تبليغاتX
ماورای بهشت


ماورای بهشت

تا کجا می برد این نقش به دیوار مرا

به چشمام

آروم آروم.........میشینه نم بارون

آروم بگیر خورشید ..... آروم بگیر خورشید

نه ابری

نه سرابی

نه مونده ، دیگه آبی .....

آروم بگیر خورشید

 

ای خورشید....

چرا نمیگیری آروم

بارون

بباره

به سر من و مهتاب

دیگه نره عمو به سمت آب

 

میدونم که

عمو نداره طاقت اشکام

نداره طاقت غم چشمام

میمیره از سپیدی لبهام

آروم بگیر خورشید .....

آروم بگیر خورشید

 

بخواب

ای علی اصغر

بخواب تا

نشه پر پر

امید بابامون ...

ببار ای

ابر تیره

ببار تا که نمیره

امید بابامون ...

 

ای بارون

چرا نمیباری تو این صحرا

امید نداره بابام از دنیا

ببین دیگه شده بابام .............تنها

ببار تا که

نباشه تو دل حرم رشکی...

عمه ...نباشه تو چشاش اشکی

عمو نره به سمت هیچ مشکی ....

آه....

آروم بگیر خورشید ....

آروم بگیر خورشید

 

خدایا .... بیقراره

چشاش ابر بهاره

عموم ابوفاضل

...

نزار تا

که ببینه

رو لبهام پر چینه ..........

عموم ابوفاضل....

...عموم ابوفاضل .....

 

وای دستاش

می لرزه

تا که من رو میبینه

بغض توی گلو چه سنگینه

چشاش شقایقه

که غمگینه ....

دلش یاسه

اسم عموی خوبم

عباسه...

به گریه های من

اون حساسه

دلش بهشتیه

پر از یاسه ....

 

دلش بهشتیه پر از یاسه ...

......آه

 

آروم بگیر خورشید .....

نوشته شده در 87/10/16ساعت 13 توسط مهدی| |

غریبه ام ...

غریب ...

حسین

حسین...

 حسین ...

نوشته شده در 87/10/14ساعت 12 توسط مهدی| |

همیشه اینطور بود ...

یک بیت اساسی من و میبرد وسط جنگلای مه گرفته ی خیال خودم ...

شعر که میشنیدم خیلی تو فکر میرفتم ...

دیگه بعضی وقتا اینجوریه که دیگه شعری به دلت حال نمیده ...

همه چی تکراری میشه ...

و منتظری ...

 

و انتظارت گاهی با موفقیت همراه میشه .....

 

یه بیت شعر !

 

رویای رنگین

 شبهای من

ای عشق شیرین

دنیای من

ای عشق شیرین دنیای من

آقای من

آقای من

؟؟؟؟

نوشته شده در 87/07/24ساعت 9 توسط مهدی| |

شعر: ع.دهقان نژاد                    

  "باد ایستاد، بادبادک ها را کشت."                                            

وسط ظهر... افتاد

پرنده ای مهاجر،

                            از دارسیم آسمان

دشت، بارها شمرده بود.

هر بلندی، باد

                       بالین ِ سر بادبادک ها

                            به گریه، ایستاده

 

دست پارچه، مَرد

                       به طیّاره ی کوچکش نفس مصنوعی می داد

                       همه چیز روی کاموای دست هایش

گلو گلو ، بلند...

                         ...آویزان شد

 

حالا هنوز به شب نکشیده

روز روشن

چه امر به منکری می کند سینه ی معروفش

که هم افتاده، روی گلوبند

پیراهن های بی رگ بلند

                     خالی تر از هر چه مَرد

 دیگ ها دود خورده

                        و دیوار هم

و عبور ِ پایین ِ شبانه ی قاصدک های سیاه

                                           خاموش

تا همه ی فصل ها هنوز

                                  هو... هو... هو...


۱.برنده جایزه پرسش مهر سال۸۳

www.docheshm.blogfa.com

       www.nafahat.ir

نوشته شده در 86/11/07ساعت 9 توسط | |

 

هوا ز باد مخالف چو قیرگون گردید
عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید
بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد
اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد

بحثی در میان بود که آغاز گر عرفان و تصوف به معنای اصطلاحی آن و به شکل خاص آن که برای مثال می توان از آن داستان حلاج را از تذکره مثال زد، که بود؟

معمولا در اینجا نام یک زن می آید و اهل کتاب و علم نام " رابعه عدویه" را که با حسن بصری نیز معاصر بوده و در قرن ۲ می زیسته است می آورند یکی از اساتید گفت: معمولا نام رابعه را می آورند اما اگر به حقیقت امر بنگریم باید به حق نام زینب(س) را آورد.

