ماورای بهشت
تا کجا می برد این نقش به دیوار مرا
جدا آدمای بدی همیشه پیدا می شن گاهی خوب قدرتو نمی دونن... ولی تو قدرشونو بدون..... قدر همه آدما یه جوره .... بجز کسی که می خواد بره .... این شعر قدیمیه .... ۱ سال پیش : آن زلف تو تا همیشه غوغا میکرد به دو زبان فارسی و عربی شعر میگفت و حدود ۱۱۰۰ بیت از ابیات شاهنامه فردوسی را به عربی ترجمه کرده بود و در ضمن رمانهای متعددی را هم به رشته تحریر درآورد که همگی به چاپ رسیدند. سیمین بهبهانی ابتدا با حسن بهبهانی ازدواج کرد و به نام خانوادگی همسر خود نامبردار شد ولی پس از وی با منوچهر کوشیار ازدواج نمود. او سالها در آموزش و پرورش با سمت دبیری کار کرد. شعر معروف او شعری وطن هست که شنیدید دیگه این زیر شعری زیبا از این خانوم رو خواهیم خوند (مطلبی که خودم بهش اعتقاد زیاد دارم اینه که به نظرم ایشون تنها زن شاعر حرفه ای و دارای سبک ایرانی است) چه گویمت؟ که تو خود با خبر ز حال منی چو جان، نهان شده در جسم پر ملال منی چنین که میگذری تلخ بر من، از سر قهر گمان برم که غمانگیز ماه وسال منی خموش و گوشه نشینم، مگر نگاه توام لطیف و دور گریزی، مگر خیال منی ز چند و چون شب دوریت چه میپرسم سیاهچشمی و خود پاسخ سؤال منی چو آرزو به دلم خفتهای همیشه و حیف که آرزوی فریبندهی محال منی هوای سرکشیای طبع من، مکن! که دگر اسیر عشقی و مرغ شکستهبال منی ازین غمی که چنین سینهسوز سیمین است چه گویمت؟ که تو خود باخبر ز حال منی بي حرمتي به ساحت خوبان قشنگ نيست باور كنيد كه پاسخ آيينه سنگ نيست سوگند مي خورم به مرام پرندگان در عرف ما، سزاي پريدن تفنگ نيست با برگ گل نوشته به ديوار باغ ما وقتي بيا كه حوصله غنچه تنگ نيست در كارگاه رنگرزان ديار ما رنگي براي پوشش آثار ننگ نيست از بردگي مقام بلالي گرفته اند در مكتبي كه عزت انسان به رنگ نيست دارد بهار مي گذرد با شتاب عمر فكري كنيد كه فرصت پلكي درنگ نيست وقتي که عاشقانه بنوشي پياله را فرقي ميان طعم شراب و شرنگ نيست تنها يكي به قله تاريخ مي رسد هر مرد پاشكسته كه تيمور لنگ نيست صاحب شعر بالا ....جناب آقای سلمانی شعرهایش از خودش بیشتر معروفه ....شاعر بزرگیه و من که نمیتونم چیزی بنویسم از ایشون. همون شعر بالا قشنگه اين كتاب مملو از جملات بسيار دقيق و جالب در مورد موضوعات هنري و غير هنري در مسئله ادبيات هستش كه واقعا اهالي شعر حيفه كه نخوننش كتاب ارزون و كم حجميه )۹۰۰تومنه) جملات همه از زبون خود سيد حسن و البته عقيده شخصيه ايشونه كه در جاهاي محدودي خارج از عادته ولي در كل قابل خوندن و خيلي قابل استفده است حتما بخونيد .... چند جمله از اين كتاب مردان بزرگ مثل خورشيدند هيچ گاه براي تابيدن از من و تو اجازه نميگيرند وجدان بعد از بازنشستگي حقوق بگير شيطان ميشود يك شاعر خلاق از خدا الهام ميگيرد و يك شاعر معمولي از يك شاعر خلاق عقل و منطق براي شعر مثل ريش و سبيل براي بچه هاست خب ديگه ...بريد بخريد... يا علي تخصصش تو رباعیه ..... فوق العاده جوان ...متولد ۱۳۶۷ برنده جشنواره جوان خوارزمی کشور تو سال ۸۵ گفتار ساده و عامیانه شعرهاش باعث عمومیتشه کتاب منتشر شده ار ایشون پاییز بهاریست که عاشق شده است قیافشم شیکسته تا حدودی بچه مذهبی و ..... همین شعرهاش به نظر من مایه عرفانی نداره ...البته خودش این نظر و فک نکنم داشته باشه و آخرین شعر وبلاگش با گردش بي امان ، زمان در پي کيست؟ اينگونه جهان،با هيجان در پي کيست؟ دنبال که اين چنين زمين مي گردد؟ با اين همه چشم، آسمان در پي کيست؟ ما با هم ملاقات کوتاهی داشتیم که خیلی مفید بود...در دانشکده امام صادق ع همین دیگه بی شک از نوآوران شعر سبک به قول خودمان هندی معاصر است ایشون در سه کتاب خودش واقعا تونسته ذوق شاعرانه و باریک اندیشی فکری یک مرد با دیدگاه عارفانه رو نشون بده ... ایشون بسیار مخالف داره بعضیا معتقدند فاضل شاعر نیست عارفه بعضیا میگن مشکلات وزنی شعری آشکار این شاعر رو زیر سوال برده بعضیا میگن ایشون حرفای غیر معقول و غیر منطقی زیادی را قاطی مضامین کرده .... البته نظر ما هیچ یک از بالایی ها نیست چون ما فاضل رو استاد و صاحب سبک خود فاضل میدونیم برخلاف گفته هایی که ایشون رو مافیای نشر چاپ میدونن ...معتقدم بشخصه که ۳ کتاب ایشون بسیار بسیار پرمحتواتر از هر کتابچه شعریه که گاها به عنوان شعر نو چاپ میشه تاثیرات خود بنده از ایشون زیاده ....با اینکه فرصت ملاقات مستقیم رو نداشتم ولی تاثیرات ایشون در کتابشون به من و خیلی از شعرای جوون بسیار بسیار مشخصه ... شعری معروف از استاد ما آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد بال وقتی قفس پرزدن چلچله هاست باز میپرسمت از مسئله دوری و عشق و ....سکوت تو جواب همه مسئله هاست... فاضل ببخش چشم خمار مرا که آبی نیست نفس کشیدم . گلهای خانه پژمردند هوای سینه ی دلمره آفتابی نیست و ... بقیه مهدی مظاهری شادمانی های بعد از غم به من هم میرسد ....هرکجا سروی به خاک افتاد با خود گفته ام نوبت هیزم شدن کم کم به من هم میرسد غزلی از مهدی مظاهری با کاهش جهت رباعی بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست عقاب عاشق خانه! بدون پر برگشت سید مهدی موسوی
یکجا تب عشق را مهیا میکرد
چشمان تو عاشقانه می ماند اگر
در اوج ،خودی دوباره پیدا میکرد
بازیگر یک تئاتر بودی که در آن
تشویق تو را وارد رویا میکرد
تا صحنه ی هجدهم نفهمیدی که
این نقش تو را حباب ایفا میکرد
عاشق که نبودی ولی آن چشم سیاه
دلهای پریشان زده شیدا میکرد
معروف شدی ولی نمیدانستی
خودکار هوس جای تو امضا میکرد
از دور تورا دیدم و پنهان کردی
آن زخم عمیقی که تمنا میکرد
اینگونه نبود مرغ پروازت دوست
گر در قفس سینه ی من جا میکرد

