفت آب گره میزد .

برای ما یک شب سجود سبز محبت را چنان صریح ادا کرد که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم و مثل لهجه ی یک سطل اب تاره شدیم و بارها دیدیم که با چقدر سبد برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت .

ولی نشد که روبروی وضوح کبوتران بنشیند و رقت تا لب هیچ و پشت حوصله ی نورها دراز کشید و هیچ فکر نکرد که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

چقدر تنها ماندیم

س.سپهری

با سپاس بیکران از خواهر خوبم که رنگی زد بر ماورا.

نوشته شده در 86/04/10ساعت 17 توسط مهدی| |

این امتحانات تمام شدنی نیست. انگار تا ابد ادامه دارد......انگار تا ابد بایدامتحان شویم و بدهیم . که البته بسی نیکی است. امیوار باید بود.

و هر روز سخت تر و سخت ... از لحظاتی پیش مشلی برایم پیش آمده که احتیاج به دعای پاک شما دوستان دارم... و هیچ کسی هم نمیتواند مرا در این امر یاری کند.

امیدوارم دعاهایتان پشت سر من باشد.

 

دل میرود زدستم صاحب دلان خدارا...دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

 

گفتمش نقاش را نقشي بکش از زندگي ..................... با قلم نقش حبابي بر لب دريا کشيد
گفتمش چون مي کشي تصوير مردان خدا ............. تک درختي در بيابان يکه و تنها کشيد
گفتمش نامردمان اين زمان را نقش کن ........... عکس يک خنجرزپشت سر پي مولا کشيد
گفتمش راهي بکش کان ره رساند مقصدم ........ راه عشق و عاشقي و مستي ونجوا کشيد
گفتمش تصويري از ليلي ومجنون رابکش .عکس حيدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س)کشيد
گفتمش بر روي کاغذ عشق را تصوير کن ............... در بيابان بلا، تصوير يک سقا کشيد
گفتمش از غربت ومظلومي ومحنت بکش ........... فکر کرد و چهار قبر خاکي از طه کشيد
گفتمش سختي ودرد وآه گشته حاصلم ............ گريه کردآهي کشيد وزينب کبري(س) کشيد
گفتمش درد دلم را با که گويم اي رفيق ..عکس مهدي(عج) راکشيد و به چه بس زيبا کشيد
گفتمش ترسيم کن تصويري از روي حسين(ع) ....... گفت اين يک را ببايد خالق يکتا کشيد

نوشته شده در 86/04/05ساعت 10 توسط مهدی| |


Design By : Night Skin