چرا زینب(س) مگر او چه کرده است که او را آغاز گر عرفان بدانیم؟

صبر که یکی از مقامات عالیه عرفان  است(ر.ک اللمع فی تصوف ابونصر سراج) اول راه زینب است. کدام عارف است که  جان و عزیز تر از جانش را..... و او بگوید(قریب به این مضمون):

  و الله ما رایت الا جمیلا...

به خدا به جز زیبایی ندیدم...

زیبایی سر برادر است بر ....

زیبایی برادر زاده و فرزند است...

صبر زینب اول و آخر مقامات عرفان است.  و زینب و پدر و جدش اولین عرفا. هیچ یک از عرفا به جایی نرسیده اند مگر از طریق ولایت علی(ع)...پس فرزندان او ....

این چند روز فکرم  مشغول مهمانوازی کوفیان است.

از آب هم مضایقه کردند کوفیان

خوش داشتند حرمت مهمان کربلا...

واقعا خوش داشتند!

یا حسین

 یا علی

نوشته شده در 86/11/04ساعت 9 توسط | |

ابتدا خندید و چند بیت گریه کرد و روی زمین شد

آن دختری که شاهزاده نام داشت در هفت آسمان حتی در زمین

ناگاه دستی بیامد و او را یاری داد

 دیگر گریه نکرد به لطف مادر سادات

میدانست که پدر کوچ میکند

 در سجده ی صبح این را گفت

در همان لحظه که چشمش به طلوع دلخوش نبود

دخترک چادر به سرش بود پناهی را داشت

هر چه میخواست از آسمان برایش حاضر بود

آن زمان که مینشست بر روی شانه های مردش عباس

آسمان را میشکافت و گاه بالاتر میشد از هرچه نامش عرش بود

صبح ناگاه خورشید گریه کرد اما بجای اشکش شعله های آتش بر زمین حاضر شد

دخترک چادر داشت پشتوانش سرداری از جنس خدا بود

اما وقتی غروب قلبش ناگاه بسویش می آمد به سراغ عمه جانش میرفت

عمه ای مهربان که نگاهش تصویر پاره ای باران داشت

دست هایش به سر دخترک آرام بود ولی

اندکی میلرزید

دخترک هوشیار بود ، گریه میکرد ولی پشت بر شمشیرها

از نسیم آن صبح که به بلندای عمویش بنشست دانست که عرش منتظر است

او بسیار هوشیار بود حتی میدانست

تیر تنها نبرید گلوی اصغر را

از درون روزنه های چادر خیمه ، گاه گاه پدر را دید میزد

که آرام با نسیم شرق با قطرات باران عشق بازی میکند

سر به آسمان میکند سه ساله و میگوید

 تا کاروان به پایان برسد فقط پدرم مانده ...

ناگاه عمه اش صدا را شنید ابرها خون میریختند

 میدانستند دیگر عطش 6 ماهه نافرجام شده 

با این همه عمه با او میماند

عمه چادر اوست

نوشته شده در 86/10/29ساعت 11 توسط مهدی| |

هر کسی از قول خودش یه نکته هایی رو از قیام سالار شهداء برداشت کرد منم چند تا دونه واسه خودم نوشته بودم گفتم بگم شاید برای شما هم جالب باشه ، شما هم اگه نکته هایی رو از دل این قیام عظیم پیدا کردید ما رو هم سهیم بدونید .

 

1 – تصمیم آدما گاه دست دلشونه گاه دست عقلشون ، بعضی وقتا دل یه چیزایی رو میگیره که عقل از ابتدای عمر هیچوقت نمیتونه تصورش و کنه – مثلش هم جناب حر ، اومد امام و تحدید کنه با عقل و تصمیم هم اومده بود ، اما هیچکی نفهمید چطور شد حر 180 درجه برگشت

 

2 – باید بلد باشی تو خلوتت و جلو امامت یه جور بیعت کنی ! یعنی اگه نور فانوس و خاموش کردن نور دلت خاموش نشه

 

3 – امام حسین ع در هر لحظه مشغول عبادت بود ، وقتی همه عزیزانش هم شهید شدند دست بر عبادت نکشید این به معنی که کار حسین ع همه اش عبادت بود و همچنین  نماز رو نماد اصلی عبادت خدا در روز عاشورا علم کرد تا به ما بفهمونه نماز ...