![]()

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!



آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست
فاضل نظری

غریب رفت ، غریبانه تر پدر برگشت
رسید و دستش را، روی زنگ خانه گذاشت
طلوع کرد دوباره ستاره ای که نداشت!
دوید مادر و در چشمهای او نگریست
- «سلام...» بعد در آن بازوان خسته گریست
که تشنه است کویری که در تنش دارد
که هفت سال و دو ماهست که عطش دارد
- « کدام سِحر کدامین خزان اسیرت کرد
کدام برف به مویت نشست و پیرت کرد
که هفت سال غم انگیز بی صدا بودی
چقدر خواندمت امّا... بگو کجا بودی؟!
همینکه چشم گشودم به... مرد خانه نبود
رسید نامه ات امّا... نه! عاشـقانه نبود
حدیث غمزه لیلا و مرگ مجنون بود
رسید نامه ات امّا وصیـّت خـون بود
نگاه کن پسرت را که شکل درد شده
که هفت سال شکسته ست تا که مرد شده!
که رفت شوکت خورشید و سایه ها ماندند
تو کوچ کردی و با ما کنایه ها ماندند
که هیچ حرف جدیدی به غیر غم نزدیم
فقط کنایه شنیدیم و - آه! - دم نزدیم
نمرده بودی و پر می زدند کرکسها
به خواسـتگاری من آمدند ناکسها!
شکنجه دیدی و اینجا از عافیت گفتند
نمرده بودی و صد بار تسلیت گفتند
تمام شهر گرفتار ترس و بیم شدند
تو زنده بودی و این بچه ها یتیم شدند
هرآنکه ماند گرفتار واژه «خود» شد
تو رفتی از برِ ما و هر آنچه می شد، شد!!
به باد طـعنه گرفتند کار مَردَم را
سکوت کردم و خوردم صدای دردم را
منی که مونس رنج دقایقت بودم
سکوت کردم و ماندم ... که عاشقت بودم!!»
نگاه کردم و دیدم پدر سرش خم بود
نه! غم نداشت ، پدر واقعاً خود غم بود!!
پدر شکستن ابری میان هق هق بود
پدر اگرچه غریبه ، هنوز عاشـق بود
| Design By : Night Skin |