 

4 – امام حسین عاشق تمام خانواده روحانی و عظیم الشان خودش بود ، ولی عشقش بخدا حقیقتا والاتر و زیباتر از عشق به خونواده اش بود و این حقیقت رو به خونوه بزرگش یاد داده بود و به نظر من قشنگترین و غمانگیز ترین لحظات عاشورا اینجاست که با اینکه همه عاشق هم اند اما برای خدا و برای اسلام از همدیگه دل میکنند .... مثلا همه از علاقه حضرت زینب به امامش و برادرش حسین با خبر بودند اما ....

 

5 - ...

6 - ---

 

... حتما منتظریم تا ببینیم شما چه نکاتی و اعلام میکنید تا واقعا استفاده کنیم ،

ما منتظریم

نوشته شده در 86/10/25ساعت 12 توسط مهدی| |

روزها و شبهای محرم به سرعت سپری میشن.راستی امروز چندمه؟چند روز دیگه مونده؟ اگه یه خورده با خودم روراست باشم میبینم این قدر آلوده به گناهم که دربرابر اباعبدالله (ع) جز یه سکوت شرمسارانه چیز دیگه ای ندارم...هر وقت با خودم خلوت میکنم میگم اگه عاشورا ،کربلا بودم چه کار میکردم؟ جزء کدوم سپاه بودم؟ مگه غیر ازاینه که اینقدراززشتی گناه سیاه شدم که تصورحسینی بودن اونم تواون روز فقط یه خیاله ...خیلی شانس بیارم میشم یه آدمی مثله حر که فکر میکرد آدم خوبیه. یه آدم پرمدعا که به خیال خودم یه سری عبادت انجام میدم بدون اینکه بفهمم این خم و راست شدنا برای چیه... بدون اینکه اثرشو ببینم...

اگه یه روز بساط آزمایش بپا بشه،اگه قرار بشه بهم بگن حالا اگه مردی بیا روبه قبله ی عشق سجده کن...یه روز ندای" انا المهدی" بیاد من نفس کشیدنو ترجیح میدم یا حتی به قیمت از دست دادن جونم هم، لبیک میگم؟

خدایا تو شاهدی الآن یه ذلیلم.مصداق فرموده ی ارباب:

مردم بنده ی دنیایند و دین روی زبانشان است.تا مزه ای از آن می آید دینشان را نگه میدارند و تا بنای آزمایش میشود دینداران کم میشوند.

 اما میخوام خودمو بسپارم دست آقا...میخوام مثله حر قفل دلمو با صحبتهای دلنشین سلطان عشق باز کنم.تاریخو ورق میزنم...میرسم به اون جایی که امام صحبت میکنن... منم همراه با حر گوش جان میسپارم...

-امام(ع) خطاب به حرولشگریان:

 هان ای مردم!این حجتی است در پیشگاه خدا و مسلمانان حاضر.من به سوی شما نیامدم مگر پس از آنکه نامه های دعوت شما رسید و فرستاذگان شما آمدند که به سوی ما بیا...ما امام نداریم...امید است خدا ما را به واسطه ی شما به هدایت آورد...اگر بر دعوت خود هستید آمده ام بار دیگر با تجدید میثاق و پیمان خود مطمئنم کنید و اگر تجدید پیمان نمی کنید وازآمدنم ناخرسندید من نیزاز شما روگردانده و به همان جا میروم که آمدم... کار ما به اینجا کشیده است که می بینید.چهره ی دنیا دگرگون و ناسازگار شده، نیکیش پشت کرده و با شتاب درگذر است و از آن چون اندکی ته مانده ی ظروف بیش نمانده است که آن نیز زندگی پستی است.همچون چراگاهی سخت و پرخطر.آیا نمی بینید که به حق عمل نمیکنند وازباطل باز نمیدارند؟ درچنین شرایطی مومنان را بایسته است که خواهان دیدارخدا و شیفته ی شهادت باشند من چنین مرگی را جز سعادت و شهادت و زندگی درکنار ظالمان را جز ننگ و خواری نمیبینم. هان ای مردم اگر از خدا بترسید و حق رااز آن صاحبانش بدانید این نزد خدا پسندیده تراست.ما خاندان پیامبر(ص) به امامت جهان اسلام ازاین مدعیان دروغین که با ستم و تجاو درمیان شما رفتار میکنند سزاوارتریم.

 -امام خطاب به حر:

*ای فرزند یزید وای برتو! آیا با بایی یا بر ما؟حر گفت: بر تو ای اباعبدالله.امام: هیچ نیرو و جنبشی جز از خدا نیست .

*من به این راه میروم که مرگ جوانمرد ننگ نیست.جوانمردی که آهنگ حق کند .در راه اسلام پیکار کندو نیز درراه مردان صالح جانبازی نماید و از هر ناشایستی جدا شده و باهرتبهکاری ناسازگاری کند.من خویشتن را آماده کرده ام درحالی که دیگر آهنگ ماندن ندارم تا درگرماگرم جنگ با هر۵بخش لشگری بزرگ دیدار کند و هماورد شود.اگر زنده ماندم بی ملامتم و پشیمان نیستم و اگر جان باختم سرزنشی ندارم.تو در خواری همین بس که ناخواسته و باخته زنده بمانی.

*من آن نیستم که از مرگ بترسم.هرمرگی در راه رسیدن به عزت و احیای حق چه آسان است.مرگ د راه عزت اسلام جز زندگی جاوید نیست و زندگی با ذلت جز مرگی که از زندگی تهیست نخواهد بود.

*امام در سخنانشون حررا دعوت به توبه میکنند و میفرمایند پیروی و اطاعت از امام چه درصورت شکست درجنگ و چه پیروزی رسیدن به سعادت است و بر لزوم اطاعت از امام معصوم حتی با دریغ جان تاکید میکنند.

*امام تاکید بر هدایت حر دارند و میفرمایند:

 من آن نبوده ام که گمراهان را به یاری بگیرم...

 ...

این روزا میخوام ملتمسانه برم در دارالمجانین حسین(ع)...علمدار رو به حضرت زهرا(س) قسم بدم...در خونه ی رقیه (س) گدایی کنم...به خواهش و زاری ،مویه کنان ازشون بخوام که که از گمراهان نباشم به این امید که یه نگاه خریدارانه از حسین بن علی (ع) ببینم...یه صدایی که منو نوکر خطاب کنه...

به حق بی بی زینب (س)

نوشته شده در 86/10/24ساعت 11 توسط | |

این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست؟
نوشته شده در 86/10/22ساعت 15 توسط | |

کربلا

یا ابا عبدالله

در آینه های مملو از خون چه دیدی که راضی شدی

 طفل شش ماهه ات را میان گهواره ی پرزخون ببینی؟

مگر در میان شعله های آتش خیمه ها چه دیدی که راضی شدی

 اکبرت را درمیان معرکه ی شمشیر حرامیان بیاندازی؟

مگر در صفوف فرشتگان آواره چه دیدی که راضی شدی

 خواهرت را بدون حامی بین قوم لعنت شده شام نظاره کنی؟

مگر در کنار عطش های طفلان چه دیدی که راضی شدی

دخترت را آواره ی خرابه های شام ببینی؟

و مگر در دو چشمان پر خون خورشید چه دیدی که راضی شدی علمدارت ...

لینک طرح هیئت به سایز متوسط

نوشته شده در 86/10/16ساعت 15 توسط مهدی| |

همین الان بلند شو برو بیرون و نگاه کن .

اصلا

بلند شو برو ، رو بالا پشب بوم زمونه 

حالا خوب نگاه کن

دیدی ؟

یا نه تو هم مثل من ... !!؟

اما اگه درست دیده باشی ، میبینی با این که برف میاد یه کویر بزرگ تو چشت میخوره .

با یه لشگر آدم

یه عالمه آدم ...

که همشون انگار به دور چند نفر حلقه زدن و دارن به قول خودمون اسکورت میکنند .

انقدر آدم زیاده ، که متوجه نمیشی اون وسطیا کی اند .

البته بهت بگما

همشون از خونه ی خدا اومدن

 اما اونجور که من شنیدم

این مراسم حج و کامل انجام ندادن !؟

 

حالا ولش کن ، زیاد نگاه نکن ، ممکنه بیفته زمین

یا شاید چشت اذیت شه

بزار چند روز دیگه راحت تر میتونی ببینی .

راستی یه سوال به ذهنم رسید که خیلی عجیبه

یه سوال شرعی !؟

حج این همه آدم با اینکه هنوز قربانی نکردند

 قبوله یا نه ؟!

chand ghadam digar...

نوشته شده در 86/10/12ساعت 13 توسط مهدی| |


Design By : Night Skin